صدا همان صدا بود

صدا همان صدا بود

صدا همان صدا بود

به گزارش گلونی آن زمان که صدای موسیقی محلی را بلند می‌کنیم و به کلماتی که معنای بعضی‌شان را می‌دانیم و بعضی دیگر را حدس می‌زنیم، آن زمان که خودمان را میان درختان جنگل، میان شالیزارها و باغ‌های چای و یا آفتاب سوران جنوب و تلاطم امواج دریا و شب‌های بی‌صدای کویر پیدا می‌کنیم، چه چیزی در وجود ما اتفاق می‌افتد که تا عمق جان‌مان می‌رود و برای دقایقی روح را جلا می‌دهد؟

چه چیزی اتفاق می‌افتد که بدون آنکه بخواهیم خود را در اقلیمی می‌بینیم که فقط نامش را شنیده‌ایم و هیچگاه در آن نبوده‌ایم؟ معجزه موسیقی باعث‌اش می‌شود یا هویتی که در فرهنگ موسیقایی ما جا افتاده و ما با شنیدن یک خط موسیقی محلی آن را به یاد می‌آوریم؟ یا سادگی اشعاری که از دل و جان مردمان ساده‌دل برآمده و با چندبیت و ساز محلی ما را به جهان روزمره‌شان دعوت می‌کنند؟

می‌دانم که شما هم معتقدید پاسخ «همه موارد» است. موسیقی‌های محلی نقش مهمی در شناخت ما از یک اقلیم و محیط زیست آدم‌ها دارد.

محیطی که برای آدم‌های آن منطقه درعین روزمرگی ارزشمند است و جای تعجب ندارد که ما هم به واسطه زبان هنر می‌توانیم با آن آشنایی پیدا کنیم.

مثلا وقتی فریدون پوررضا در تیتراژ «پس از باران» بدون آنکه کلمه‌ای بگوید با چند آوای لالایی موسیقی را شروع می‌کند، می‌توانیم خود را در هوای مه گرفته شمال پیدا نکنیم؟

یا وقتی تاج اصفهانی می‌خواند: «به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی… به زنده رودش سلامی ز چشم ما رسانی…» می‌شود به زاینده رود نرفت و به سی و سه پل و پل خواجو سلام نکرد؟

حتی در موسیقی‌های شاد و مخصوص مجالس تولد وقتی می‌خواند: «آفتاب لب بومه، روز کارش تمومه، ولک تنگ غروبه…» در عین ریتم گرفتن با آهنگ می‌توان خنکای باد غروب را روی صورت حس نکرد؟

مثال‌های بسیار دیگری می‌توان زد که در ذهن شماست و در متن نیامده و خیلی از آنها اینجا جا نمی‌شود و هر کدام‌مان یکی از آنها را بیشتر از بقیه دوست داریم.

مایی که نام مناطق مختلف را به واسطه موسیقی محلی شنیده‌ایم؛ از دشت شیمبار در «مینا بنوش» مسعود بختیاری تا کوچه وزیری بوشهر در آهنگ‌های گروه سیریا.

سهمی که این موسیقی‌های محلی در خاطرات جمعی ما دارند، فراتر از حس خوب و همذات‌پنداری با ماجراهای عاشقانه و دلتنگی آنهاست. ما به واسطه آنها سرزمینی که در آن زندگی می‌کنیم را می‌شناسیم و نسبت به چیستی و چگونگی زندگی در آن آگاه می‌شویم.

این آگاهی تا جایی پیش می‌رود که خودمان را یکی از درختان بهاریِ «صدا همان صدا بود، صدای شاخه‌ها و ریشه‌ها بود» می‌بینیم یا یکی از آهوهای زاگرس که هم‌صدا با زنده‌یاد سقایی می‌خواند: «تفنگ حیفه که آهو بکشی آهو قشنگه…»

پایان پیام

نویسنده: سارا ملاعباسی

در گلونی بیشتر بخوانید: پرونده از زمین تا سرزمین
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
به بالا بروید