پایگاه خبری گلونی، علی خضری: دو روزی میشد که ناظم مدرسه، یک برگه داده بود که به والدینمان بدهیم. چندبار خواندم ولی سردرنیاوردم. اما از بچهها شنیده بودم که باز هم التماس دعا دارند. ناظم آمد و یک چیزهایی از هوشمندسازی را توضیح داد که حاضرم شرط ببندم که خودش هم نفهمید چه گفت.
راستش هم میترسیدم و هم رویم نمیشد که کاغذ را به بابا بدهم. چندروزی در پرداخت یارانهها تاخیر افتاده بود و اعصاب بابا بدجور ریختهبود به هم. میگفت همینروزها است که بیایند برق و گاز و آبمان را قطع کنند. خیلی نگران بودم. چون اگر این چیزها را قطع می کردند و بابا نمیتوانست اخبار گوش کند و چای بخورد، خیلی عصبانی میشد و این عصبانیت نه برای خودش خوب بود و نه افرادی که در شعاع ۱۰ متری او تردد میکنند. برای همین دعا میکردم که زودتر یارانهها را پرداخت کنند.
طبق معمول بابا نشسته بود و اخبار تماشا میکرد که ناگهان فریادش بلند شد. دویدم ببینم چه شده که دیدم آن آقای محترم داخل جعبهی جادویی دارد میگوید که یارانهی این ماه ساعت ۲۴ امشب در حساب سرپرستان خانوار واریز خواهد شد. اشک شادی را در چشمان بابا دیدم و با خودم گفتم الان که بابا خوشحال است، بهترین فرصت است. دویدم و برگهای که مدرسه داده بود را به بابا دادم و فاصلهی ایمنی را حفظ کردم. گفت: این چیه؟
گفتم: از مدرسه دادند. گفتند بدهید پدرتان.
گفت: دوباره پول؟ مگر سر گنج نشستهام؟ چه خبراست؟ هر روز، هر روز یک برگه میدهند که پول بیاورید.
گفتم: باباجان، شما که هنوز نخواندهاید. بخوانید، شاید پول نخواهند.
گفت: چه میگویی بچه، اگر پول نخواهند، عاشق چشم و ابرویمان شدهاند و نامهی فدایت شوم فرستادهاند؟ “بعداز یک عمر گدایی که شب جمعمان فراموش نمیشود”
کاغذ را برداشت و باصدای بلند شروع کرد به خواندن: ضمن عرض سلام و تبریک به مناسبت آغاز سال جدید تحصیلی، خواهشمند است درجهت اجرای طرح هوشمندسازی مدارس و ارتقای سطح علمی دانشآموزان، مبلغ مشخص شده در پایین این برگه را به مدرسه ارسال نمایید. درصورت تمایل به پرداخت مبالغ بیشتر از مبلغ مشخص شده، موجبات امتنان اولیاء مدرسه را فراهم خواهید نمود و از خیرات دنیوی و اخروی بهرهمند خواهید شد. در ضمن…
هرچه جلوتر میرفت، صدایش بلندتر و رنگش سرختر و فاصلهی من با او بیشتر میشد. مبلغ مشخص شده در پایین کاغذ را که خواند، کاغذ را پرت کرد و گفت: بیا، کور شود کاسبی که مشتریش را نشناسد. نگفتم کلک پول است. هر روز اسمش را یکچیزی میگذارند. ببینم این هوشمندسازی دیگرچیست؟
گفتم: هیچی، یک سری وسایل است که داخل کلاس میگذارند تا بتوانند هوشمند تدریس کنند.
گفت: یعنی چه؟ یعنی تا حالا غیر هوشمند درس میدادند؟ خوب همین میشود دیگر. وقتی که مدرسه و معلم هوشمند نباشند، انتظار داریم بچهها هوشمند بار بیایند. بروید جمع کنید کاسه و کوزهتان را. آدم باید خودش هوشمند باشد. اینهمه پول میگیرند، آخرش الکی میآیند یک جایی توی کارنامه مینویسند نمرهی هوشمندی: ۲۰ یا عالی. خوب که چی؟ مگر ما که درمدرسههایمان هوشمندسازی نداشتیم، چشم و گوش بسته و بیسواد بار آمدیم؟ بهقول معروف ” نان ندارند بخورند، پیاز میخورند اشتهایشان باز شود.” کلاسشان معلم ندارد، آنوقت دنبال هوشمندسازی و این قرتی بازی ها هستند. “آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی…” فقط دنبال قیافه آمدن و اسم و رسم هستند که ما هم هوشمندیم. اگر راست میگویید بروید بخاری های مدرسه را درست کنید که پسفردا سر سیاه زمستون… بهقول بابای خدابیامرزم: “شکم خالی و آواز فندقی!” هرچند کاغذ پول بخاری را هم پسفردا میفرستند.
با ترس و لرز، کاغذ را از روی زمین برداشتم و منتظر ماندم تا سخنرانی آتشین و نطق پس از دستورش تمام شود. آرام گفتم: خوب حالا به مدرسهچه بگویم؟
گفت: بگو پدرم گفت خودم اول برج میآیم و حقوقم را تقدیم میکنم. هرچقدر را صلاح دانستید بردارید.
با تعجب گفتم: راست میگویید؟
دستش را نشان داد و گفت: مثل اینکه واقعا به هوشمندسازی نیاز داری! چه بگویی؟ بگو ما نه پولش را داریم و نه میخواهیم که هوشمندسازی شویم. اصلا لطف کنید بچههای مارا هوشمند نکنید و بگذارید همانجور خنگ بار بیایند. والا ” ازطلا گشتن پشیمان گشتهایم. مرحمت فرموده مارا مس کنید.” ما خودمان بلدیم چطور بهروش خودمان بچههایمان را هوشمند کنیم.
پایان پیام
ادامه این داستان دنبالهدار را اینجا بخوانید.
