رمان ملکوت خود تخیل است
«من اغلب اندیشیدهام که آن دوگانگى که همیشه در حیاتم حس کردهام نتیجهى این وضع بوده است. یک گوشهى بدنم مرا به زندگى مىخواند و گوشهى دیگرى به مرگ. این دوگانگى را در روحم کشندهتر و شدیدتر حس مىکنم.»
«این زمین بیگناه نیست و مادر گناهکاران است و گاهوارهى همهى آتشها و گلولهها و خونها و شلاقهاست و من او را نمىبخشم زیرا ریشههاى درخت من از خاک سیاه او غذا مىگیرند و از چشمههاى زهرآلود او آب مىنوشند و سرانجام در بستر او خواهند پوسید و من شکایت زمین را به آسمانها و به ملکوتها خواهم برد.»
دو بخش از تخیل در هنر توسط کوله رچ معرفی شده است. تخیل اولیه و تخیل ثانویه. تخیل اولیه را میتوان عامل نیروی حیات و عامل شروع کننده تمام اداراکهای بشر دانست.
به گزارش گلونی میتوان گفت که تخیل اولیه در میان تمام انسانها وجود دارد. آدمی از تخیل اولیه برای تمیز دادن و تفکیک چیزها بهره میبرد. آنچه انسان از این مرحله به دست میآورد ادراک است.
تخیل اولیه در انسانها به آنها کمک میکند که به شناخت و درک اطراف خود نائل شوند. اما تخیل ثانویه که پس از تخیل اولیه در انسانهای وجود دارد فاز دیگری است.
دقت داشته باشید میتوان گفت که تخیل ثانویه کاملا ارادی و تخیل اولیه غیر ارادی است. در تخیل ثانویه، درک و دریافتی که از مرحله اولیه گرفته شده است، بازسازی و نمود پیدا میکند.
هنر نیز از این مرحله است که ساخته میشود. تخیل ثانویه است که خیالهای مرتبط به هم را پیوند میدهد. در نتیجه این تخیل ارادی و ثانویه است که هنرمند به عرضه اثر هنری نائل میگردد.
ارزش و قوی بودن یک هنر نیز به گذر از هر دو فاز تخیل وابسته است. در واقع؛ بازآفرینی آنچه است که از مرحله تخیل ثانویه بروز میدهد. بازآفرینی ای که از حقیقت گرفته شده است.
به خاطر همین موضوع بسیاری از ایدههای داستانی ناب از یک تخیل قوی ثانویه سرچشمه میگیرند. قدرت تخیل، یک توانایی بالقوه در نویسنده، شاعر، ونقاش ومعمار و… است.
یک توانایی ذهنی است برای ساخت تصویرها حوادث و اتفاقاتی در ذهن، که وجود ندارند. اما به مرور زمان و با به وجود آمدن یک ایده یا طرح در ذهن شروع به شکل گیری میکنند.
همه آدمها در این کره خاکی از سیاه پوست گرفته تا سفیدپوست و سرخ پوست توانایی تخیل دارند. در بعضیها ممکن است این توانایی بسیار وسیع باشد و به خلق کردن و خلاقیت بیانجامد و در بعضیها ممکن است کمی ضعیفتر.
تخیل یک توانایی برای شکل دادن به یک تصویر ذهنی است. بهرام صادقی بدون شک یکی از تاثیرگذارترین و خلاقترین نویسندههای ایرانی است که از قوه تخیلاش بهره جسته است و شاهکاری به اسم «ملکوت» را برای ادبیات داستانی ایران بر جا گذاشته است.
تخیل و خیالبافی دو نمونه از عمیقترین شالودههای حافظه و پردازش فکری صادقی در این رمان هستند که میتوان گفت تاحدودی نظیرش را در ادبیات داستانی ایران ندیدهایم.
ملکوت در اصل، خود تخیل است. توانایی تصور شخصیتهایی است که در واقعیت وجود ندارند. اما در رمان بستری کاملا واقعی و طبیعی دارند.
هرچند که کلیت رمان فضایی سورالیستی-روانشناختی و آلوده به وهم دارد و حتی در شروع داستان میتوان حس کرد که بستری دارد که به رئالیسم جادویی هم تنه میزند.
