کسی در تهران جای شما را تنگ نکرده است
به گزارش گلونی امروز روز عجیبی بود. صبح با راننده تاکسی دعوایم شد.
سوار ماشینش که شدم در حال صحبت با مسافر قبلی بود.
حتا متوجه سلام من هم نشد و جوابم را نداد.
خانم مسافر بله بله میگوید و جناب راننده تند تند از خورده شدن حق تهرانیها توسط شمالیها میگوید.
کمی دقت میکنم ببینم سر و ته داستان چیست و چه کسی حقش را خورده تا به عنوان پادشاه فقید ایران برایش کم نگذارم که میگوید: «بله خانم شما که یادتان هست قبل از انقلاب اینطوری نبود که.
شمالیها تا کمر برایمان خم میشدند.
تازگیها به شمال رفتهاید؟
تا لب دریا، خانه ساختهاند.
الان همه گوسفندهایشان را فروختهاند و آمدهاند تهران و برای ما آدم شدهاند و کشاورزها برایمان پشت میزنشین شدهاند».
هرچه میخواهم ساکت باشم و با خود میگویم که: «تو شاه آیندهای. لبخند بزن و رد شو!»، نمیشود و راننده گرامی کوتاه بیا نیست.
یکریز از فضایل تهرانی بودنش و شمالیهایی که جایش را تنگ کردهاند و اگر پیشرفت نکرده است مقصر آنها هستند، میگوید.
حالا چگونه این حقخوری صورت گرفته است معلوم نیست.
به او نمیگویم که شاه هستم و اگر اجازه میدهی و جای تو و تاج و تختت را نگرفتهام و کلاه تو را اشتباهی سرم نگذاشتهام، از خانوادهای شمالی هستم و اگر پدرم را تهران نمیفرستادند، هیچ وقت علاقهای به سکونت در تهران نداشتهایم.
به جایش با افتخار میگویم: «نوه کشاورزی هستم که دختری تربیت کرد که در شلوغترین بیمارستان تهران کار میکند.
برای پستش نه از او اجازه گرفته، نه جای او را برای رفتن به دانشگاه تنگ کرده و نه برای گرفتن کار از رانت پدر کشاورزش استفاده کرده است».
میگویم: «ما عقده دریا نداریم و خانههایمان را کنار دریا نمیسازیم بلکه فقط مسافرین همیشه در جاده هستند که اگر راهش باشد، ماشین را تا داخل آب هم میبرند و همانجا هم میخوابند.
کسی در تهران جای شما را تنگ نکرده است
کسی چون شما در کجا به دنیا آمدهای برایت دولا راست نمیشود و کسی هم برایت دعوتنامه نداده است بروی شمال و دریا که ارث پدریت است را ببینی بدون ساختمانهای ناهمگون.
اگر کشاورز زمینش را میفروشد، نه از سر شادی که از سر بیچارگی در کشوری است که حمایت از کشاورز و دامدار و کوچنشینان و روستاییان و محیط زیست، حتا در اولویت آخر برنامههای دولتی هم قرار ندارد.
وگرنه در تهران خر داغ میکنند!
در این توازن ناهمگون سهمیه و رانت و مشاغل و مدرکهای تقلبی و اختلاس آخرین گزینهای که بتوان یقهاش را گرفت، کشاورز است و بس!»
رسیدهام و میخواهم پیاده شوم.
راننده عصبی است و بتواند حتماً مرا میکشد.
برایم مهم این است که حرفم را زدم.
خانم مسافر که کل راه را سکوت کرده بود از من عذرخواهی میکند و میگوید: «من فقط شنونده بودم و با این آقا موافق نیستم».
دوست دارم به او هم بگویم: «اگر با چیزی موافق نبودی، سر تکان نده به نشانه تأیید!
سکوت و تأیید بیجهت، آدمهای این چنینی را وقیحتر از قبل میکند». اما او که شرمنده است، سریع از من دور میشود.
با خودم فکر میکنم: «تهران و آدمهایی که جایی برای شمال کشور خودشان ندارند، آیا جایی برای افغانها میتوانند داشته باشند؟»
پایان پیام
نویسنده: فریال مرادی
