این مسیر مسدود است
به گزارش گلونی سحر سمیعانی نوشت:«بله، حتما. سعی میکنم تا قبل از ساعت ۱۱ هرجور شده فایلها رو براتون ارسال کنم. چشم، چشم شرایط رو که میدونید. ممنونم.»تلفنم که تمام شد، راننده تاکسی اینترنتی بیمعطلی گفت: «خانم شاید باورتون نشه، همین دیروز چندتا سرویس رفتم که CD و فلش جابهجا کنم برای مردم، گرفتار شدیم.»گفتم چرا باورم نشه آقا، تو این ۵۰ روزی که اینترنت قطع شده، خودم هم بارها مجبور شدم همین کار رو بکنم. کارهایی که قبلاً با چند کلیک انجام میشد، حالا با صرف اینهمه وقت و هزینه بهسختی پیش میره.
ترمز ناگهانی راننده باعث شد نگاهم را از شیشه بگیرم و به جلو برگردانم.با کلافگی گفت: «باید از این خروجی میرفتم. از وقتی این GPS قطع شده، کار ما حسابی بههم ریخته. نقشه درستوحسابی نداریم، کلی راه صدمن یهغاز میریم.»نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بله، متوجهام. هیچکس از این وضعیت بینصیب نمونده.
حرف که به اینجا رسید، باز یادم افتاد روزهای قبل برای یک حالواحوال ساده و ارسال خبر سلامتیام، به دوستی که خارج از ایران زندگی میکند، چقدر تلاش کرده بودم. اینروزها پیامها دیر میرسند یا اصلاً نمیرسند و همین بلاتکلیفی، سادهترین هماهنگیها را هم کشدار میکند. کسانی که کار یا درسشان به جستوجو و دسترسی به منابع آنلاین وابسته است، بیشتر از همیشه سردرگماند؛ جستوجوهای نصفهنیمه، دانلودهایی که ناتمام میمانند، و دیوار نامرئیای که هر بار وسط کار سبز میشود.
آموزشهای مجازی هم که قرار بود بخشی از این فاصله را جبران کند، حالا خودش به چالشی تازه تبدیل شده؛ کلاسهایی که قطع و وصل میشوند، صداهایی که بهموقع نمیرسند، و تمرکزی که مدام از دست میرود. در این میان، خیلی از کسبوکارهای کوچک و خانگی هم آرامآرام از نفس افتادهاند؛ آدمهایی که از خانه کار میکردند، حالا یا کارشان را متوقف کردهاند یا با راهحلهای موقتی و پرهزینه بدون تصویری از آینده، سرپا ماندهاند.
اینها شاید هرکدام بهتنهایی مسئلهای کوچک به نظر برسند، اما وقتی کنار هم قرار میگیرند، تصویر روشنتری شکل میگیرد؛ اختلالی که فقط ارتباطات را کند نکرده، بلکه ریتم زندگی و کار را هم بههم زده است.
این مسیر مسدود است
راننده هنوز زیر لب مسیرها را با خودش مرور میکرد. ترافیک آرام جلو میرفت و قطرههای باران، بیوقفه روی شیشه سُر میخوردند. به مقصد که نزدیک شدیم، دوباره گوشیام را نگاه کردم؛ هنوز خبری نبود. نه پیامی، نه فایلی، نه نشانهای از وصل شدن به آنسوی این قطعی طولانی و تنها یک پیام نانوشته در ذهنم تکرار میشد: این مسیر مسدود است.
شاید همهچیز در ظاهر سر جایش بود، اما کارها جلو نمیرفت، حرفها به مقصد نمیرسید و آدمها، هرکدام به شکلی، معطل مانده بودند.کرایه را حساب کردم و پیاده شدم. هوا بوی باران میداد و شهر، بیاعتنا به تمام این اختلالها، در بهار ۱۴۰۵ به زندگی خودش ادامه میداد. فقط ما بودیم که وسط این جریان، مدام سعی میکردیم راهی پیدا کنیم؛ راهی که تا همین دو ماه پیش، باز بود.
پایان پیام
نویسنده: سحر سمیعانی