دکترحاتم شخصیتی پیچیده و دوگانه دارد که اندام فیزیکی وی به دو قسمت جوان و پیر تقسیم میشود. بخشی از تن او اندامی ورزیده و یتحمل جوان دارد ولی بخش دیگر او که شامل صورت او میشود کاملا پیر و شکسته است.
دکترحاتم میان زمین و آسمان دست و پا میزند. او هنوز دچار این پرسش فلسفی است که باید کدام ملکوت را باور کند. او شخصیتی خداگونه دارد.
میخواهد خلقت و آفرینشی که در هفت روز شکل گرفته را در همان هفت روز نابود کند و نسل گناهکار بشر را از روی هستی بردارد.
او به مردم وعده بازیافتن قوای جنسی و طول عمر بیشتر را میدهد. در صورتی که هرکدام ازآن آمپولهای که تزریق میکند، بعد ازهفت روز باعث مرگ آنهاد میشود.
دکتر حاتم عقیم است و تمام همسران خود را میکشد. اما دکتر حاتم درجایی از این رمان شکست میخورد. در جایی که شکو شخصیت زبان بریده و نوکر وفادارآقای م.ل با ساقی زن دکترحاتم وارد رابطه میشود و همین مسئله باعث میشود که دکتر حاتم میان درختان نارنج او را به قتل برساند.
نارنج نماد قوای جنسی و نارنجستان محلی برای دفن همین قوای جنسی است و در همان نارنجستان که نماد شهوت و شهوت خواهی است به خاک سپرده شود.
ساقی زنی است که یاد آور شراب زندگی در فلسفه عرفانی و شرقی ماست. اینجاست که بهرام صادقی نگاهی عمیق به زندگی و مرگ دارد. صادقی هر فصل از رمان ملکوت را با جملهای قصار از قرآن یا انجیل یا تورات شروع میکند.
در اینجا متوجه میشویم که صادقی تصویرسازی ذهنی خودرا با ابعاد گوناگون برای ساخت یک شخصیت که دکترحاتم نام دارد با کلی تخیل و خیالبافی و تناقضهای رفتاری درونی، حاصل تفکرات ذهنی خودش میداند و از محیطی حقیقی که در ذهن میتواند تمام آن شخصیتها را به صورت حقیقی تجسم کند و در بسترکاغذ جاری سازد.
این تصویرسازی ذهنی میتواند ریشه در دنیای حقیقی و ساختارهای فیزیکی و واقعی آن داشته باشد. فروید ادعا میکند که نوشتارِ خلّاقانهْ فُرمی از خیال پردازیِ علنی است.
از این رو میتوان بسیاری از ترسهای درونی مخاطب را در حال تماشای یک فیلم ترسناک و یا خواندن یک رمان که شخصیتهای شبیه به دکترحاتم و م.ل داردکه یکی از سادیسم رنج میبرد و دیگری از مازوخیسم.
یکی مرگ را برای هستی و بشریت میخواهد و دیگری با قطعه قطعه کردن اجزای بدنش توسط دکتر حاتم و انداختن آنها در الکل مرگ را برای خودش میخواهد، که فی نفسه پریشان کنندهاند اما برای مخاطبان در حین خوانش اثرِ نویسنده به منبع لذّت تبدیل میشوند.
این مهم همان خیالبافی و تخیل خلاقانه است. م.ل شخصیتی است که فقط از او یک دست باقی مانده است که دارد با همان دست در فصل دو و سه به مرور خاطراتش میپردازد.
م.ل پسرش را کشته است و تنها راه امیدش برای زیستن تخیل و مرور خاطراتی از مادرش است که به او آرامش و حتی مبارزه برای زیستن را میدهد.
او تنها نوری کم رنگ از آن خاطرات را با خود حمل میکند که باعث میشود نیروهای انگیزشگرِ خیال پردازی و انتقام از دکترحاتم در مخیلهاش قوی و قویتر شوند که درحقیقت آرزوهای تحقق نیافته هستند و هر خیال پردازی، تحقق یک آرزو و اصلاحِ واقعیتی ناخوشایند در ذهن اوست.
