کورتیزولی که از چشمانم بیرون میزد
من خدای برنامهریزیام. قبل از جنگ هفت پروژه را با هم جلو میبردم و برای یک گروهی تعیین کرده بودم. همزمان کار سایت و رادیو را هم داشتم اما با نظمی که داده بودم هم کارهای حمایت ملی هما پیش میرفت هم کارهای گلونی و هم کارهای دیگر.
مثلا پروژه لاماری در هیرکانی یا کار بر روی ایده دیجی کالا مهر که تازه از دهم خرداد شروع کرده بودیم. پس از جنگ اما طوری قاطی کرده بودم که در یک روز، یعنی سهشنبهای هم کلاس نویسندگی در موسسه ابرسین داشتم و هم کلاس طنزنویسی آنلاین در موسسهای دیگر.
یک بار هم در روزی که صبحاش جلسه داشتم با دوستان قرار کوه گذاشته بودم.
چه چیزی تغییر کرده بود؟ کارها و جلسهها و کلاسها را طبق روال هم در تقویم گوگل وارد میکردم و هم به طور دستی روی تقویمی که روی دیوار و درست جلوی چشمم است مینوشتم. روزهای قبل و دو ساعت قبل از گوگل هشدار میگرفتم و همه چیز را همان طور پیش میبردم که قبلا بود اما اشتباه میکردم.
امروز ۴۷ روز است که جز شبهای محدود، خواب درست نداشتهام. حتی روزهایی که با دویدن خودم را کشتهام، شب درست نخوابیدم. حتی روزهایی که بیخوابی کشیدم، نخوابیدم و اگر خوابیدم تا خود صبح کابوس دیدم.
چند روز پیش حتی در پینکی هم خواب دیدم. یعنی کافی است دو دقیقه چرت بزنم و دو دقیقه خواب ببینم.
این داستان من در پساجنگ است. داستان کورتیزولی که از چشمانم بیرون میزد.
نگرانی پیدرپی و اضطراب مدام برای آدمها. دوستان، رفقا، آشنایان و خانواده. این داستان بسیاری از ماست. دیرخوابیدن و له پاشدن. انگار تمام شب سنگی بزرگ روی سینه آدم میگذارند.
در این فصل بیبرنامهگی، روزها تلاش کردم که زندگی را برگردانم به روال گذشته. کتابخواندنها را و کوه رفتنها اما هنوز موفق نشدهام.
حالا به اصطلاح آتشبس است اما سایه جنگ هنوز بر سرمان سنگینی میکند و کورتیزول هم ولکن ماجرا نیست. هر چه التماس میکنم ترشح نشو لعنتی، گوش نمیکند.
پایان پیام
نویسنده: رضا ساکی
پرونده جنگ دوازده روزه را بخوانید
