جنگ در من تمام نشده است
شب دوم که دیگر مطمئن شده بودم وارد جنگ واقعی شدهایم زیر هجوم صدای انفجار و پهپاد با خودم فکر میکردم دو روز قبل، سه روز قبل زندگی چه شکلی بود؟ هفته قبل همین موقع به چه فکر میکردم؟ نقشه خرید کدام لباس و وسیله خانه را میکشیدم و نگرانیام برای پروژه بزرگ سال چطور بود؟ روزهای جنگ همه اینها اینقدر دور شده بود که فکر میکردم زندگی دیگری داشتهام که دیگر قرار نیست به آن برگردم.
من در تهران مانده بودم و 12 روز با پنجرههای چسب زده، کمی آذوقه برای خودم و گربههایم و صداهایی که سعی میکردم تشخیص دهم از کدام سمت میآید و پهپاد است یا پدافند، گذشت. برای من که 3 سال آخر جنگ 8 ساله ایران و عراق و موشکباران شهرها در آخر جنگ را کاملا به یاد دارم، این 12 روز تجربه دیگری بود، بیشباهت به هر تجربه دیگری. سعی میکردم محکم بمانم و جا نزنم. انگیزه بقا در من قدرت گرفته بود و تلاش میکردم خودم و گربههایم را در امان نگه دارم. حداقل با کنترل آن چه که دست خودم بود وگرنه چطور میتوانستم از مسیر بمب و موشک فرار کنم و جا خالی بدهم؟
همین شد که وقتی جنگ تمام شد احساس کردم بدنم، ذهنم و روحم خالی شده و تمام شدهام. همه توانم را در آن 12 روز برای زنده ماندن به کار گرفته بودم و دیگر از من چیزی باقی نمانده بود. روزهای پس از جنگ روزهای افسردگی، خوابآلودگی بیاندازه و احساس ناتوانی بود. حس میکردم هیچچیز اهمیت ندارد و هیچ کاری مهم نیست. برای همه چیز یک «که چی؟» بزرگ داشتم.
هنوز هم هیچ چیز مثل قبل نیست. تلاش برای بقا در آن 12 روز گاهی به نظرم سادهتر از نگه داشتن توان برای ادامه دادن و بازگرداندن کمی امید بود. آن زمان چارهای جز زنده ماندن نداشتم و حالا بعد از جنگ باید ادامه دهم اما نمیدانم چرا و نمیدانم با کدام امید.
وقتی به خیابانهای شهر و مردم سر در گریبان و ترسیده نگاه میکنم به نظرم همه تقریبا همین حال را داریم. واقعیت این است که تهران هنوز هم تهران سابق نشده است. آن شور را ندارد و فقط ادامه میدهد. تهران هم نمیداند با کدام امید باید دوباره شهر پر شوری باشد که حتی ترافیک، آلودگی هوا و سر و صدایش زندگی داشت. تهران این روزها به چشمم شهر ترسیدهای است که هنوز از زیر آوار شوک جنگ بیرون نیامده و ترس مردمی که نگران آغاز دوباره جنگ هستند در جانش ریخته است.
نمیدانم چطور باید تاب بیاوریم، نمیدانم چطور باید به زندگی برگردیم، نمیدانم چطور تهران میتواند دوباره شهری باشد که زندگیمان را در خود حل میکند. وقتی هنوز با هر صدایی از جا میپریم و شبها خواب جنگ میبینیم و حرفهایمان پر از جنگ است چطور میتوانیم آدمهای قبل از جنگ باشیم؟
دلم میخواهد یک روز صبح بیدار شوم و دیگر به این فکر نکنم ممکن است امروز جنگ شود، یادم برود که در جنگ وقتی یک رستوران پیدا کردم و غذا سفارش دادم پیکی پیدا نمیشد تا غذا را برایم بیاورد، دوست دارم صدای مدیر رستوران را فراموش کنم که میگفت ده تا غذا آماده کردم اما پیک پیدا نمیکنم که بفرستم، دوست دارم تصویر آن شهر خاموش و ساکت که هیچ شباهتی به تهران نداشت از خاطرههایم پاک شود.
وقتی همه اینها را مرور میکنم میگویم شاید اصلا برای این که از خودمان انتظار داشته باشیم به زندگی بازگردیم زود باشد. ما هنوز باید برای هم خاطرههای جنگ را تعریف کنیم و از ترسهایمان بگوییم، باید حق بدهیم به خودمان که زندگیمان شبیه قبل نباشد و باید بپذیریم شب و روزهای سختی را گذراندهایم و نیاز به گذر زمان داریم تا آدمهای سابق شویم.
این اتفاق بالاخره میافتد، ما این بار هم تاب میآوریم و این بار هم پشت سر میگذاریم اما فعلا زمان میخواهیم و مرهمهای کوچکی که همراهی و همدردی روی این زخمها میگذارد. کنار هم ماندن تنها راه گذراندن این روزهاست. ما جز خودمان کسی را نداریم.
پایان پیام
نویسنده: یگانه خدامی
پرونده جنگ دوازده روزه را بخوانید