محصول این کنش و این خیالبافیها ساخت شخصیتها دوگانه است از اسم کتاب گرفته که ملکوت نام دارد تا خود شخصیتهای اصلی و فرعی، ملکوت که اسم کتاب را یدک میکشد نام همسر منشی جوان است که شخصیتی کاملا مثبت و زیبا اندیش است اما در طرف مقابل هم اسم یکی از زنهای قبلی دکتر حاتم است که شخصیتی کاملا منفی دارد.
این پارادوکسها در کلیت کتاب جریان دارد و در هر فصل نمایان و نمایانتر میشود. در یکی از جملههایی که دکترحاتم به زبان میآورد، میگوید: «کدام ملکوت را باور کنم ملکوت زمین را یا آسمان؟»، کاملا مشهود است.
شخصیتهای شبیه دکتر حاتم و م.ل و مرد چاق و … مبتلا به دوگانگی شخصیتی هستند؛ چه از لحاظ فیزیک بدنی و چه از لحاظ ذهنی.
آنها احساس میکنند با افکار، احساسات، خاطرات و محیط اطراف خود بیگانه و از آنها جدا هستند. به خاطر همین مسئله دست به جنایتی وحشتناک میزنند که این میتواند بر حس هویت و شخصیت آنها برای درک از زمان و حتی محیطی که درآن قرار دارند تأثیر بگذارد.
هنگامی که این دوگانگی شخصیتی برای هرکدام از شخصیتهای این رمان اتفاق میافتد، احساس میکنند خارج از بدن خود قرار دارند، در صورتیکه همه آنها درگیر همین تن هستند و بسیاری از مشکلات آنها خودِ تن از لحاظ آناتومی فیزیکی بدن و از لحاظ ذهنی اصالت وجودی تک تک آنهاست و از فاصله دور اعمال، احساسات یا افکار خود را مشاهده میکنند که گاهی با عذاب وجدان شخصیت م.ل مواجه میشویم و گاهی با دکتری روبرو میشویم که دوست دارد تمام بشریت ناآگاه به امور زندگی باشد.
شبیه همان تابلویی که در ورودی مطب نصب کرده است وبه شکلی ترویج، ناآگاهی وناخردی و احمق بودن را میکند. او برای نابودی بشر قدم برمیدارد. برای نابودی خرد و فهم و آگاهی.
صادقی این غیر واقعی سازی رفتار شخصیتها را کاملا واقعی جلوه میدهد. در متن هرشش فصل این رمان کوتاه است که مخاطب با خوانشش احساس میکند دنیای اطراف غیرواقعی و وحشتناک است. و انسان کاری به جز تسلیم شدن در برابر آن قدرت مطلق که دکتر حاتم است ندارد.
همه چیز مختصات این دنیا ممکن است بی روح یا مه آلود به نظر برسد. اتفاقی که برای شخصیت م.ل میافتد و او را بیشتر درگیر انتقام میکند.
همین دوگانگیهای رفتاری خود و اطرافیان است. اختلالی که در کاراکتر م.ل وجود دارد اختلالی است که از او شخصیتی دوگانه ساخته است که هویت و اصالت وجودی و بیشتر از همه در فیزیک بدنش چیزی پیش میآید که باعث میشود تا م.ل در مقابل واکنشها، افکار، عملکرد و ادراک خود و دکترحاتم رفتار پایدار و ثابتی نداشته باشد.
او از طرفی به دکترحاتم میگوید که بدنش را تکه تکه کند و در الکل بیندازد و مقابل چشمانش قرار دهد و از طرفی برای انتقام گرفتن و به قتل رساندن او اتاق طبقه بالا مطب را اجاره میکند.
شاید هم دل بستن به ساقی زن دکترحاتم او را به زندگی وحشتناک و به دور از هیاهوی بیرونی امیدوار کرده است. کسی که انگار عقده ادیپ در او وجود دارد و پسرکشی را هم از اسطورهها به ارث برده است.
از این رو است که صادقی میفهمد خیال محصول تخیل است، اما از واقعیت بسیار دور است. او باساختن همچنین شخصیتهای به تخیلی ناب میرسد که فصل به فصل به وسیله خیالبافیهای عجیب و غریب پیرنگ رمان را شکل میدهد.
شاید این مهمترین فرق تخیل با خیالبافی باشد. تخیل کردن و ساختن و بعد به وسیله خیالبافی منسجم کردن.
