دختر، دختر، قند و عسل

دختر، دختر، قند و عسل

دختر، دختر، قند و عسل

به گزارش گلونی همیشه دوست داشتم وقتی که بالاخره موفق شدم همسری اختیار کنم، از همان ابتدا بگویم که من اصلا به داشتن پسر اعتقاد چندانی ندارم و اگر پسر زاست، برگردد به همان سنه «بیست و سی» و بلکه قبل‌تر.

همان‌جا بزاید تا فک و فامیل چشم‌شان در بیاید و اهل محل و در و همسایه نیز برایش موج مکزیکی بروند و هم بالاخره زن پسرزا در آن زمان‌ها حکم طلای بیست و چهار عیار داشته است و اگر پیشینه خانوادگیشان هم همینطور پسرزا بوده باشد، از همان سن هفت یا هشت سالگی خواستگار از دیوار خانه‌شان بالا می‌رفت.

اینجوری حق انتخاب بسیاری می‌داشت و بر خالف دختران امروز سرزمینم، می‌توانست زیر لب بخواند که میان این همه عاشق چه کسی را انتخاب کند؟

اما من بر خلاف بقیه که دوست دارند یک لشکر پسر بدنیا بیاورند، اصلا دوست ندارم یک لشکر پسر بدنیا بیاورم، چرا که خودم چه آش دهان‌سوزی هستم که تازه بخواهم چند تا کپی خودم را هم پیست کنم، چون بالاخره تره ِ به تخمش می‌رود و حسنی به باباش.

علاوه بر آن من نمی‌دانم چه چیزی در ما موجودات پشمالوی شکم گنده صدا زمخت دندان زردی که دو هفته‌ای یک بار حمام می‌رویم و تازه لباس‌های زیرمان را به دو دسته «کثیف» و «کثیف اما قابل پوشیدن» تقسیم می‌کنیم هست که بخواهم دو سه تا مینی پشمالو بدنیا بیاورم تا فردا روزی که بزرگ شدند ماشین من را سوار شوند و هر دفعه‌ای یک جای آن را از بین ببرند و مدام تصادف کنند و بعد دو قرت نیمشان هم باقی بماند که مثلا ترمزهای ماشین خراب بوده که اینطور شده است و بعد هم خرج ماشین بیفتد گردنم و غیر از این باید خرج رفیق بازی‌هایشان را هم پرداخت کنم و تا آخر عمر دستم بندشان باشد.

مگر داشتن دختری که از همان اول که بدنیا آمد با دست کوچولویش انگشت‌های زمخت و پوست پوست شده‌ات را بگیرد و یک دفعه تمام مشکلات عالم را حل شده حس کنی و بعد که بزرگ‌تر شد و تاتی تاتی راه رفتن را یاد گرفت ذوقش را بکنی و لباس‌های گل‌گلی و دامن‌های چین‌چین تنش کنی و قربان صدقه‌اش بروی.

دختر، دختر، قند و عسل

بعدتر که به مدرسه رفت، بیاید و از تو در مورد درس‌هایش سوال کند و تو هاج و واج در چشمانش زل بزنی که این‌ها دیگر چیست و زمان ما تا آخر دبستان، نهایتا ضرب و تقسیم‌های سنگین را یاد می‌گرفتیم و این فرمول‌های کوانتوم را حتی در دانشگاه هم یاد نگرفتیم، و بعدش به دخترت بگویی که اصلا کسی از درس خواندن به جایی نرسیده و تو هم خیلی در این رابطه حساس نباش، اما دخترت به خاطر اینکه نمرهایش 20 نشده و نمره ضعیف 19/75 گرفته، سه روز تمام در اتاقش گریه کند، ولی بعدترها که بزرگتر شد و به دانشگاه رفت، همین که با یک نمره ناپلئونی مدرکش را گرفت راضی باشد و من هم در چشمانش خیره شوم و از خوشحالی او خوشحال شوم و بعدتر که کمی بیشتر بزرگ شد، اگر دلش خواست عاشق کسی شود و با هم خوش باشند و اگر شد برایم نوه‌های دختر دیگری به دنیا بیاورند و من از دیدن همه‌شان قند در دلم آب شود و خوشی دو عالم در دلم سرازیر شود و مدام دستان همسرم را بابت این همه خوشی که به من داده ببوسم، چه ایرادی دارد؟

