سفرنامه ای از تماشای گاوبانگی در قلب پارک ملی گلستان

سفرنامه تماشای گاوبانگی در قلب پارک ملی گلستان

سفرنامه ای از تماشای گاوبانگی در قلب پارک ملی گلستان

در آغوش پاییز رنگارنگ، وقتی که خُنکای هوا جان تازه‌ای به زمین می‌بخشد و برگ‌های درختان با رنگ‌های طلایی و قرمز می‌رقصند، سفر من به پارک ملی گلستان آغاز می‌شود. جایی که صدای بانگ مرال‌ها، سلطان بی‌بدیل جنگل‌های هیرکانی، در دل این طبیعت بکر طنین‌انداز است.

به گزارش گلونی چند روزی به ثبت‌نام برنامه گاوبانگی در پارک ملی گلستان نمانده بود و خیالم تخت بود که در همان جلسه مصاحبه‌ کاری و در بدو استخدام، چانه یک هفته مرخصی مهرماه را زده‌ام.

پارسال این سفر (تماشای گاوبانگی) را با دوستم آزاده آغاز کردم و در مهمانسرای تنگراه با زوجی دهه‌هفتادی به نام هانیه و میثم آشنا شدیم. ترکیبی برنده که در طول آن سه روز، بهترین خاطرات را برایمان رقم زد. بنابراین امسال تصمیم گرفتم دوباره همان تیم معرکه را کنار هم جمع کنم.

بامداد روز چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۳، زیر پل استخر منتظر میثم و هانیه ایستاده بودم. آسمان هنوز در خواب بود و تنها نشانه‌های صبحگاهی، نور ملایم خورشید بود که به آرامی بر فراز تهرانِ دود‌آلود، می‌درخشید. قرار بود ساعت ۸ در قائمشهر به آزاده ملحق شویم و ادامه مسیر تا تنگراه را با هم برویم.

به راه افتادیم و زودتر از زمان مقرر به قائمشهر رسیدیم. صبحانه را در جایی سرسبز کنار جاده و نزدیک ریل قطار صرف کردیم. چای داغ، انگور شیرین، آواکادو بومی و نانی به قول خارجی‌ها با «فیلینگ» پنیر که هانیه خودش پخته بود و طعم بی‌نظیری داشت.

طبق پیش‌بینی راس ساعت ۱۳:۳۰ به تنگراه رسیدیم. پس از تجدید دیدار با دوستان خوبم در شیردال و احوال‌پرسی گرم، خوشحال شدم محل استقرارمان «هتل» ییلاق خواهد بود.

فرم‌های اداری برنامه گاوبانگی را پر کردیم و به سمت پاسگاه دشت به راه افتادیم. از آنجا با خودروی محیط‌بان، آقای غلامی به سمت ییلاق حرکت کردیم.

آقای غلامی مرد شوخ‌طبعی بود و در طول مسیر با طنز خاص خود به سوالات بچه‌ها پاسخ می‌داد. همچنین از خاطرات و مشاهداتش در پارک بسیار گفت. از ۷ توله روباهی که بهار امسال مشاهده کرده و غیره.

در طول مسیر چشمم به تیهوهایی بود که با سرعت از وسط جاده کنار می‌رفتند. پوشش گیاهی به طرز چشم‌گیری، سبزتر و انبوه‌تر از سال گذشته بود و نشان از بارندگی‌های بیشتر داشت. گه‌گاهی هم پرواز دلیجه‌ای در آسمان نظرم را جلب می‌کرد.

اما دلنشین‌تر از همه، دیدن میش و بره‌میشی از فاصله‌ای نزدیک بود که به محض دیدن خودرو سینه‌کش تپه را گرفته و از ما دور شدند. همزمان، تلألو نارنجی‌رنگ خورشید نیز که کم‌کم سرخی غروب را به امانت می‌برد، زیبایی این مناظر را دوچندان می‌کرد.

