کاش یک شهرستانی بودم

کاش یک شهرستانی بودم

کاش یک شهرستانی بودم

به گزارش گلونی، تهران شهر آرزوهای دست‌یافتنی است. جایی که فاصله خواستن تا داشتن کوتاه‌تر از هر جای دیگری به نظر می‌رسد. رویاها خوش‌پوش و خوش‌قیافه در ویترین مغازه‌ها، پشت میز اداره‌ها و در صف خرید فروشگاه‌ها، برای اهالی تهران آغوش گشوده‌اند.
من متولد همین شهرم؛ ثروتمند نبودم اما در خانواده‌ای با سطح مالی متوسط همیشه حق انتخاب داشتم؛ از مدرسه و لباس مهمانی گرفته تا سینما و رستوران و کتابخانه و باشگاه. سایه کوچ اجباری برای تحصیل دانشگاهی یا داشتن شغل مناسب، هیچ‌وقت در ذهنم نبود.

در تهران هیچ‌گاه حس نکردم زمان برای رسیدن به خواسته‌هایم محدود است. شاید چون اصلاً خواسته‌ای نداشتم! همه چیز در دسترس بود و من در مسیر رشد، خواه‌ناخواه می‌رسیدم: به مدرسه، دانشگاه، شغل، دوست، امکانات. هیچ‌وقت رویاهای بزرگ نداشتم؛ خواسته‌هایم همیشه چیزهای کوچک و ملموس بودند که می‌دانستم دیر یا زود به من می‌رسند.
دوست داشتم مدادرنگی ۴۸ رنگ جعبه فلزی داشته باشم، اما این چیزی نبود که در تلویزیون دیده باشم؛ هم‌کلاسی‌ام داشت. آرزویم آن‌قدر دور نبود که تصورش کنم. اگر خودم نداشتم، همسایه‌مان داشت. دختر عمویم داشت. آرزوهایم کوچک و نزدیک بودند.

بالاخره در وقتش یک دانشگاه قبول می‌شدم، یک‌جا مشغول به کار می‌شدم و یک خانه می‌گرفتم. در تهران می‌توانستم با چند کلیک بلیط کنسرت بخرم، صندلی‌ام در سینما را انتخاب کنم، از سوپرمارکت شیر و ماست بخرم و اصلاً چیزی نیاز به تلاش و پشتکار مضاعف نداشت. فاصله خواستن تا داشتن در باور من هیچ‌گاه مسیر ناهموار و صعب‌العبوری نبوده.
حالا در قدم‌های اول میانسالی، منِ متولد تهران، معترف‌ام به اینکه از نداشتن یک رویای بزرگ در تمام زندگی‌ام، رنج می‌برم. فقدان شور خواستن و لذت رسیدن و به‌دست‌آوردن، من را آزار می‌دهد.

کاش یک شهرستانی بودم

 

این تجربه من به یک مفهوم جامعه‌شناسی نزدیک است که آن را می‌توان «فقر انگیزشی» نامید. شرایطی که فرد با وجود دسترسی همیشگی به امکانات و نداشتن چالش‌های واقعی، انگیزه و شور درونی‌اش برای تلاش و خواستن کاهش می‌یابد و حس نیاز به تلاش و رسیدن به هدف‌های بزرگ در وجودش کم‌رنگ شود.
در نتیجه، فقر انگیزشی نه به کمبود امکانات، بلکه به وفور آنها و نبود چالش‌های کافی برای برانگیختن خواسته‌های عمیق مربوط می‌شود.

سال‌هاست این فقدان باعث رنج من و قیاس مدام خودم با دوستانم شده است. آنچه دیده‌ام، داستان زندگی کسانی است که به آن‌ها «شهرستانی» می‌گوییم؛ کسانی که در جستجوی رؤیاهای بزرگ، گاه به جایگاه‌های شغلی بهتر، رفاه اقتصادی بالاتر و زندگی پرشورتر دست یافته‌اند.
دیده‌ام افرادی را که به‌خاطر نبود امکانات و فرصت‌های مشابه رفاهی که در شهری مثل تهران دسترسی به آن‌ها دشوار نیست، از شهر و خانه‌شان خداحافظی کرده‌اند و برای دنبال‌کردن رویای بزرگ‌شان مبارزه کرده و هزینه داده‌اند. انگار سخت‌کوشی بخشی از هویت و غرور شهرستانی‌ها شده و باعث می‌شود حتی با وجود محدودیت‌ها، برای دست‌یابی به خواسته‌هایشان بیشتر تلاش کنند.

شهرستانی‌هایی که تهران را به‌عنوان مقصد رسیدن به رفاه اجتماعی انتخاب کرده‌اند، از نبود امکانات در شهرشان نمی‌ترسیدند، بلکه همین نبود، آتشی درونشان روشن می‌کرد که محرک آن‌ها برای خواستن بود. آتشی که هیچ‌گاه حتی من را ذره‌ای گرم نکرده بود. آن‌ها از نوجوانی‌شان می‌گویند که شب‌ها با رویای به‌دست‌آوردن خوابیده‌اند و روزها به عشق روزِ رسیدن خودشان را خسته کرده‌اند.
من اما همیشه به معمولی‌بودن و متوسط‌بودن قانع بودم؛ در شهری که همه چیز برایم در دسترس بود، هرگز آن حرارت درونی برای تلاش‌های بزرگ را احساس نکردم.

این تجربه شاید فقط داستان من نباشد. شاید بخشی از الگویی باشد که در وجود بعضی از ساکنان شهرهای بزرگی مثل تهران تکرار می‌شود. جامعه‌شناس‌ها می‌گویند وقتی فرد در محیطی رشد می‌کند که امکانات و نمونه‌های موفقیت، زیاد و نزدیک‌اند، فاصله «خواستن» تا «داشتن» کوتاه می‌شود. در این شرایط، محرک‌های بیرونی برای تلاش، کمتر عمل می‌کنند و سقف آرزوها اغلب به همان اندازه‌ای می‌ماند که زندگی روزمره اجازه می‌دهد.

برعکس، در شهرهای کوچک یا روستاها، همین فاصله طولانی‌تر است. بسیاری از چیزهایی که آرزو تلقی می‌شوند، سال‌ها از دسترس دور می‌مانند و همین فاصله، عطش رسیدن را بیشتر می‌کند. آن‌جا، موفقیت شخصی می‌تواند به‌عنوان افتخار جمعی دیده شود و حمایت یا فشار اجتماعی برای «رسیدن» قوی‌تر است. اما در شهری مثل تهران، موفقیت یک فرد در میان هزاران داستان مشابه گم می‌شود و کمتر به چشم می‌آید. این‌جاست که انگیزه باید بیشتر از درون بجوشد، نه از هیجان بیرونی. و اگر این انگیزه درونی شکل نگیرد روزمرگی آرام‌آرام شور خواستن را می‌بلعد.

شاید اگر در شهری کوچک به دنیا آمده بودم، هر خواسته‌ای در چشمم بزرگ‌تر می‌شد و هر رسیدنی طعم پیروزی داشت. شاید برای به‌دست‌آوردن چیزهایی که اینجا به آسانی پیدا می‌شوند، باید می‌دویدم و این دویدن خودش لذتی می‌آورد که امروز نمی‌شناسمش.

پایان پیام

نویسنده: سحر سمیعانی

بیشتر بخوانید: کتاب در ازدحام چهره‌ ها جستجو معنا در دل بی ‌معنایی

اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
به بالا بروید