در جستجوی خزندگان؛ روایت سفر به بیابان

در جستجوی خزندگان؛ روایت سفر به بیابان

در جستجوی خزندگان؛ روایت سفر به بیابان

به گزارش گلونی روایت سفر به بیابان، در جستجوی خزندگان با آقای مهندس پرهام بیهقی را بخوانید:

در یک قدمی پاییز راهی بیابان می‌شویم. جایی نه‌چندان دور از جاده درحاشیه‌ بیابان و در کنار ساختمانی تنها افتاده، از ماشین پیاده می‌شویم.

چرخی می‌زنم و اطرافم را بررسی می‌کنم. تپه‌های نمکیِ رنگارنگِ آن‌طرف جاده، نگاهم را می‌دزدد، شرمگین درمی‌یابم، بارها از کنارشان رد شده‌ و هرگز متوجه این‌همه زیباییشان نشده‌ام.

اما امروز، اینجا، شش‌دانگ حضور دارم. آمده‌ام که ببینم، بشنوم و حس کنم. وصل شوم به طبیعت.

شانه‌به‌سری از بالای سرم پرواز می‌کند، دنبالش که می‌کنم، قبرستانی غریب افتاده در دل بیابان را می‌بینم و ناگهان متوجه می‌شوم ساختمانی که در کنارش اتراق کرده‌ایم مرده‌شور‌خانه است.

از ذهنم می‌گذرد که این جماعتِ خاموش شده در فقر شاید سرانجام عاقبت‌به‌خیر شده‌اند که در دل بیابانی ساکت جاخوش کرده‌اند.

بر می‌گردم و در مغرب، فرورفتن خورشید را در زمین به‌ تماشا می‌ایستم.

خفاشی که زودهنگام برای یافتن غذا از محل زندگیش بیرون آمده، در آخرین تلاشِ خورشید برای درخشیدن، از نظرم ناپدید می‌شود.

روایت سفر به بیابان

تاریکی زمین را در آغوش می‌گیرد ولی نورهای جاده و سازه‌های انسانی، این‌جا و آن‌جا و البته مهتاب، مانع از تاریکی مطلق است.

در سکوت راهی بیابان می‌شویم.

در نور چراغ‌های پیشانی، زمین را برای دیدن جانوران شب‌زی، جستجو می‌کنیم.

با احتیاط قدم برمی‌دارم، مبادا بوته‌های تُنُکْ، آخرین پناهگاه و زیستگاهِ گونه‌های جانوری باقی‌مانده‌ی منطقه را، له کنم.

قسمت‌هایی از زمین از انبوه مورچه‌ها سیاه شده، خیل مورچه‌ها را دور می‌زنم.

در مسیرمان چند گونه‌ی مختلف مارمولک می‌بینیم، یک گکو از نزدیک بررسی و پولک‌های زیر چانه‌اش برای شناسایی گونه‌ی آن شمرده می‌شود و البته من هیچ پولکی نمی‌بینم، گکو دم کلفت زگلیل دار است.

آگامای چابک با طرح و رنگی شیک، خودنمایی می‌کند.بینوا جانور روز زی، شب جلوی ما سبز شد.

کمی جلوتر عقرب سیاه دیده می‌شود، البته من موفق به زیارتش نمی‌گردم.

آرامش عنکبوت گرگی را نیز بَرهَم می‌زنیم، حالا چه چیزش به گرگ می‌مانَد، من‌که نفهمیدم.

میان بوته‌های خارشتر و قیچ‌لوبیایی و کهورک چشم می‌گردانیم، عاقبت فکر می‌کنم زیر یک بوته جغجغه(کهورک)است که

گکوی‌انگشت‌خمیده‌خزری را می‌بینیم و فلس‌های زبرش لمس می‌کنیم.

بال‌توری‌ها در اطرافمان می‌چرخند. مُچِ زوجی از آن‌ها را درحال آمیزش می‌گیریم، رقصی بر بستر خاک.

به‌زودی فرزندشان شیرمور، در زیرِ خاک با گرفتن مورچه‌ها و تغذیه از آن‌ها، بالغ می‌شود و به‌پرواز در می‌آید.

هیبت باستانی‌سوسری‌مصریِ ماده وجنسِ نر آن با ظاهری چرمی، برایم شخصیت‌های فیلم‌های علمی-تخیلی را تداعی می‌کند.

بیدی سرگردان را که مستقیم راهش به دهانم ختم می‌شود، با حرکت دست دور می‌کنم.