حدود ساعت ۵ عصر به اتاقک رسیدیم. گروه قبلی حاضر و آماده به انتظار آقای غلامی ایستاده بودند. پس از گفت‌وگویی کوتاه با آنها متوجه شدم که از اصفهان آماده‌اند و شانس خوبی برای دیدن حیات وحش داشته‌اند؛ چون ظاهراً پلنگی هم در منطقه خواجه نارنج دیده‌اند!

خواجه نارنج در شمال شرقی اتاقک قرار دارد و مشرف به صخره‌ای مملو از کل و بز است. البته کمی آن‌طرف‌تر از صخره، درست در قسمتی که پوشش گیاهی متراکم‌تر می‌شود، احتمال دیدن سایر وحوش نیز وجود دارد.

در همان لحظات اولیه، بانگ مرال‌ها از چند نقطه نزدیک شنیده می‌شد. شیوا یکی از اعضای گروه قبلی، با سلیقه‌ تمام، نقشه نقاط مختلف اطراف اتاقک را پشت فرم گاوبانگی با ذکر نام آنها رسم کرده بود و کار را برایمان ساده کرده بود.

اتاقک را تحویل گرفتیم، کوله‌ها را جاگذاری کردیم. من خوشحال و خندان به سراغ اجاق روبروی اتاقک رفتم تا چای درست کنم. همین که هیزم‌ها را چیدم متوجه شدم فندکم را فراموش کرده‌ام. از بد حادثه، سایر افراد گروه هم هرکدام به نحوی فراموش کرده بودند.

بابت این گاف بزرگ، احساس شرم سر تا پایم را فرا گرفت و خجالت می‌کشیدم خودم به فرشاد خبر دهم. بنابراین آزاده، با لبخندی که همیشه بر لب داشت، مامور انجام این کار شد.

کمی که مورد عنایت و موعظه‌های فرشاد قرار گرفتیم، قرار شد به طریقی برای فردای آن روز کبریت به دستمان برساند. تمام این سه روز کارمان این بود که هنگام طلوع و غروب، به خواجه نارنج برویم و به روبرو چشم بدوزیم، شاید شانس دیدن مرال و سایر حیوانات را داشته باشیم.

خوش شانس هم بودیم؛ زیرا در این مدت، چندین بار موفق به دیدن شوکا (از نر و ماده و گوساله)، مرال، گراز، خرس و تعداد زیادی کل و بز شدیم.

کل‌های جوان کمی سربه‌هوا‌تر از کل‌هایی با شاخ‌های بزرگتر، نیمچه شاخ‌بازی‌ای با یکدیگر می‌کردند. بره‌ها به همراه ماده‌ها در شیبی نسبتا عمودی، بی‌پروا و با بازی‌گوشی فراوان پی یکدیگر می‌دویدند.

حرکت آنها در آن شیب تند، نفس را در سینه حبس می‌کرد و هر لحظه انتظار می‌رفت یکی از آنها تعادلش را از دست بدهد. سازگاری این حیوانات با زیستگاه‌شان که به آنها اجازه می‌دهد با چالاکی و مهارت در آن سراشیبی تند حرکت کنند، حقیقتا حیرت‌انگیز است.

در این میان دسته‌ای از کبک‌ها نیز لابلای بزها و بره‌ها می‌چریدند و می‌پریدند که چاشنی زیبایی این صحنه‌ها بود.البته بی‌انصافی است که از زیبایی‌های مسیر خواجه نارنج و دیدن گله قوچ‌ها در چشم‌اندازی زیبا، چشم‌پوشی کنم.

با وجود تمام این‌ها، خوشبختی ما زمانی تکمیل شد که عمو نصیر عزیزم روز دوم سفر تماشای گاوبانگی، کبریت به دست به جمع‌ ما پیوست.

از عمو نصیر برای بچه‌ها بسیار تعریف کرده بودم و همه آنها با اشتیاق منتظر دیدن او بودند. در همان ساعت‌های اولیه ورود عمو جان، مهرش به دل همگی نشست و بچه‌ها به‌خوبی دریافتند که حق با من است.

عمو برای بچه‌ها خاطره تعریف می‌کرد و بچه‌ها با چشمان درخشان و گوش‌های تیز، مشتاقانه به حرف‌هایش گوش می‌دادند.

