آواز ابوعطای آبدار

آواز ابوعطای آبدار

آواز ابوعطای آبدار

به گزارش گلونی، مشخصاً هر قورباغه‌ای با بالا رفتن آب، قابلیت ابوعطا خواندن ندارد؛ اما خود قورباغه هم می‌داند که اگر واقعاً آب سربالا برود، باید در خواندن ابوعطا سعی بکند. همین که این روزها دریاچه ارومیه خشک شد و کک اکثر ما با سوختن جنگل‌ها هم ‌نگزید؛ نمونه‌ی روشن همان غزل‌های آبدار ابوعطاست.
عجیب اینکه سالم نگه‌داشتن یک دریاچه، به ضرس قاطع از خشک‌کردن آن راحت‌تر بود. از این جهت آسان که ایرانی جماعت، از روزگار سنگ و چخماق، آب را ارج نهاده و مایهٔ حیات را دستمایه‌ی انتقال معرفت کرده است. هنر کلام فارسی با کلمات زنده است؛ آن هم نه فقط با شعر، بلکه با انبوهی از کلمات قصار و کنایه‌ها و ضرب‌المثل‌هایی که نسل‌به‌نسل مثل آب روان منتقل شده‌اند. گذشتگان هرچه فهمیده‌اند، تجربه کرده‌اند و یاد گرفته‌اند را با همین جملات کوتاه به ما رسانده اند. همچنان که این خاک میراث گذشتگان است، این ضرب‌المثل‌ها نیز در آب و خاک همین سرزمین ریشه دوانده‌اند.
آب در این میان، ماده‌ی اصلی انتقال تجربه بوده است. فرنگ را «آن‌ور آب» نامیده‌ایم و هرچه از آن آمده را «از آب گذشته» دانسته‌ایم. انگار خطی آبی، ما و دیگران را جدا کرده و سنجش خودی و ناخودی با همان آب بوده است.
تاریخ را که ورق بزنیم، درمی‌یابیم در این جغرافیا گه گاهی ده بالایی را آب برده و مردم را خواب و تا ما به خود آمده‌ایم، رسیده‌اند، برده‌اند، سوخته‌اند، غارت کرده‌اند و مدتی خرشان را رانده‌اند. اما خب، همان طور که بادآورده را باد می‌برد، آن جایگاه سست هم ورافتاده است. چون همیشه آب‌ها که از آسیاب افتاده، دستی به طبیعت این سرزمین کشیده‌ایم و بهار دلنشینش را زنده کرده‌ایم؛ انگار نه انگار که آب از آب تکان خورده باشد.
در واقع همین است رابطه‌ی پربار زبان فارسی و طبیعت دلکش این بوم؛ تعاملی سازنده. همانند درختی که هر چه پربارتر، افتاده تر. ریشه همین درخت هاست که حتی بزرگ‌ترین ظلم‌های تاریخ هم در این خاک دوام نیاورده‌اند. و هر وقت آب از سر مردم گذشته است، شوریده‌اند و برچیده‌اند. حق هم با آن‌ها بوده چون هرچه کاشته اند، همان را درو کرده اند.
می دانید! سینه این خاک پر است از قصه آدم‌هایی که به هم رسیدند، برخلاف کوه‌های عالم که هنوز هم سر لج دارند و سراغ هم نمی‌روند. پس اجازه دهید من هم آب پاکی روی دست‌تان بریزم: آب رفته به جوی بازنمی‌گردد و آب ریخته را نمی‌توان جمع کرد. جنگل سوخته است و دریاچه‌ها خشک شده‌اند. اما می‌دانم هر آن کس که با این طبیعت خوش‌رفتاری نکرده، آب خوش از گلویش پایین نرفته است و هر آنکه عشق ورزیده است، ماهی خودش را از آب زلال آن گرفته است، نه از آب گل آلود!
یادتان باشد ناامید که باشیم، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. آب در کوزه است؛ فقط باید به اصل خودمان برگردیم، به همان‌جایی که هم‌صحبت‌مان آب و خاک و زندگی بود. و اگر چنین کنیم، هنوز امید هست که قورباغه‌ها مجبور نشوند ابوعطا بخوانند؛ یا اگر هم خواندند، دست‌کم برای جشن باشد، نه برای سوگ… قورررر، قوررعطا!
پایان پیام
نویسنده: میررضا نگهبان
در گلونی بیشتر بخوانید: پرونده از زمین تا سرزمین
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
به بالا بروید