یک روز عادی در جنگ
امروز، روز عادی خوبی است. تنها همین که دیگر تلگرام را چک نمیکنم، خود نشانهای روشن از بهبود اوضاع است.
در روزهای گذشته، تلگرام در نقش ابلیسی مدرن ظاهر شده بود؛ وسوسهگری که حتی نبودِ اینترنت نیز جلودارش نمیشد.
گاهی بیهیچ اینترنتی، وسط اینترنت عجیب ملی، صرفاً برای دیدن اخبار کهنه، واردش میشدم؛ گویی حافظهی دیجیتالیاش آرامبخشی بود برای ذهن آشفته.
عجیب است که جنگ، آدم را نه به پناهگاه، بلکه به یک اپلیکیشن سوق میدهد.
وابستگی اینچنینی، شاید شکل نوینی از آسیب جنگی باشد؛ بیصدای آژیر، بیتصویر دود و آتش، اما با نوتیفیکیشنهایی که ضربان قلب را بالا میبرند.
اینکه جنگ برای من با صدای آژیر یا هشدار تداعی نمیشود؛ شاید هم به خاطر نبود آژیرخطر در شهرهاست؛ نه اینکه آژیر خطر برایم معنی جنگ نداشته باشد. بالاخره دو سه تا فیلم را که همهمان دیدهایم.
به هر حال امروز، راه میفتم در خیابان تا کمی هوایم عوض شود. شاید اگر با دیگران صحبت بکنم، کمی از این داستان دور شوم ولی به نظر هنوز کسی ازین داستان دور نشده است.
اصغر آقا میوه فروش محل، بعد از احوالپرسی، میگوید: «والا من رفته بودم باغمون. دست میذاشتم رو قرآن که اونجا هیییچ خبری نیست. واقعا هم هیچ خبری نبود تا اینکه باغ همسایهمون رو زدن. خبردار شدیم که انگار مرتیکه جای آب زراعتی، آب سنگین استفاده میکرده! هیچی دیگه جمع کردیم اومدیم خونه.»
کمی بالاتر حاج حسین، سوپری محل، بعد از کمی غرولند به اسرائیل و فلان میگوید:«ما خانم بچهها رو جمع کردیم فرستادیم شهر آبا و اجدادیمون، ولی گفتم خودم تنها میمونم تا چراغ مغازه روشن باشه. یه وقت مردم وسیله لازم میشن.» اما خیلی یواش دم گوشم میگوید: «انبار مغازه بغلی، پر اورانیوم غنی نشدهاس. راستش مجبور بودم باشم نگهبانی بدم.»
همیشه چاخان زیاد میگوید، ولی اینکه گاهگاهی میانه شب دیدهام که چراغ مغازه او و مغازه بغلی از زیر در دیده میشود؛ کمی جا میخورم و مشکوک میشوم. شتابان خداحافظی کردم و رفتم کمی جلوتر.
معلوم است با این حجم از رازداری و پروتکل امنیتی، اگر من بدانم آنجا چه خبر هست، موساد قطعا از سالها پیش خبر دار شده است.
پس شاید هم چاخان میگوید.
واقعا این محله، محله عجیبی است. کوچه بالایی ماشین و حیاط یکی را زده بودند ولی نمیدانستم اوضاع آن قدر بیخ دارد. کل طبقه و در حیاط و دیوار ورودی ساختمان پایین آمده است.
یک روز عادی در جنگ
کریم چرخچی را میبینم که نیشش تا بناگوش باز است اما انگار کلی کتک خورده است. بعد کلی کلنجار میگوید: «بابا هیچی. ما هر جا صدا میاومد با موتور میرفتیم بیینیم چه خبره. آن قدر رفتیم که دست آخر ما رو گرفتن. نه که یه جعبه گنده پشت موتوره (روش نوشته تعمیر موتورسیکلت در محل)، هیچی دیگه مشکوک شدن گرفتن، گشتن بعد دیدن ما از بچههای تهرونیم، ولمون کردن.
قضیه همان خانهای که همین حوالی زدهاند را از املاکی سر کوچهشان میپرسم.
میگوید: «صاحب خونه رو میشناسم. همه تخلیه کردن رفتن. ولی این موند و خونوادهاش رو هم تا روزهای آخر به زور نگه داشت. میگفت ما رو نمیزنه اسراییل، اومده فقط نظامیها رو بزنه.
بعد که ماشینش رو تو تجریش زدن، جمع کرد و رفت. یادمه وقتی داشت میرفت گفت: «نکنه من هم نظامیام؟»
پایان پیام
نویسنده: میررضا نگهبان الوار
پرونده جنگ دوازده روزه را بخوانید
