حسن مستوفی الممالک صدراعظمی که آقا ماند
شهریور هر سال، یادآور درگذشت یکی از پاکدستترین و محبوبترین رجال تاریخ معاصر ایران است؛ حسن مستوفیالممالک، سیاستمداری که ۹۳ سال پیش چشم از جهان فروبست. او را در تاریخ معاصر نه فقط به خاطر شش دوره نخستوزیریاش، بلکه بیشتر به خاطر صداقت، اعتدال و پاکدامنیاش به یاد میآورند. در روزگاری که بسیاری از رجال قاجار و پهلوی به فساد و سازش آلوده بودند، مستوفیالممالک چهرهای متفاوت ماند؛ صدراعظمی که مردم و شاهان او را تنها با یک کلمه خطاب میکردند: «آقا».
به گزارش گلونی حسن مستوفیالممالک (متولد مهر ۱۲۵۳ – درگذشت 6 شهریور ۱۳۱۱ خورشیدی) از خاندان بزرگ آشتیانی و فرزند میرزا یوسف آشتیانی بود؛ خاندانی که بیش از یک قرن مقام «مستوفیالممالکی» یا وزیر دارایی را در اختیار داشتند. قدرت و ثروت این دودمان چنان بود که حتی شاهان قاجار در برابرشان به احترام میایستادند. در همین فضا بود که حسن خردسال پس از مرگ پدر، با حمایت ناصرالدینشاه، وارث عنوان شد. شاه او را «آقا» خطاب کرد و این لقب تا پایان عمر با او ماند.
تحصیلات اولیهاش را نزد معلمان خصوصی آغاز کرد، سپس هفت سالی به اروپا رفت و زبان فرانسه آموخت. بازگشت او مصادف شد با روزگار پرتلاطم انقلاب مشروطه. در این دوران هم به وزارت جنگ رسید، هم به نمایندگی مجلس. مشی او، برخلاف بسیاری از رجال قاجار، نه تکیه بر قهر و زور، که بر اعتدال، وجاهت و میانهروی بود. همین ویژگی سبب شد در بازی قدرت میان مشروطه، قاجار و دربار نوظهور پهلوی، همواره به عنوان چهرهای مورد احترام باقی بماند.
مستوفی شش بار در عصر قاجار و یک بار در دوره رضاشاه به نخستوزیری رسید. دولتهایش معمولاً کوتاهعمر بودند، اما رد پای تصمیمهای مهمی در تاریخ معاصر به جا گذاشتند. اعلام بیطرفی ایران در جنگ جهانی اول، نخستین گامهای ملی شدن نفت در کنار محمد مصدق، و بنیانگذاریهایی چون کتابخانه ملی، طرح راهآهن سراسری و برنامه بانک ملی از جمله دستاوردهای دوران زمامداری اوست. در قحطی بزرگ ۱۲۹۷، با فروش املاک خود نان بر سفره مردم گذاشت و جان هزاران ایرانی را نجات داد؛ کاری که کمتر سیاستمداری در تاریخ ایران کرده است.
با وجود جایگاه بالا، مستوفی هیچگاه به فساد و زدوبند آلوده نشد. نطق تاریخیاش در مجلس هنگام استیضاح هنوز یکی از کوبندهترین سخنان تاریخ پارلمانی ایران است:
«من میدانم ایام فترت، ایام برهکشی است. کسی باید سر کار بیاید که آجیل بگیرد و آجیل بدهد. من نه آجیلگیر هستم و نه آجیل میدهم…»
این یک جمله، عصاره زندگی سیاسی او بود: صدارت بیمعامله.
اما همین منش بیمعامله، او را بارها در برابر قدرتهای نوظهور آسیبپذیر کرد. در واپسین سالهای قاجار و آغاز سلطنت رضاشاه، بار دیگر به نخستوزیری رسید. رضاشاه که تازه بر تخت نشسته بود، برای تثبیت قدرت نیاز به چهرههای ملی و مورد اعتماد مردم داشت؛ و چه کسی بهتر از مستوفیالممالک، «آقایی» که حتی دشمنانش پاکدستیاش را انکار نمیکردند؟ کابینه آخر او در ۱۳۰۵ شمسی پایهگذار برخی اصلاحات مهم شد، اما با دسیسههای رجال قدرتمند دربار و فشارهای سیاسی، عمرش بیش از هفت ماه دوام نیاورد. مستوفی استعفا داد و از آن پس به خانهنشینی و کنارهگیری از سیاست رضایت داد.
زندگی شخصی او نیز پررنگ بود: علاقه به شکار، سفرهای طولانی به اروپا، و خانوادهای پرجمعیت که پس از مرگش ۲۵ فرزند از او به جا ماند. با این حال، بسیاری از ثروت خانوادگی را وقف کرد؛ از جمله باغهایی در ونک که بعدها دانشگاه الزهرا در آن ساخته شد.
مرگ او در 6 شهریور ۱۳۱۱ بر اثر سکته قلبی، پایانی بود بر زندگی سیاستمداری که به تعبیر مخبرالسلطنه هدایت:
«مردی بود رئوف، مهربان، با مناعت بیتکبر؛ در دوستی ثابت و از دشمنی روگردان. گفتند کماراده است، اما ثباتی که در جنگ بینالملل در برابر سفارتین روس و انگلیس نشان داد، در قوه هیچ یک از رجال قوم نبود.»
میرزا حسن مستوفی الممالک شاید در میدان قدرت نتوانست همچون قوام یا رضاشاه، معمار نظم نوین شود، اما میراثی به جا گذاشت که فراتر از ساختوسازهای سیاسی بود: اعتماد عمومی. در روزگاری که سیاست به میدان زدوبند و سودجویی بدل شده بود، او نشان داد میتوان صدراعظم شد، اما همچنان «آقا» ماند.
پایان پیام
بیشتر بخوانید: انجمن باغ میکده انجمنی مخفی و تاثیرگذار در جنبش مشروطه
