معلق بودن

معلق بودن

معلق بودن

روایتی از زندگی پس از جنگ و سایه آن بر بازارهای کوچک شهری

شهری که پس از جنگ به آن بازمی‌گردی، دیگر همان شهری نیست که پیش از آن ترک کرده بودی.

 این جمله شاید در نگاه اول احساسی یا شعاری به نظر برسد، اما برای من، تجربه زیسته‌ای بود عینی.

در جریان جنگ ۱۲ روزه خرداد و تیر ۱۴۰۴ خیلی‌ها از تهران رفتند و ظاهراً به همان شهر برگشتند، یعنی میزان اثر جنگ مثل خرمشهر در جنگ 8 ساله نبود. تخریب‌هایی محدود با زخم‌هایی عمیق و داغ‌هایی که انگار با گذر زمان قدرتشان کم می‌شوند. اما حقیقت این است با همه ظواهر ثابت، چیزی درون شهر و آدم‌هایش تغییر کرده بود. پیش از جنگ، افق تهران خط صاف معمولی بود رو به کوه‌های شمال یا دشت جنوب؛ اما حالا با کوچک‌ترین صدایی در دورترین نقطه، همه‌مان گوش‌به‌زنگ می‌شویم، مضطرب، نگران، بی‌قرار. جنگ، چیزی را در ما جابه‌جا کرده؛ در حافظه عضلانی‌مان، در رفتارهای ناخواسته، در تردیدهای مداوم و خستگی‌های بی‌پایان.

در آن ۱۲ روز، خویشتن‌داری و مراقبت بی‌سابقه‌ای بین مردم دیده می‌شد. همه می‌دانستیم که بی‌پناه‌ایم و باید حواسمان به هم باشد. اما همین که خطر کمی عقب نشست، دوباره به مسابقه همیشگی برگشتیم: قضاوت، رقابت، ناشکیبایی و عصبانیت.

ساعت سه بامداد جمعه بود که صدای انفجار همه‌مان را از خواب پراند. تا آن روز، فکر می‌کردیم جنگ فقط خبر است، برای جای دیگری و آدم‌های دیگری. اما حالا وسط زندگی‌مان ایستاده بود. هشدار خروج از شهر تکرار می‌شد. ما هم بالاخره تصمیم گرفتیم برویم. بابا راضی نمی‌شد. این دومین باری بود که باید خانه را به اجبار ترک می‌کرد. اولین‌بار دهه شصت، سیزده روز به رشت پناه برده بود. حالا باید دوباره مغازه‌اش را رها می‌کرد، سفری اجباری. با هزار خواهش و منطق رفتم سراغش. گفتم ببندیم و برویم. هرچه لازم است بردارد چون نمی‌دانیم چقدر طول می‌کشد. بی‌حرف بلند شد، چیزی نگفت. فقط رفت جلوی مغازه، صندلی را رو به ویترین گذاشت و خیره ماند. ده دقیقه طول کشید تا گفت: «یه انقلاب، دو تا جنگ، یه پاندمی…» بعد بلند شد، سوار ماشین شد. من کرکره را پایین کشیدم. تا دوازده روز بعد.

معلق بودن

وقتی برگشتیم تلفن‌ها زنگ می‌خورد اما برای کاسبی نبود. برای احوال پرسی بود. هنوز هم کمابیش همین است. در همه این سال‌ها، اوضاع کسب‌وکارهای خرد خوب نبوده. پول کم نیست-که اتفاقا خودش یکی از عوامل تورم است- اما سرمایه‌ها به سمت سفته‌بازی رفته‌اند، نه تولید یا خلاقیت. در بهترین حالتش پارک شده در جایی برای سرمایه گذاری. مردم، فقط برای چیزهایی خرج می‌کنند که واقعاً نتوان حذفشان کرد: درمان و سلامتی، کمی تفریح برای فرار از بی‌تفریحی مثل همین کافه‌هایی که جلویشان شلوغ است، غذا و مسکن.

باقی چیزها، می‌ماند برای بعد: لباس، گوشی، کتاب، لوازم باغبانی. و حالا، بعد از جنگ، بازارها هم مثل آدم‌ها، گیج‌اند. در ادبیات اقتصادی، اصطلاحی هست: «پیش‌خور شدن خبر». یعنی گاهی، فقط احتمال وقوع یک رویداد (مثلاً جنگ) قیمت‌ها را بالا می‌برد، اما وقتی خود واقعه رخ می‌دهد، روندها متوقف یا حتی معکوس می‌شوند. کسب‌وکارهای کوچک شهر هم همین وضع را دارند. پیش‌تر، با هر خبر، مردم می‌خریدند که از گرانی عقب نمانند. حالا، پس از واقعیت جنگ، کسی نمی‌داند چه کند: بخرد؟ نفروشد؟ صبر کند؟ همه‌چیز در مه است. مثل دونده‌ای که یک ۱۰۰ متر را با تمام قوا دویده، فقط چند ثانیه وقت نفس گرفتن دارد، و دوباره باید به خط شروع برگردد.

 بازارها از بلاتکلیفی و مه متنفرند آدم‌ها از معلق بودن خسته می‌شوند و حالا شهر بعد از جنگ تا گردن توی بلاتکلیفی است. و شاید برای همین است که باور دارم: شهری که پس از جنگ به آن بازمی‌گردی، دیگر آن شهری نیست که پیش از آن ترک کرده بودی.

پایان پیام

نویسنده: احسان منصف خوش حساب

پرونده جنگ دوازده روزه را بخوانید

اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
به بالا بروید