ما مردم همدست با مردان سیاستورز این سرزمین را خلاصه کردهایم در تهران
به گزارش گلونی پوریا عالمی نوشت: وقتی همایون شجریان با بلندگوی دستی روی سکوی جلوی بیمارستان ایستاد و گفت پدرم را در جوار حضرت فردوسی در مشهد و توس به خاک میسپاریم، گمان نمیکرد مردم داغدار فریاد بزنند: چرا تهران نه، همایون جان؟
نماشای گلونی را دنبال کنید
اما چرا محمدرضا شجریان، هنرمند اصلا و اصالتا مشهدی که تا ۲۶ سالگی در مشهد مشق موسیقی میکرد، باید تهران دفن شود نه مشهد؟
سرشماری عمومی نفوس در سال ۸۵ در استان تهران، آمار مهاجران سکنیگزیده در پایتخت را ۷۷.۰۱ درصد اعلام میکند.
اگر آمار را گوشه ذهنمان قرار دهیم و بپذیریم سهچهارم تهرانیها تهرانی نیستند، چرا مردم جلوی بیمارستان دلشان میخواست اسطوره موسیقی ایران که مشهدی است، در تهران و بغل گوششان دفن شود، نه در شهر خودش؟
– آیا مردم حق خود میدانند مراسم خاکسپاری اسطوره خود را تبدیل به فرصتی برای اعتراض به دولت، قدرت و حاکمیت کنند؟ و این تصمیم را مصالحه میپندارند؟
– آیا خانواده شجریان حق ندارد برای بدن پدر خود تصمیم بگیرد، حتا اگر این تصمیم را با مداخله دیگری فرض کنیم؟
– اگر از این سوالات بگذریم یک رویکرد دیگر نیز وجود دارد.
این درخواست بهنظر ساده که بهنوعی مطالبه عمومی شد، یعنی بدن صدای مردم این سرزمین را در پایتخت به خاک بسپارید، ریشه در کجاها دارد که اینطور سادهدلانه به زبان میآید؟
ما مردم همدست با مردان سیاستورز
یک دلیل ساده آن را بهتر است در سیاستهای کلان کشور بجوییم که پایتختگرایی را تبدیل به یک فرهنگ پذیرفتهشدهی وطنی کرده است.
تجمع مراکز فرهنگی، مراکز بهداشتی و درمانی، مراکز آموزشی، مراکز رفاهی و… در تهران و رها کردن شهرها و استانهای دیگر به امان خدا، سبب شده هر ایرانی، تنها ره رهایی و درمان و آموزش و پیشرفت را در تهران بجوید.
ایرانیها برای زندگی کردن، راحت زندگی کردن و صدالبته کار پیدا کردن و احتمالا زنده ماندن یا خوشبینانه؛ پولدار شدن به تهران میآیند.
مظاهر تمدن مستقیم از خارجه به تهران در ابتدا صادر و بعد حقنه میشود.
طنز ماجرا اینجاست که موزه اصلی فرش وسط تهران است در حالی که صنعت و هنر فرش دست غیرتهرانیهاست و اعطای مجوز نواختن موسیقی مقامی یا برگزاری کنسرت را دفتر موسیقی وزارت ارشاد مستقر در تهران به بزرگان موسیقی مقامی در دورترین شهرها و روستاهای کشور میدهد!
از آنطرف، نقشه راههای آسفالت و راهآهن و هوایی کشور را که از بالا نگاه کنی نشان میدهد تا چه اندازه یک ایرانی برای سفر از این سر سرزمین درندشت به سر دیگرش، باید یک تکپا حتما به تهران بیاید یا از تهران بگذرد.
همچنین اینکه چند درصد ایرانیها برای سفر خارجی باید از تنها فرودگاه جدی بینالمللی این کشور بپرند، با یک برآورد سرانگشتی به دست میآید که مسافران یک پرواز خارجی، چطور باید خودشان را از جاهای مختلف کشور به فرودگاه امام برسانند تا به فرنگ بروند.
یا یک ایرانی غیرتهرانی، وقتی از فرنگ به وطن باز میگردد، اولین دردسرش این است که از فرودگاه امام چطور باید چمدان به کول و دندان بکشد تا خانهاش در هر جایی جز تهران برسد.
همه در فربه کردن تهران و لاغر کردن و تهی نمودن هر جایی غیر از تهران، همدست و همساز هستیم.
شاید چارهای هم نداریم اما ساز مخالفی هم برای این روند کوک نکردهایم و تهران را از ابرشهر، ابرمرجع ساختهایم.
طوری که ساختمانسازی دهات دور و لباس پوشیدن این هشتاد میلیون نفر همچون ادبیات بیرحم معیار پایتخت که به جان غنای زبان فارسی افتاده است، همه باید تهرانسازی شود و تهرانیزه.
اینجاست که وقتی همایون شجریان میگوید بزرگمرد مشهدی هنرمند یگانه آواز را در مشهد به خاک خواهیم سپرد، تهرانیها که بر اساس آمار هفتاد و پنج درصدشان تهرانی نیستند، تاب نمیآورند و فریاد میزنند: نه داداش، فقط تهران. مگه بهشت زهرای خودمون چشه؟
از نواب میندازیم میریم و قبل از ظهر هم برمیگردیم سر کارمون.
کی واقعا حالش رو داره برای خاکسپاری بره تا مشهد؟
اگه مساله آرامگاه فردوسییه، خب اون بنده خدا رو بیارید قطعه هنرمندان بهشت زهرا دیگه… بله… فقط تهران… تهران…
انگار فقط تهران جدی است و مشهد، توس یا هر شهر دیگری در این سرزمین پهناور یک شوخی ساده است.
حالا حتا اگر محمدرضا شجریان گفته باشد من صدای مردم سرزمینم ایران هستم؛ اما کدام سرزمین؟
وقتی ما مردم همدست با مردان سیاستورز این سرزمین را خلاصه کردهایم در تهران، و خلاص.
پایان پیام
