اتفاق ناگوار شش و بیست و پنج دقیقه عصر
به گزارش گلونی ستونی که پیش روی شماست حاصل جمعآوری مکاتبات یومیه خانواده اقبالی از روی در یخچال است.
اتفاق ناگوار شش و بیست و پنج دقیقه عصر
ساعت شش و بیست و پنج دقیقه عصر چهار روز پیش با ساعت شش و بیست و پنج دقیقه عصر بقیه روزها دو تفاوت بسیار بزرگ داشت.
اولی اینکه قادر اقبالی این روز در این ساعت به جای اینکه در مسافرکشی عصرگاهیِ هر روزش که بعد از اتمام ساعت کار اداره و اومدن به خونه و خوردن یه لقمه غذا انجام میشد در حال کشیدن مسافرها باشه، این بار دو نفر از پرسنل خدوم اورژانس و فوریتهای پزشکی مشغول کشیدن او بر روی یک برانکارد نارنجی رنگ بودند!
اما تفاوت دوم، اینکه تینا همیشه یادداشتهایی که برای قادر میگذاشت رو شبها مینوشت و روی در یخچال نصب میکرد تا وقتی بعد از خوابیدن همه، قادر از مسافرکشی رسید خونه اون یادداشت رو بخونه اما این بار یک یادداشت در وسط روز و زمانی که همه اهالی خونه بیدار بودند برای قادر روی در یخچال گذاشته شده بود، و همین هم تعجب قادر رو به محض ورودش به آشپزخونه برانگیخت، چشمهاش رو ریز کرد و جلوتر رفت تا بتونه برگه رو بخونه:
«قادرجان، ببین مال دنیا یه روز هست، یه روز نیست! از قدیم هم که گفتن مال دنیا ارزش نداره، میاد و میره!
من امروز ماشین رو دم این ساختمون آقای عباسی که داره میسازه پارک کردم، این فرغون آجرها رو داشتن میکشیدن بالا، افتاده روی ماشین ما، خدا رو شکر، خدا رو شکر فقط سقف رفته تو، شیشهها شکسته و ستون وسط ضربه دیده ولی الحمدلله باندهای ماشین سالمه! فدای سرت، خودت رو ناراحت نکنیا پولش رو بیمه بدنه تا قرون آخر میده»
قادر با چشمهای قلنبه رو برگردوند و تینا رو دم در آشپزخونه دید، فقط تونست این کلمات رو ادا کنه: «تینا این ماشین، تینا این ماشین، تینا این…» و افتاد روی زمین، آمبولانس اومد و قادر منتقل شد به سی سی یو، تینا که حالش جا اومد هر چی فکر کرد که ادامه «تینا این ماشین…» چی میتونه باشه به نتیجه دقیقی نرسید، گفت لابد میخواسته بگه تینا این ماشین خیلی برای من عزیز بود یا ابزار کارم بود یا …
سه روز بعد دکترها گفتند قادر حالش جا اومده و میتونه حرف بزنه، تینا رفت پیشش، بعد از احوال پرسی و اشک و ابراز احساسات به قادر گفت: «قادرجان، اون روز هی گفتی «تینا این ماشین…»، «تینا این ماشین…»، چی میخواستی بگی عزیزم؟»
و قادر ده به طرز عاقل اندر سفیهی زل زد به صورت تینا و گفت، تیناجان، از این یخچالی که گوشه اتاق هست یه آب معدنی به من بده، تینا بلند شد بره سراغ یخچال، دید یه یادداشت روی در یخچال هست، چشمهاش رو ریز کرد و جلوتر رفت تا برگه رو بخونه، روی برگه نوشته بود: «تینا این ماشین بیمه بدنه نداره!»
مکاتبات خانواده اقبالی را از این لینک بخوانید
پایان پیام
نویسنده: نرجس پرویز و مهدی منصوری

خیلی عالی
خدا قوت
تینا رو خیلی دوست دارم؛ با مزه است