جای خالی سلوچ رمانی رئالیستی از محمود دولتآبادی است که بلافاصله پس از آزادی از زندان ساواک و طی ۷۰ روز نوشتهاست.
پایگاه خبری گلونی؛ سمیه باقری حسنکیاده: جای خالی سلوچ رمانی رئالیستی از محمود دولتآبادی است که بلافاصله پس از آزادی از زندان ساواک و طی ۷۰ روز نوشتهاست.
دولتآبادی داستان آن را به هنگامی که دورهٔ سه سالهٔ حبس را میگذراند در ذهنش پرورانده بود.
جای خالی سلوچ توسط کامران رستگار به انگلیسی ترجمه و در سال ۲۰۰۷ منتشر شده است. همچنین ترجمه ایتالیایی این کتاب نیز توسط آنا ونسن انجام گرفته است.
این رمان روان است و نافذ. پر است از تصویر. تصویر درد و رنج یک زن که به ناگهان تنها شده است.
قصه زن رمان را خوب میشود فهمید. قسمتهای دردناک و تلخ رمان بسیار آدم را به فکر فرو میبرد.
اصولا کتابی که آدم را به فکر فرو نبرد ارزش این را ندارد که چندین بار خوانده شود. اما جای خالی سلوچ را میشود بارها خواند.
داستان جای خالی سلوچ
داستان با رفتن نابهنگام سلوچ (پدر خانواده) و اولین روز تنهایی مرگان و توصیف درد و رنج او شروع میشود.
سلوچ به ناچار و به عنوان آخرین چاره برای فرار از نداری و شرمندگی چشمهای غمگین فرزندانش و نیز مرگان ؛ یک روز صبح بیخبر رفته بود.
هرچند مرگان انتظار این روز را داشت اما مطمئن بود که اکنون سلوچ تنها جسمش نیست ولی روحش را جا گذاشته و صدای نفسهای خسته و تنهایش را میشنید.
مرگان میدانست روزی سلوچ کم میآورد و میشکند و این رفتن را این گونه تعبیر کرد. صدای شکستن سلوچ را شنید.
مرگان همواره زندگی در کنار سلوچ را با سختی هایش اما به امید تکیه گاهی طی کرده بود.
این بار به تنهایی باید خود تکیه گاه دختر ۱۱ ساله و دو پسر نوجوانش می شد. تضادی عمیق میان شکنندگی و ظرافت زنانه و حسن مسئولیت مادری او ایجاد شده بود.
تضادی ناآشنا برای مرگان؛ غیر قابل تحمل برای پسرهایش و البته هراس آور برای تنها دخترش.
گذران روزهای بدون سلوچ در آبادیای نه چندان پر رونق و سختیهای گذار به اقتصاد جدید اواخر دهه ۵۰ با بیان شیوای راوی به دل مینشیند.
طوری که با دردهای آنها غمگین میشوی و برای رهایی از تنگناهایشان دست به دعا برمیداری.
داستان آنقدر عمیق بر روح تاثیر میگذارد که احساس میکنی آنها هستند. داستان با بازگشت سلوچ به پایان میرسد.
اما آنقدر که سرنوشت مرگان و فرزندانش تحت تاثیر جای خالی سلوچ شده بود و رنجهایی که خاطرهشان در ذهن و قلبشان حک شده بود؛ جایی برای گوارایی بازگشت او باقی نگذاشت.
تکههایی از کتاب
▪ دنیا را بگذار آب ببرد. وقتی تو در توفان گرفتار میآیی، چه خیال که تو دکمه یقهات را بسته باشی یا که نبسته باشی.
چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی؟! تو در توفان گرفتار آمدهای، میخواهی که گلویت خشک نشود؟!
▪ گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است.
در تو عشق میجوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده.
شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده تو که دیواری را سفید میکنند.
عشق، خود مرگان است؛ پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق میجنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو میکشد.
▪ گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟
نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست.
پیدا نیست و حس می شود. میشوراند. منقلب میکند. به رقص و شلنگ اندازی وامیدارد. می گریاند. میچزاند. میکوباند و میدواند. دیوانه به صحرا!
کتاب بخوانیم.
پایان پیام
