من از جنگ می ترسم
به گزارش گلونی، من از جنگ می ترسم اما نه از تاریکی.
من میترسم و این ترس از تاریکی و تنهایی نیست؛ از صداییست که از دور میآید و ناگهان آسمان را میشکافد. صدای انفجار، صدای آوار، لرزش زمین زیر پا… من از آن لحظه ناگهانی میترسم، لحظهای که نهتنها دیوارها، بلکه امید، آرامش و زندگی در یک لحظه فرو میریزد.
من میترسم از خانههایی که دیگر سقفی ندارند و آغوشی که دیگر در آن گرم نیست. من از کوچههایی که بهجای صدای بازی کودکان، رد خون در آنها جا مانده است میترسم. من هراسانم از خاکی که دیگر بوی نرگسهای مست و باران نمیدهد، بلکه بوی سوختگی، بوی خون، و بوی مرگ تمام آن را گرفته است.
من از آینده این کودکان میترسم
من میدانم خنده کودک از سر ذوق بدون هیچ دلیل یعنی چه و من برای همین خندههاست که حالا سخت و سنگینتر میترسم.
ترس من از آینده است؛ آینده کودکانی که بهجای صدای زنگ مدرسه، صدای آژیر خطر را میشناسند. کودکانی که معنای جنگ را زودتر از معنای «وطن» درک میکنند. آنها که هنوز زبانشان به درستی نمیچرخد، اما چشمانشان پر از سؤال و اضطراب است؛ میپرسند این نورها در آسمان چیست؟ نکند شهابسنگ آرزوها نیستند، نکند بیایند و خانهشان را ویران کنند؟ من از جواب دادن به این سوالها میترسم.
من از آینده این کودکان میترسم، چون میدانم زخم جنگ چیست. میدانم پدر جانباز یعنی چه. میدانم وقتی دارو نیست، درد چه عمقی پیدا میکند. میدانم داغ مادر و خواهری که عزیزشان را به خاک سپردهاند، چگونه مغز و استخوان را میسوزد، و من میترسم از تکرار این رنجها.
رنج حق هموطن نیست
من از رنج وطن میترسم. از رنجی که حاصل زخمهای وارد شده با موشک است. من از رنج هموطن میترسم. آه ای وطن…ای تن ما نباید آسمانت را با وحشت نگاه کنیم. نباید در هوایت صدای آژیر بدمد. نباید هموطن پیکر بیجان هموطناش را با دست از زیر آوار بیرون آورد. رنج حق هموطن من نیست. حق کودکان این خاک نیست.
من از جنگ میترسم؛ چون میدانم با دلها، با خانهها، با زندگیها چه میکند. میدانم سرزمینی که دوستش دارم، اگر گرفتار جنگ شود، کودکانش شاید فقط در کتابها بفهمند که وطن یعنی چه. وطن من؛ وطن ما جای ویرانهها نیست. وطن، خاکی برای زندگیست، نه مرگ. جایی برای بازی کودکان است نه سایه شوم ترکشها.
وطن یعنی تن؛ یعنی سرزمینی که در آن، باید از هر اندیشه بد دور بماند.
پایان پیام
نویسنده: زهره درگاهی
