شهری که شهر نبود

شهری که شهر نبود

شهری که شهر نبود

شهر من، زمانی شهر نبود؛ روستایی کوچک در نزدیکی شهر ری بود. کم‌کم دورش حصار کشیدند و صاحب برج و بارو شد. محل گذر شاهان و جهانگردان اروپایی گشت، و از سفرنامه‌ها و کتاب‌ها فهمیدیم که چه بسیار باغ داشته است؛ «یک ثلث از زمین‌های داخل حصار بیوتات و دو ثلث دیگر باغات.» «همه میوه‌ها به غایت نیکوست، خاصه انار، کی مانند انار طهرانی است.»

بزرگ شد و بزرگ‌تر، تا آن‌که ۲۳۸ سال پیش، بنیان‌گذار قاجار پسندیدش و پایتختش کرد. شهری تاریخی و کهن با اسکلت زن هفت‌هزارساله‌اش؛ شهری اساطیری با دماوندش؛ شهری میان کوه‌های قد کشیده‌ی شمال و دشت‌های گرم جنوبش و…

اما آن باغ‌های پرمیوه، کم‌کم جای خود را به دود و سیمان و ماشین دادند. شهر من خسته است. شهر من فرسوده است؛ از قلع‌وقمع درختانش نفسش بریده، از کندن و ساختن‌های پی‌درپی زخمی و تکه‌تکه شده، و از دفن زباله در زمینش به ستوه آمده است. قنات‌هایش خشکیده، از شیره جانش چیزی نمانده؛ از زیستمندان بی‌صدایش خبری نیست، و زیستمندان باصدایش نیز، گویی سر در گریبان دارند.

با این همه، هنوز امید زنده است. نگاه کودکانمان هشدار می‌دهد که باید طرحی نو دراندازیم تا قلب تهران دوباره بتپد. چشم‌هایشان به ما می‌گویند نباید شهری فرسوده و غمزده برایشان باقی بگذاریم. مطالبه‌گری، همدلی و هم‌فکری، شاید آخرین راه نجات شهر خاطره‌هایمان باشد.

زیبای روزهای دور، تهران‌جان نفسمان به نفست بسته است؛ شاید هنوز بشود در رگ‌هایت زندگی را جاری کرد.

نویسنده: پدرام کمالی

در گلونی بیشتر بخوانید: از حصارهای تاریخی تهران چه می‌دانیم؟
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
به بالا بروید