جای‌جای بیابان، زمینِ فرونشسته،گویی دهان باز کرده و فریاد می‌زند به‌دادم برسید ولی کو گوش شنوا؟

چه بر سر زمین‌مان آورده‌ایم؟ دیری نمی‌پاید که انسان این گونه‌ی غالب، مغلوب کرده‌ی خود شود.

با اشاره‌ی گروه، توجهم به تارعنکبوتی که به‌شدت تکان می‌خورد، جلب می‌شود، عنکبوت ویُلون‌زَنْ است، احساس خطر کرده.

رتیلی که هیچ با رتیل‌هایی که تا به‌حال دیده‌ام، شباهت ندارد، درحال گز کردن بیابان است.

و اما قصه‌ی عنکبوتی زهرآگین به‌نام بیوه‌ی سیاه،حیرت‌زده‌ام می‌کند.

بانو پس‌از تخم‌گذاری، همسر جان را با ولع میل می‌فرماید و این‌چنین بقای گونه‌اش را حفظ می‌نماید.

در مسیر برگشت به اردوگاه، استاد جان به‌یکباره با اشاره‌ به‌سویی، می‌گوید: دوپای کوچک‌، و با سرعتی باورنکردنی، جونده‌ی کوچک را دنبال می‌کند ولی موفق به گرفتنش نمی‌شود، به‌نظر گروه ایشان با آن سرعت از جانور رد شده‌اند.

استاد از دور ما را فرا می خواند،در حین رفتن به دنبال دوپای کوچک، سوسن مار یافته.چشممان به جمال سوسن‌مار معروف وکم‌ پیدا روشن می‌شود.

جناب استاد به داخل کیسه‌ای هدایتش می‌کند تا در کمپ، بیشتر با دوست عزیز آشنا شویم.

بعد از سوسن جان، تخم رها شده‌ی کبوتری، ما را به بالای دهانه‌ی یکی از چندین حلقه‌‌ چاه‌ قنات می‌کشاند، سنگی به‌ داخل چاه می‌اندازیم. انگاری ته ندارد و صدایی جز صدای تاریخ

به‌گوش نمی‌رسد و چه شگفت‌انگیز است مهندسیِ اجدادِ دورِ ما برای دست‌یابی به آب.

بالاخره در کمپ هستیم، خزنده‌ی خوش خط‌و‌خال را از کیسه بیرون می‌آوریم و ازژست‌های مغرورانه‌اش عکس می‌گیریم.

در مجاورت ارواح قبرستان چیزکی میل می‌کنیم و بعد از کمی گپ و گفت زیر نور مهتاب، آماده‌ی خواب می‌شویم.

با هیاهوی کمپ بیدار می‌شوم، بساط صبحانه را روی جعبه‌ای که بین دو ردیف نیمکت کنار دیوار قرار گرفته، پهن می‌کنیم و بله، می‌فهمیم که روی تابوتِ حملِ جنازه، صبحانه میل فرموده‌ایم. دست‌مایه شوخی فراهم می‌شود.

صبح است و پرندگان گوناگون، زاغ و چکچک بیابانی و چکچک هیوم و…، درحال

تکاپو و پروازند. بار دیگر راهی بیابان می‌شویم.

از یک لاسرتای جوان با دهان باز، بین انگشتان استاد، عکس می‌گیرم، دهان بازش به خنده‌ی کودکی معصوم شبیه است.

یک مارمولک راه راه به‌نام سوسمار مار چشم، از ترس دُم می‌اندازد و چشمم رقصِ دُمِ افتاده را دنبال می‌کند، همان‌طور که مقصودِنظرِ مارمولک است، راهی برای حواس پرتی دشمن و فرار.

برای عکاسی از مارمولک‌ها روی بستر سخت و پُر از خار، پهن می‌شوم.

دوستان کوچک‌مان محظوظ از گرمای صبحگاه، با صبوری اجازه‌ی عکاسی می‌دهند.

البته که وضعیت من‌ و دو نفر از دوستان هم درحال عکاسی از جانوران، دست‌مایه‌ی عکاسی همراهان می‌شود.

سفرمان کوتاه بود ولی پر از اطلاعات وتجربه‌های زیبا در کنار دوستانِ جان.

به پهنه‌ی بیابان نگاه می‌کنم. اکنون بیشتر می‌فهممش.

پایان پیام

نویسنده: خاطره وزیرنظامی

اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
به بالا بروید