تماشای ایران
صبح روز چهارشنبه به آرامی چشمهایم را باز کردم؛ بعد از دو هفته یک شب تا صبح را خوابیده بودم. مثل هر روز همچنان پرندهها آواز میخواندند و خرید نون اولین کاری بود که باید انجام میدادم.
کسی هنوز در ساختمان ما نبود، سنگکی محل مشتری نداشت و نونهای پخته شده را روی هم گذاشته بود، کوچه هم پر بود از جای پارک؛ اگر کسی هم در کوچه و خیابان دیده میشد آنقدر آهسته راه میرفت که انگار باری بر دوش خود میکشید.
تنها یک چیز فرق کرده بود و آن هم صدای چرخ خیاطی کنار نانوایی و خیاطی که پشت میزش کار میکرد. احتمالا داشت لباس سفارشیاش را که دوازده روز کنار گذاشته بود، میدوخت؛ چند لحظه ایستادم و نگاهش کردم، من هم باید خودم را به زندگی قبل دوازده روزِ خود وصله میزدم با اینکه همچنان نمیدانستم شب را دوباره در سکوت میگذرانم یا نه.
اگر بگویم در دو هفتهای که در جنگ گذشت نترسیده بودم، دروغ است؛ اما فردای اعلام آتشبس بیشتر ترسیدم.
دوازده روز با دلهره از دست دادنها گذشت و در کنارش زندگی جریان داشت. شب زندهداری و کمخوابی چیزی از مطالعه و رسیدگی به کار و زندگیام کم نکرده بود که رخوت روز بعد از جنگ مثل ندای درونی تنها میگفت: «بخواب.»
چند وقتی بود که بهفکر آموزش سنتور بودم، یاد گرفتن زبان جدید در برنامههایم بود و در دفتر سالانهام اهداف بلند مدت پنجسالهام را دنبال میکردم؛ اما روز چهارشنبه که رسید ترجیح میدادم تنها نوک دماغم را ببینم و نزدیکترین چشمانداز نوک بینیام چیزی نبود جز تخت و پتو و بالشت.
همچنان برق نبود، آب نبود، محیط زیست در معرض آسیب بود؛ سدها خالی؛ کوهها بدون برف، گرد و غبار در هوا؛ اما اینبار امید هم نبود.
از ترومای جنگ خواندم و شنیدم، با کوچکترین صدا از جا پریدم، اخبار را لحظهبهلحظه دنبال کردم در آخر این من بودم که باید تصمیم میگرفتم از چهارشنبه پر از رخوت و کسالت با شروع برنامههای جدید عبور کنم.
سفر را انتخاب کردم؛ برای لمس نقطهبهنقطه جغرافیایی به اسم ایران که قلبم برای اولین بار در تکتک لحظات جنگ برایش تپیده بود.
روزهای پس از جنگ چند باری کولهبار جمع کردم و برای دیدن چشمان مردمی از یک مرز که با امید زنده مانده بودند، زدم به دل جاده؛ مردم سیستان و بلوچستان که سالها آب نداشتند، مردم خوزستان که هوا نداشتند، مردم ایران که همیشه با دستان خالی دست به سوی آسمان دراز کردند و تنها خواستند ایران بماند.
اما وقتی داشتم وسایلم را جمع میکردم که راهی همدان شوم قبل از حس دلشوره متوجه نبض روی لبهایم شدم، عجیب بود، تا به حال تجربه نکرده بودم، چند باری با دست فشارش دادم و یک آن احساس کردم در دلم هم خبرهایی هست.
آخرین باری که به همدان رفتم جنگ شد، برای دو روز وسیله برده بودم؛ اما بهاجبار چند روزی ماندم.
و حالا انگار حسی به من میگفت: «تهران را تنها نذار.»
با آنکه در همان روزهای جنگ همدان جای امنتری بود، با آنکه کنار خانواده بودم؛ اما خانهام تهران بود. خانهام تهران است و قلبم میتپد برای این شهر پر از تناقض.
ترس به جانم افتاد و چنگ انداخت در گلویم، انگار عزیزی را رها میکنم و نمیدانم دوباره قرار است ببینماش یا نه!
حتما اگر با روانشناسی مشورت کنم و یا در لابهلای کتابها بهدنبال علت این احوال بگردم؛ دلایل علمی زیادی داشته باشد.
جنگ تجربهای است از اضطراب مداوم و این اضطراب و استرس در کنار تمام روزمرگیها مثل سایهای همراه ما خواهد بود.
تنها چیزی که متعجبم کرده تمایلم به ماندن در جایی است که در تمام دوازده روز جنگ خطرش بیشتر از هر جای دیگر بود.
مقصد من شهری است که در آن بزرگ شدم، عزیزانم در کنارم هستند و خانه اول من است، جایی که به مراتب امنتر بوده و خواهد بود؛ اما این حس درونی ترسِ جدا شدن از خانه، مأمن چند سالهام قدرت بیشتری دارد.
چشمهایم را میبندم و با یادآوری دلتنگی برای خانواده، خودم را به آرامش دعوت میکنم، خطاب به تهران میگویم: «تو میمانی و من بهزودی برمیگردم.»
پایان پیام
نویسنده: فاطمه زهدی
بیشتر بخوانید: رسانه مخاطره ای مدرن
