باز آمد بوی ماه مدرسه
به گزارش گلونی، باز آمد بوی ماه مدرسه؛ ماه مهر، این ماهِ خجسته که صدای والدین برای نوشتن مشق دانشآموزان، از صدای خشخش برگها بیشتر به گوش میرسد، از راه رسیده است.
از نظر بنده که به لطف ایزد منان، سالهاست این دوره را پشت سر گذاشتهام و دیگر دغدغه هفت صبح بیدار شدن در هوای سرد پاییزی برای رفتن به مدرسه و دیدن روی ماه همشاگردیهایم را ندارم، خانوادههای امروزی را همچون قهرمانان حماسهای بیپایاناند میدانم. چرا؟ عرض میکنم.
حقیقتاً درست است که مدرسه نمیروم، اما هنوز از دیدن دفتر و خودکار و مدادهای رنگی حسابی لذت میبرم. برای همین، چندی پیش دل به بازار زدم تا هم دل خود را شاد کنم و هم بدانم والدین قهرمان چگونه فرزندان خود را روانه میدان علم میکنند.
در بازارگردیای که از سمت منِ دانشآموز دیروز انجام شد، بنده به یک دستاورد مهم رسیدم، و آن این بود که این میدان دیگر میدان علم نیست، بلکه میدان نبرد با قیمتهاست. مقصد من بازار بزرگ تهران بود؛ همانجا که بوی غذاها و اجناس نو، در لابهلای بوی کاغذ تازه و صدای چکچک ماشینحسابها میپیچید. آنجا پدران و مادرانی را دیدم که با چشمانی خسته و جیبهایی تهی، به دنبال مدادهایی میگشتند که انگار با طلا تراش خوردهاند.
قیمت نوشتافزارها چنان بود که فروشندگان باید یک صفحهنمایش مقابل خود قرار میدادند تا قیمتها را بر اساس بازار جهانی طلا و سکه به مشتری عرضه کنند؛ زیرا قیمت یک مداد مشکی با نوسانات ارز بالا و پایین میشد.
از ما به خیر و از شما به سلامت
بنده که اوضاع و احوال بازار را دیدم، نه تنها دلم خوش نشد بلکه غمزده نیز شدم. با گفتن همین جمله، از ما به خیر و از شما به سلامت؛ بازار بزرگ را بدرود گفتم؛ بازاری که هیاهوی آن دیگر از سر شوق نیست، بلکه از سر اجبارِ گذراندن روزمره است. به خانه بازگشتم تا شاید در کنج عزلت خود کمی به فکر آینده باشم. آیندهای که اگر از همین امروز هم برای آن چارهای نیندیشیم، دیر است.
در سرگیجههای افکارم اما به یک نتیجه رسیدم؛ و آن این بود که در دفتر مخارج خود، عنوانی تحت «خرید لوازمالتحریر برای برادرزاده» باز کردم تا شاید در شش سال آینده خزانه بانک لوازمالتحریر گوشه قلبم خالی نباشد.
تحصیل حق مسلم هر دانش آموزی است
تحصیل، این حق مسلم هر دانشآموز و این حق مسلم انسانیست، که اینک در هیبت یک رویداد لوکس ظاهر شده است؛ گویی برای ورود به کلاس اول باید کارت دعوت داشت و حساب بانکی با موجودی قابلتأمل. دفتر مشق دیگر دفتر مشق شب نیست، بلکه دفتر حساب و کتاب است. و پاککنها، به جای اشتباهات، ردِ امید به آینده را پاک میکنند.
در این میان، عروسکی به نام «لبوبو» با آن لبخند مرموزش در ویترینها و بر روی جلد دفترها ظاهر میشود. لبخندی که نه از سر مهر، بلکه از سر تمسخر است. لبوبو، که این روزها تبدیل به فرزند ناخلف اقتصاد شده است، با چهره حقبهجانب به جیب ما نگاه میکند و قهقههای میزند که در آن، صدای خالی شدن کیف پولها و فقر علم بهوضوح شنیده میشود.
درست است، باز آمد بوی ماه مدرسه؛ اما بعید میدانم خبری از شادیهای راه مدرسه باشد. زیرا دانشآموزان این نسل، بیشتر از آنکه به فکر خیام و فیثاغورس و مندلیف باشند، به فکر ارزهای دیجیتالاند؛ تا شاید در آینده، اگر به بازار رفتند، با چهره درهم بازنگردند.
مهر دارد میآید، اما نه از سر مهر، بلکه با قبضهای طومار شده. با این حال، ما همچنان امیدواریم؛ همچنان خریداریم؛ همچنان در صفِ رسیدن به داناییایم؛ با سبدی از آرزو و چند قلمِ گران، به استقبالش میرویم.
پایان پیام
نویسنده: زهره درگاهی