تازه فکرش را بکنید که این شادی بی‌پایان سه بار تکرار شود. اسم دختر اولم را می‌گذارم کژال، بعدی را مارال و آخری را غزال، اینطوری می‌توانم فدای چشمان آهویی‌شان بشوم و خیلی هم شاعرانه است و اگر هم احیانا بعدشان، پسری نصیبم شد، چون بالاخره ممکن است دنیا خیلی هم چشم دیدن خوشحالی من را نداشته باشد، اسمش را می‌گذارم «گوزن» که از لحاظ معنایی شبیه اسم خواهرانش باشد.

دختر، دختر، قند و عسل

البته «حمال» هم گزینه بدی نیست، چون از لحاظ آوایی نود در صد هماهنگ است و از لحاظ معنایی هم، ِای، می‌شود یک جوری ربطش داد و صد البته از لحاظ تاریخی هم بدجور این اسم همخوانی دارد، چرا که برای این پسر می‌زاییدند تا نیروی کمکی تازه نفس به جمع خانواده اضافه کنند و اصلا از همان اول به قصد تولید حمال، با بستن زائو به رژیم غذایی اشرف خانم که پنج شکم پسر پشت سر هم زاییده بود، قصد تعیین جنسیت نوزاد را داشته‌اند.

امروزه برای اینکه زائوی مورد نظر پسردار شود، باید از 2 ماه قبل از قصد بارداری رژیم غذایی سدیم و پتاسیم خود را آغاز کند و خودش را ببندد به آناناس و موز و هلو و خیار و خربزه و همه می‌دانیم که پتاسیم بسیار سمی و خطرناک است و خارجی‌ها هم به سدیم می‌گویند NA و این اشتباه محض است که علی‌رغم «نه» آمدن در کار، ما بخواهیم کار خودمان را بکنیم و اصلا گیرم که این‌ها را هم یک جوری حل و فصل کردیم، چه کسی دارد هزینه آناناس و موز و هلو بدهد و اگر هم کسی داشت و داد، پسری که با آناناس و هلو بزرگ شود معلوم نیست فردا روزی که پایش را در جامعه گذاشت چه سرنوشت شوم و نافرجامی منتظرش باشد و لاجرم مجبور می‌شویم همان خیار و خربزه را به خورد زائوی بدبخت بدهیم تا همه‌اش سردی کند و لرزش بگیرد و بعد هم پای لرزش بنشیند.

در حالی که برای دختردار شدن کافی است تا کاری نکنیم. یعنی دخترزایی، خورند خود بدن است و دیفالت طور، شکم زائو تصمیم می‌گیرد که یک موجود زیبای دیگر به دنیا تقدیم کند و اگر بعضی از پسر دوستان زائوی ننه مرده را سوک نکنند، خودش بلد است چه کار کند تا هنرش را نشان دهد.

دختر، دختر، قند و عسل

به هر حال دلیلی هم وجود دارد که روز زن، روز دختر، روز مادر، روز همسر، روز عشق، و روزهای مشابه دیگر، آن هم در سه تقویم شمسی، قمری و میلادی با شور و هیجان وصف نشدنی برگزار می‌شود و طلا و نقره و گل و هدیه است که از در و دیوار می‌ریزد، ولی روز مرد یا پدر، یکی بیشتر نیست که آن هم خودتان می‌دانید چطوری برگزار می‌شود.

حتی شاعران و خوانندگان ما هم همگی به این نکته پی برده‌اند که نگفته‌اند:

ممد عشق و عسلم

ممد شعر و غزلم

ممد دنیا مال ما

همه عشقا مال ما

و آن را برای هانی خوانده‌اند.

خداییش کمی مور مورم شد. یا مثلا شما ترانه‌ای شنیده‌اید که از عشق چندین پسر در آن نام برده شده باشد؟

امین خان

ممد

محسن

اکبر

چه بد کرد

غلط کرد

که زن کرد

همه را دربدر کرد

خودشو خونین جگر کرد

دختر، دختر، قند و عسل

کامل‌ترین ترانه‌ای که برای هر دو سروده شده کار بهبودی است، داوود، نه من:

دختر عشق باباشه

بابا عاشق کاراشه

روی دو چشمون بابا

دختر فقط جا شه

پسر عشق هیچ کسی نیست

بابا عاشق اون اصی نیست

روی دو چشمون بابا

جز دختر جای هیچ کسی نیست

از قدیم هم گفته‌اند که دختر، دختر، قند و عسل، پسر، پسر، کوپه خاکستر.