تماشای گاوبانگی در قلب پارک ملی گلستان

ییلاق را دوست دارم. نه برای اتاقک مجهز و راحت‌اش. بلکه بخاطر خاطرات خوشی که از آنجا دارم.

برای تماشای غروب در «راه الله» و دیدن گله ماده گرازها به همراه توله‌هایشان، اندکی پیش از غروب. گویی مهد کودک تعطیل شده و مادرها به دنبال بچه‌هایشان آمده‌اند؛ صفی از مادران و توله‌ها که به آرامی در یک راستا حرکت می‌کنند.

لحظه طلوع ماه از شرق اتاقک برایم دوست‌داشتنی است. در آن زمان ماه مانند چراغی در دل تاریکی می‌درخشد و به آرامی نیم‌قرص خود را کامل می‌کند. گویی در تلاش است تا زایش نور را جشن بگیرد و زیبایی‌اش را به شب هدیه کند.

برای رختخواب عمو نصیر در گوشه اتاقک که نشان از حضور گرم اوست و دلم را به آرامش می‌کشاند. براساس قانونی نانوشته، همگی می‌دانند که هیچکس جز خود او حق ندارد حتی لحظه‌ای در آن رختخواب تکیه کند.

دیدن کلاه و دوربین قدیمی‌اش که روی میخی درست بالای رختخوابش آویزان است، برایم دلنوازترین قاب است.

برای چای‌های هیزمی عمو نصیر در کندوک دود گرفته، با عطر خوش آقباش و هزاران «برای» دیگر.

آقباش را امسال امتحان کردم. من که اهل دمنوش‌های گیاهی نیستم، عطر و طعمش به جانم نشست. آقباش همان مرزن‌جوش است که به گویش محلی آقباش می‌گویند و گویا خواص فراوانی دارد.

با آزاده و هانیه صمیمی‌تر شده‌ام. درددل‌های دخترانه می‌کنیم و روزها با آشپزی سر خود را گرم می‌کنیم. قرار گذاشته‌ایم که رفت و آمد‌ها و معاشرت‌هایمان ادامه داشته باشد.

با چشم‌برهم‌زدنی روز سوم سفر فرا رسید و همسفران به زودی مرا ترک می‌کردند. در چشم‌هایشان پیدا بود که دل‌کندن از آن فضا برایشان چندان راحت نیست. اما با این امید که سال دیگر دوباره به پارک باز خواهند گشت کوله‌بار خود را بستند و با گرفتن عکس‌های یادگاری، خاطره حضور شیرین عمو نصیر را برای خود ماندگار کردند.

پس از رفتن دوستانم، من و عمو نصیر بیرون آمدیم و عمو مشغول برپا کردن آتش شدند. راستی که عمو نصیر در سلیقه و تسلط در درست کردن آتش، نظیر ندارد.

چوب‌ها را با نظم و وسواسی خاص کنار هم قرار می‌دهد و مخروطی متوازن ایجاد می‌کند. در هر لایه از مخروط، قطر مشخصی از هیزم‌ها مانند سازه‌ای مهندسی شده و هنری، چیده می‌شود.

چای که دم می‌کشد، لیوان لعابی‌ام را به همراه کاسه‌ خود پر می‌کند و با هم به گپ و گفت‌وگویی صمیمانه می‌نشینیم. چای داغ را جرعه‌جرعه سر می‌کشم و به انتظار گروه بعدی و احتمالا تجربه‌ خوشایند دیگری می‌نشینم.

همچنین بخوانید: خزان هیرکانی با نگاه عکاسانه

پایان پیام
نویسنده: مریم نصر

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی

چقدر زیبا نوشتی مریم جان. واقعا لذت بردم و دلم بیشتر پر کشید برای بودن دوباره در پارک ملی گلستان نازنین. آخ که دلم چقدر تنگ شد برای بابای عزیزم با اون جزئیات قشنگی که راجع بهش نوشتی. قلمت هم جذاب و گیراست عزیزم.

به بالا بروید