من کاری به این مسئله ندارم که آیا واقعا بهرام صادقی تحث تاثیر بوف کورهدایت بوده است یا نه، و نقش آن دو زن که ملکوت نام دارند بر میگردد به زن لکاته و اثیری در بوف کور و یا حتی شخصیتهای دیگر شبیه سورچی و وقاری پیر و باغبان مرموزی که انگار همه چیزش نمایان و در عین حال کاملا پنهان است، شبیه پیرمرد خنزر پنزری بوف کور باشد.
و حتی شخصیتهای دیگرکه مثل مرد چاق و منشی جوان که شباهت خوبی به رجالههای بوف کور دارند. اما مسئله مهم نقش خود تخیل و خیالبافی برای داشتن یک ایده ناب و طرح پیچیده و ساخت شخصیتهای دوگانه است که ملکوت را از بوف کورجدا میکند.
ایده در ذهن صادقی وقتی بسط داده میشود و جزئیات به آن اضافه میشود تبدیل به طرح میشود. طرحی پیچیده که میتوان در پایان رمان به موضوع آن رسید.
موضوعی که پایه و اساس آن همان دغدغه مرگ و گناه بشریت است. گناهی که انگار از گنجهای خاک گرفته آغاز شده است و زهرهای کشندهای دارد برای نابودی تمام بشریت.
آیا همه این اتفاقات کاملا به شکل عقلانی در ذهن نویسنده شکل گرفته و نوشته شده یا همان تخیل ناب است که به وسیله یک زبان به نسبت ساده به نگارش درآمده است.
تخیل و تعقل، این دو همواره در مقابل هم قرار گرفته اند. در غرب این موضوع همواره موضوعی مهم و چالشی بوده است و همیشه مورد توجه قرارگرفته است.
به خاطر همین موضوع است که در اکثر موارد تخیل در هنر را مفهومی در برابر تعقل قرار دادهاند. در ملکوت همین ایده یا جرقه است که به وسیله تخیل ثانویه به صورت تصویرهای کاملا ناخودآگاه اما ارادی با تغییراتی تبدیل به موضوعی پیچیده و تاویل پذیر میشود که از هرجهتی در آن تعمق کنی جواب میدهد.
در پایان باید عرض کنم ملکوت یک اثر شگفت سورئالیستی است که در شروع داستان و با حلول جن در بدن آقای مودت رگههای رئالیسم جادویی دارد اما کلیت اثرسورئالیسم است که مرزهای واقعیت و خیال را درهم تنیده است.
سورئالیسم پایههای فکری خود را بر تفکر زیگموند فروید قرار داده است واز این رو در ادبیات داستانی دریچههای مهمی را گشوده است. خود سورئالیستها بر این باور بودند که رویاها و ناخودآگاه و سایر بحثهایی که فروید مطرح میکند میتواند دریچهای به واقعیترِ انسان باشد. انسانی که اسیر زنجیر عقل و منطق نیست.
توجه به رویاها، کابوسها و احساسات لحظهای، عبور از مرزهای پذیرفته شده باور و فرهنگ عامه، شگفتی آفرینی، حذف نکردن و پنهان نکردن احساسات و شکستن مرز ممکن و ناممکن، از ویژگیهای مکتب سورئالیسم محسوب میشود.
صادقی توانسته تمام این مرزها را در هم بشکند و جلو برود: «جن به اندازه يک كف دست بود. شبكلاه قرمز و درخشان و دراز و منگوله داری بـه سـر داشت. قبا و ردايی زراندود مليله دوزی شده به سر كرده بود و نعلينهايی ظريف و كوچولو پايش را ميپوشاند. مثل منشيان درباری قاجار بود؛ تميز و باوقار.
قلمدان و طومار كوچكی در دست راست گرفته بود و بـا دسـت چـپ پسـربچه جنـی زيبـارو و سـبزخطی را كـه چشمهايی بادامی داشت تنگ در بغل میفشرد.»
این کتاب را میتوانید در فیدیبو به صورت متنی و صوتی تهیه کنید.
معرفی سایر کتابها را در گلونی بخوانید
پایان پیام
نویسنده: نعمت مرادی