ما هم که می‌دانیم قدیمی‌ها یک چیزی می‌دانستند که این قدر چیزهای مختلف گفته‌اند.

یا مثلا آنجا که گفته‌اند «بچه سر راهی برداشتم پسرم بشه، شوهرم شد» دقیقا منظورشان همین حرف‌هاست که دو ساعت است تلاش می‌کنم به شما بگویم.

حالا درست است که بعضی چیزها هم گفته‌اند که کاش نگفته بودند اما نمی‌شود به خاطر چهار تا جمله اشتباه، تمام تاریخ فرهنگ و ادب کشورمان را زیر سوال ببریم.

در جای دیگری گفته‌اند «پسر زاییدم برای رندان، دختر زاییدم برای مردان، خودم موندم سفیل و سرگردان» که باز هم در آن به نکته مثبت دیگری اشاره شده و آن هوش برتر دختران است که تلویحا از واژه «رندان» برای رساندن مفهوم اشاره شده است. اصلا هر چیزی که مربوط به پسران باشد محکوم به شکست است.

شما بهترین فروشگاه لباس پسرانه را با کلی دادار و دودور افتتاح کن، چند ماهی می‌گذرد و مجبور می‌شوی تمامی اجناس آن مغازه را به خاطر تغییر شغل با تخفیف 60 درصدی بفروشی تا الاقل بخشی از سرمایه سوخته‌ات برگردد اما همین مغازه برای دختران تو را از خاک بلند می‌کند و بلکه شعبه‌های دیگری هم خواهی زد.

دختر، دختر، قند و عسل

یکی از دوستان خودم که در یکی از خیابان‌های همین ملک‌شهر خودمان یک مغازه لباس فروشی دخترانه و زنانه زده بود، حالا دیگر جواب تلفن‌های ما را هم نمی‌دهد و همه‌اش یک پایش ترکیه و یک پای دیگرش تهران است و برای اینکه بخواهیم دو کلام حرف بزنیم، باید از هفت هشت روز قبلش وعده کنیم یا اینکه سرزده به یکی از شعبات مغازه‌اش مراجعه کنیم تا توی رو دربایستی قرار بگیرد و چند دقیقه‌ای برایمان روی منبر برود و تازه حرف‌هایی بزند که تا آخرهای وجودت آتش بگیرد، مثلا بگوید که: «فلانی یک رستوران خوب توی استانبول نشان کرده که وقتی عکس غذاهایش را دیدم بدجور هوس کردم و قرار است که همین جمعه بعدی برای امتحان کردن آن غذا برویم آنجا و یک هفته‌ای و خیلی زود برگردیم.

حالا لباس تنها یک مثال است، شما بدانید که به ازای هر یک مغازه مربوط به مردان، بیست مغازه مربوط به زنان، به ازای هر یک اسم زیبای پسرانه، بیست اسم زیبای دخترانه، به ازای هر یک رنگ مناسب مردانه، بیست رنگ شاد دخترانه وجود دارد که سهم دلخوشی مردان و پسران از زندگی را به 5 درصد کاهش می‌دهد که تازه همان 5 درصد هم دختران و زنان هستند.

در هر صورت، تمام حرف من این است که هم زندگی مردان سخت است و هم زندگی کردن با مردان و حالا اگر هم زد و شما پسردار شدید خیلی هم مته به خشخاش نگذارید و بگذارید تا کمی در رفاه بزرگ شود چون معلوم نیست فردا روزی که زیر بار زندگی زایید چند قلو باشد و چند تا بخیه نیاز پیدا کند و اگر یک روز هم در تقویم به نام‌شان است، به نظرم همان یک روز برایشان کافی است.

سایر آثار نویسنده را بخوانید

پایان پیام

نویسنده: محمد شریفی

ایرانی‌ها چه دغدغه‌هایی دارند؟
اینجا را ببینید

اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
به بالا بروید