کورسرخی داستان گلوله و قلب
از همان روزی که همسرم «کور سرخی» را خرید، میدانستم که نباید سراغش بروم. از تصویر روی جلدش معلوم بود. زنی زیبا با کلاشینکف. زنی بدون برقع با کلاشینکف. از همان لحظهای که کتاب را دیدم میدانستم این روایت جان و جنگ، به جانم چنگ میزند.
در تمام این سالها بارها از کنارش گذشتم و ندیدهاش گرفتم اما نمیدانم چرا جایش مدام در کتابخانه عوض میشد.
یک بار بین گلستان و بوستان بود. خواستم گلستان را بردارم دیدم کور سرخی آنجاست. برداشتمش و گذاشتم لای کتابهای داستان. دوباره یک روز که سراغ «فرهنگ واژگان زبان لری» رفتم دیدم میان کتابهای لرستانشناسی است. برداشتمش. به همسرم گفتم: این کتاب عالیه عطایی را تو جابجا میکنی؟ گفت: نه، مگر همه در کنار هم نیستند؟ گفتم: این کورسرخی را میگویم. گفت: اتفاقا دنبالش میگشتم، فکر کردم تو به کسی امانت دادهای!
با خودم گفتم من از این کتاب فراریام، چرا باید بدهم کسی بخواندش؟
امروز اما اتفاق افتاد. برای کلاس عصر دوشنبه دنبال کتاب میگشتم. رفتم سراغ شعر. خواستم از عباس صفاری چیزی ببرم بخوانم که دیدم کور سرخی میان «تیغ و ترمه و غزل» حسین منزوی و «دوربین قدیمی» عباس صفاری است و همان زن زیبا با کلاشینفک از عطف باریک کتاب نگاهم میکند.
برداشتمش تا عددها حمله کنند و روانم را به هم بریزند. از همان سرشناسه، عطایی، عالیه، ۱۳۵۹ همان سالی که به دنیا آمدم. ۱۳۶۵ خورشیدی مرز ایران، خراسان جنوبی/ولایت فراه، افغانستان، همان سالهای جنگ که سرنوشت نسلمان زیر بمباران عوض شد.
کتاب را برمیدارم، درست وقتی بوی تند جنگ میآید و من هراسانم از جنگ دوباره و روزهاست به این فکر میکنم، دیوار صوتی با این شیشههای دوجداره چه میکند و آیا نیاز است رویشان چسب بزنم؟
با کتاب ور میروم که نخوانمش اما ناگهان چشمم میخورد به این جمله: «دستور غذای بامیه در ایران و افغنستان مشترک است ولی مزهشان فرق دارد.» و غرق میشوم در کتاب.
حالا دوباره همه جمع شدهایم بیخ دیوار. خرمآباد زیر موشکباران است و عمه کبری خودش را روی ما انداخته است. آژیر وضعیت قرمز هنوز قطع نشده است و من آن زیر، کنار بچههای دیگر فکر میکنم اگر خانه خراب بشود همه میمیریم و زودتر از همه، عمه کبری که خودش را روی ما انداخته است.
پایان پیام
نویسنده: رضا ساکی
