درس و مشق نداری هرز می‌گردی؟

درس و مشق نداری هرز می‌گردی؟

درس و مشق نداری هرز می‌گردی؟

پایگاه خبری گلونی، علی خضری: صبح که از خواب بیدار شدم، برخلاف همیشه بابا هنوز خواب بود. نگرانش شدم. از مادر پرسیدم: بابا را اخراج کرده‌اند؟
گفت: با این ادا اطوار جدیدش حتما همین‌روزها اخراجش هم می‌کنند. خرس گنده، خجالت هم نمی‌کشد. انگار نه انگار که بزرگ شده و زن و بچه دارد. صبح تا شب و شب تا صبح کارش شده اتک و متک. انگار نه انگار که ما هم آدم هستیم در این خراب شده. تا صبح ۲۰۰ بار صدای این گوشکوب درآمده و بلند شده تا به اتک جواب بدهد. فکر کنم زیر سرش بلند شده و اتک و متک هم اسم رمزشان است. یک اتکی برایش بسازم که صدتا متک از آن بیرون بزند.

از اوضاع مادر فهمیدم که اوضاع خانه، بدجور قمر درعقرب است. یادم آمد که دیشب هم تا آخر وقت تلویزیون روشن بود و بابا هم جلوی تلویزیون نشسته بود. آن موقع فکر می‌کردم منتظر خبر مهمی مانند نتایج هسته‌ای و یا خبر واریز یارانه است.

ظهر که از مدرسه برگشتم، با تعجب دیدم که بابا در خانه‌ است و طبق معمول جلوی تلویزیون نشسته و سرگرم گوشیش است. از دور سلام کردم. جوابی نداد. رفتم کنارش نشستم. حتی نگاهم نکرد. بلند سلام کردم. مثل اینکه تازه متوجه آمدنم شده بود، همانجور که سرش توی گوشی بود گفت: علیک سلام. چرا داد می‌زنی؟ گفتم: ببخشید. بابا، سرکار نرفتید؟
گفت: چیه؟ باید به تو هم جواب پس بدهم؟ همه مفتش من شده‌اند. بابا مگر من آدم نیستم؟ نمی‌توانم یک روز برای خودم باشم؟

بعد روبه سقف کرد و گفت: ابلیس کی گذاشت که من بندگی کنم / یک شب نشد که بی سرخر زندگی کنم.
فهمیدم که از صبح همین برنامه را با مادر داشته‌اند و حسابی جروبحث کرده‌اند. آمدم حرفی بزنم که دیدم مشغول اتک شده است. حسابی سرگرم بود. وقت را غنیمت شمردم و گفتم: بابا
جواب نداد. دوباره گفتم: بابا
گفت: هوم، توهم مثل مگس هی درِ گوش من ویزویز کن ها. درس و مشق نداری همینجور هرز می‌گردی؟
گفتم: بابا، دوباره از مدرسه کاغذ داده‌اند.
بدون اینکه نگاه کند گفت: خیلی خوب بگذارش آنجا تا بعد بخوانمش.
کمی فاصله گرفتم و گفتم: تویش نوشته که باید برای تعمیرات مدرسه پول ببرم.

درس و مشق نداری هرز می‌گردی؟

همین‌جور که مشغول بود زیرلب گفت: خیلی خوی، برو از جیبم بردار. داشتم از تعجب شاخ درمی‌آوردم. گفتم: چی شده؟ نکند گنج پیدا کردید؟
گفت: آره، اتفاقا همین الان یکی را که اسمش جلال خفن بود را شکست دادم و دارم منابعش را خالی می‌کنم. دقیقا الان سرگنج نشستم.
خوشحال ازینکه به آرزویم رسیده‌ام و بابا سرگنج نشسته است، دویدم سرجیب بابا و هرچه پول داشت را برداشتم و سراغ درس و مشقم رفتم.

مشغول نوشتن بودم که صدای داد و فریاد بلند شد. رفتتم به محل حادثه و متوجه عمق فاجعه شدم. مادر که ازدست این اتک‌های بابا خسته شده بود، یک لیوان چای برای بابا آورده بود و مثل اینکه پایش به جایی گیر کرده و به‌صورت کاملا اتفاقی! چای را روی گوشی بابا خالی کرده‌بود. بدین ترتیب به قول “اتکی را که صدتا متک از کنارش بزند بیرون”، وفا کرده‌بود. این خوش‌قولی مادرم همیشه باعث افتخار من بود.
بابا که دیگر داشت دیوانه‌ می‌شد، گوشی را با دستمال خشک می‌کرد و هی فوتش می‌کرد. مثل ماهی در ماهیتابه بالا و پایین می‌پرید و به زمین و زمان بدوبیراه می‌گفت…

یک‌ساعت بعد که همه‌ی سروصداها خوابیده بود و گوشی بابا هم روشن نمی‌شد، بابا درحال تماشای اخبار بود که مادرگفت: اجاره خانه را آوردی یا نه؟
بابا با اعتماد به نفس کامل سرجیبش رفت. هرچه گشت پولی پیدا نکرد. باخود گفت: یعنی چه. بعد با صدای بلند پرسید: کسی از جیب من پول برداشته؟!

پایان پیام

ادامه این داستان دنباله‌دار را اینجا بخوانید.

عضو اینستاگرام گلونی شوید و اخبار روز ایران و جهان را دنبال کنید.

اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
به بالا بروید