برگ درخت یک میلیون

برگ درخت یک میلیون

برگ درخت یک میلیون

به گزارش گلونی، فصل بهار فصل نوبرانه‌هاست؛ و یکی از خوشمزه‌ترین نوبرانه‌ها برای ما ایرانی‌ها، «دلمه برگ مو» است. غذایی که گاهی طعمی ترش دارد و گاهی چاشنی‌اش ملس می‌شود و آدم را تا مرز اشک شوق پیش می‌برد.
بنده، به‌عنوان یک عمه فداکار، رسالتی الهی بر دوش خود احساس می‌کنم که این طعم بهشتی را به برادرزاده عزیزم هم بچشانم. عزیز دلم! بدان و آگاه باش که برای انجام این وظیفه خطیر، قدم به قدم دستور تهیه دلمه را از مادرم فراگرفتم و در گنجینه ذهنم ذخیره کردم. چراکه دستور پخت دلمه در خانواده ما چیزی در حد و اندازه‌های فرمول کوکاکولا، محرمانه و انحصاری است! تو نیز وارث این گنج خواهی بود.
پس از گذراندن موفق دوره تئوری، برای ورود به مرحله عملی، راهی بازار شدم.
نمی‌گذارم آب در دلت تکان بخورد
گوشه قلبم، مرا ببخش که مجبورم این واقعه تلخ را با تو درمیان بگذارم. می‌دانم هنوز سواد خواندن نداری و احتمالاً نمی‌دانی «یادداشت» یعنی چه، اما چاره‌ای نیست. باید پرده از اسراری بردارم که تو در آینده وقتی برای خرید می‌روی، فکر نکنی به دوران غارنشینی برگشته‌ایی.
برادرزاده جان، گوش کن تا برایت بگویم چه بر سر عمه‌ات آمد…
آن روزی که راهی بازار شدم، تا چشم کار می‌کرد سینی‌های گردی را می‌دیدم که پر بودند از برگ‌های سبز و یک‌دست انگور. برگ‌هایی که مثل زمرد در آفتاب می‌درخشیدند. کمی در بازار چرخ زدم تا از بین‌شان بهترین‌ها را انتخاب کنم. پس از موفقیت در دور اول انتخابات، رو به فروشنده کردم و گفتم: «یک کیلو برگ لطفاً.»
فروشنده با روی گشاده کیسه‌ای پلاستیکی را پر از برگ کرد و گفت: «یه کم از یه کیلو بیشتره، اشکال نداره؟»
با لبخندی که حاکی از عادت به این جمله بود گفتم: «نه، ایرادی نداره.»
فروشنده گفت: «فرمایشی نیست؟»
گفتم: «خیر.»
گفت: «پس لطفاً یه میلیون کارت بکشید اون مقدار اضافه هم مهمون ما.»
گوشه قلبم، چشمت روز بد نبینه! انگار روی عمه‌ات آب یخ ریخته بودن. گوش‌هام سوت کشید، طوری که گویی از بدو تولد کر بودم.
گفتم: «چی؟!»
فروشنده که با شنیدن این «چی» دیگر آن آدم قبل نبود، ابرو بالا انداخت و گفت: «یک میلیون تومن وجه رایج مملکت.»
مطمئنی؟
آره مطمئنم؛ ولی انگار تو از جیبت مطمئن نیستی. اگه نمی‌خوای بخر، وقت منو نگیر و مانع کسبم نشو، برگ درخت یک میلیون
گفتم: «معلومه که نمی‌خوام! تو رو به خیر، ما رو به سلامت. برگ درخت یک میلیون؟ برو آقا…»
درست است، این را گفتم، اما در دور دوم انتخابات شکست خوردم. با مشتی گره کرده، تریبون را ترک کردم، کیفم را زیر بغلم فشار دادم و با قدم‌هایی استوار و قلبی شکسته که از دلمه محروم شده بود، راهی خانه شدم.
راستش را بخواهی، در راه برگشت هر چه مغزم را فشار دادم، راه‌حلی برای معضل «برگ درخت یک میلیون» پیدا نکردم. مرحوم فیثاغورث هم اگر جای من بود، احتمالاً مسأله را بی‌خیال می‌شد، من که جای خود دارم! اما فقط یک چیز را خوب فهمیدم: اگر بخواهم برای یک غذای نوبرانه چنین هزینه‌ای کنم، باید تا آخر ماه مثل همان درخت مو، فتوسنتز کنم.
گوشه قلبم، ولی خودمانیم، درست است ما الان برای هر خریدی باید مثل اجداد غارنشین‌مان کلی زحمت بکشیم و بعد از هربار خرید گویی تازه سر از غار بیرون آوردیم؛ اما امیدوارم وقتی تو بزرگ شدی، این‌جوری نباشد. اما نگران نباش! من نمی‌گذارم آب در دلت تکان بخورد. تصمیم گرفتم در حیاط خانه، البته با اجازه صاحب‌خانه! یک درخت انگور بکارم. که وقتی تو بزرگ شدی و مرواریدهای دهانت درآمد، شرمنده شکم و لبخندت نشوم.
تو هم برای عمه‌ات دعا کن، که تا آن موقع، صاحب‌خانه دلش نخواهد خانه را بدهد به پسرش که از خارج آمده!
پایان پیام
در گلونی بیشتر بخوانید: قیمت ارز سریع‌ تر از سرعت نور تغییر می‌ کند
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
به بالا بروید