هنوز سفرههایشان را میچینند
به گزارش گلونی، ابرها در آسمان، آرام و بیخبر از خبرها، به رقصی طولانی مشغولاند. گنجشکها، بیآنکه بدانند هنوز سایه جنگ و غرش جنگندهها بالای سرشان است، بر شاخههای باریک درختان مینشینند و آواز زندگی را بیوقفه تکرار میکنند؛ انگار که تنها رسالتشان همین باشد؛ خواندن، تا یادمان نرود که زندگی در جنگ نیز ادامه دارد.
در یکی از همان روزها که دل از خبرها کنده بودم، گذرم به کوچههای محلهای قدیمی تهران افتاد؛ محلهای که انگار زمان در آن کندتر میگذرد. دیوارهای کاهگلی، پنجرههای چوبی، بوی نان تازه و صدای دور گفتوگوی همسایهها، همه دست به دست هم داده بودند تا لحظهای باور کنم جنگی در کار نیست؛ نه خبری، نه ترسی، نه وحشتی از آیندهای مبهم که در کمین نشسته باشد. در آن کوچهها، آینده آنقدر دور به نظر میرسید که میشد برای چند دقیقه فراموشش کرد.
در دل همین کوچهگردیها بود که صدای آشنای یک بلندگو سکوت ظهر را شکست. نیسان آبی رنگی، آرام و محتاط، در کوچههای باریک پیش میرفت. کوچههایی را انتخاب میکرد که ماشین کمتر از آنها میگذشت؛ همان کوچههایی که هنوز کودکانی در آن بازی میکنند و صدای خندهشان با صدای فروشنده در هم میآمیزد. نیسان میایستاد و مردی از بلندگوی قدیمیاش خبر از میوههای تازه، سبزیهای خوشعطر و قیمتهای منصفانه میداد؛ انگار که میخواست با هر جمله، کمی زندگی و طراوت روی سفرهها بریزد.
سه زن از انتهای کوچه پیداشان شد؛ قامتهایشان کمی خمیده، آنقدر که میشد سالهای رفته را بر شانههایشان دید. چادرهای رنگیشان، مثل لکههای شادی روی زمینه خاکستری روز، در باد تکان میخورد. آرام نزدیک نیسان شدند، به سبزیها دست کشیدند، بو کردند، قیمت پرسیدند و با حوصله، انتخاب کردند. آنها برای خرید چند دسته سبزی آمده بودند؛ اما در نگاهشان چیزی فراتر از یک خرید روزمره بود؛ نوعی پافشاری بر عادتهای خوب، بر سفرههای گرم، بر ادامه دادن.
نمیدانم در این سالها بر این زنان چه گذشته است؛ چه خبرهایی شنیدهاند، چه رفتنهایی را دیدهاند، چه سختیهایی را تاب آوردهاند. اما خوب میدانم که صبر را بلدند، امید را از یاد نبردهاند و راه و رسم ادامه دادن را مثل دعایی قدیمی حفظ کردهاند. میدانند که گاهی همین یک بشقاب سبزی تازه در کنار غذا، میتواند هوای خانهای را عوض کند؛ میتواند بوی ناامیدی را از گوشههای یک اتاق کوچک بیرون براند و جای آن را به حس زنده بودن بدهد.
هنوز سفرههایشان را میچینند
زندگی در کوچهها و خیابانها جریان دارد، هرچند سایه جنگ هنوز بر دیوارها کشیده شده است. آینده هنوز مبهم است، آمار تورم هر روز بالاتر میرود، و گاهی خبرها چنان سنگیناند که شانههای یک شهر زیر آن خم میشود. با این همه، زنان هنوز سفرههایشان را میچینند، نان را تکهتکه میان اهل خانه تقسیم میکنند، سبزی را در ظرفی کوچک و ساده میچینند و سعی میکنند رنگ را به سفره بازگردانند. ابرها همچنان در آسمان خوشرقصی میکنند، گنجشکها بر شاخهها مینشینند و میخوانند؛ و شاید همینهاست که آرام در گوشمان زمزمه میکند؛ امید هنوز زنده است، تا وقتی کسی در کوچهای دور، برای شام امشب سبزی تازه میخرد.
پایان پیام
نویسنده: زهره درگاهی
