تورم و سقوط ارزش پول ملی
به گزارش گلونی، روی صندلی داغ تاکسی نشستهام. شیشهها پاین هستند و باد گرم هوای مرداد ماه مثل پتویی سنگین روی سر مسافران افتاده است. راننده انگار سالهاست با کولر قهر کرده؛ یا شاید نه، شاید حساب و کتاب بنزین و استهلاک و خرج تعمیر کولر، او را به این قهر ناخواسته رسانده است. هیچکس چیزی نمیگوید. فقط گاهی کسی آستینش را به پیشانیاش میکشد و نفس عمیقی میکشد؛ از همان نفسهایی که بیشتر شبیه تسلیم شدناند تا نفس کشیدن.
رادیو روشن است. میان اخبار و موسیقی، ناگهان یک تبلیغ پخش میشود. صدایی پرانرژی میگوید: «آرزومه که بیمه رو بتونم قسطی بخرم…» و چند ثانیه بعد، یک لحن شاد و مطمئن جواب میدهد: «این دیگه یک آرزو نیست و میشه بیمه رو قسطی خرید.» لبخند تلخی روی صورتم مینشیند. نه از شوخی تبلیغ، بلکه از واقعیتی که پشت آن خوابیده است. از خودم میپرسم چه بر سر آرزوهای ما آمده که حالا خرید قسطی بیمه باید در قالب یک رویا فروخته شود؟
وقتی خرید قسطی بیمه هم به آرزو تبدیل میشود
یک روزی آرزوها شکل دیگری داشتند؛ سفر، خانه، تحصیل، راهاندازی یک کسبوکار، حتی خرید یک کتابخانه مجهز اما کوچک یا حتی یاد گرفتن یک هنر مثل یک ساز. آرزوها افق داشتند، بوی آینده میدادند. اما حالا انگار افق کوتاه شده است؛ آنقدر کوتاه که به قفسه فروشگاه و موعد پرداخت قسط بعدی ختم میشود. انگار کسی سقف رویاهای ما را هر سال چند سانتیمتر پایینتر آورده تا جایی که امروز، توان خرید یک بیمه هم تبدیل به آرزو شده است.
بیمه قرار است نماد امنیت باشد؛ چیزی که آدم برای روز مبادا تهیه میکند تا خیال خودش و خانوادهاش آسوده باشد. اما وقتی خرید همان امنیت هم نیازمند قسطبندی است، یعنی مسئله فقط بیمه نیست. مسئله این است که امنیت مالی، آرامآرام از سفره مردم جمع شده است.
ما سالهاست که به اقساط خریدن عادت داده شدهایم. اول خانه قسطی بود، بعد خودرو، بعد لوازم خانگی و حالا نوبت مواد غذایی، پوشاک، درمان، آموزش و حتی بیمه رسیده است. قسط، دیگر یک ابزار مالی برای خریدهای بزرگ نیست؛ به عصایی تبدیل شده که اقتصاد، مردم را مجبور کرده برای راه رفتن به آن تکیه کنند. اما هیچکس از خودش نمیپرسد چرا این عصا هر روز بلندتر و پاهای اقتصاد، هر روز ضعیفتر میشود.
من فکر میکنم ریشه ماجرا جای دیگری است؛ جایی میان تورم افسارگسیخته و سقوط ارزش پول ملی. پولی که هر روز کوچکتر میشود، بیآنکه اندازه اسکناسهایش تغییر کند. مثل یخ بزرگی که زیر آفتاب تابستان آرامآرام آب میشود؛ درست است چند سالیست ظاهر اسکناسها دارد تغیر میکند، اما در هر لحظه از تغیر ارزش آن کمتر از قبل میشود. حقوقها هنوز عدد دارند، اما قدرت خریدشان آب رفته است. مردم هنوز کار میکنند، اما فاصله میان درآمد و هزینه، هر ماه بیشتر میشود.
وقتی ارزش پول ملی پایین میآید، فقط قیمت کالاها بالا نمیرود؛ کیفیت زندگی هم پایین میآید. امید کوچکتر میشود، برنامهریزی برای آینده سختتر میشود و آرزوها یکییکی آب میروند. تورم فقط جیب مردم را خالی نمیکند؛ تخیل جمعی یک جامعه را هم فقیر میکند. مردمی که تمام انرژیشان صرف رسیدن به آخر ماه میشود، دیگر فرصتی برای رویاپردازی ندارند.
شاید به همین دلیل است که امروز تبلیغها هم تغییر کردهاند. آنها دیگر خانههای ویلایی و سفرهای لوکس را نمیفروشند؛ بلکه توان خرید را میفروشند. رویای پرداخت قسط را میفروشند. انگار به ما میگویند اگر نمیتوانید نقد بخرید، خوشحال باشید که حداقل میتوانید بدهکار شوید.
عادت میکنیم
دردناکتر از همه این است که کمکم به این وضعیت عادت میکنیم. دیگر شنیدن جمله «قسطی بخرید» تعجبمان را برنمیانگیزد. اما باید از خودمان بپرسیم آیا جامعهای که خرید بیمه را در حد یک آرزو پایین آورده، واقعاً فقط به یک طرح فروش اقساطی نیاز دارد؟ یا به اقتصادی نیاز دارد که ارزش پول مردم را حفظ کند، تورم را مهار کند و اجازه دهد آرزوها دوباره قد بکشند؟
تاکسی هنوز در ترافیک خیابان ولیعصر آرام جلو میرود. باد گرمی از پنجره نیمهباز داخل میآید و رادیو دیگر تبلیغ پخش نمیکند بلکه مروری بر اخبار جنگ است. اما ذهن من دیگر درگیر کولر خاموش یا ترافیک نیست. درگیر این فکر است که شاید خطرناکترین اتفاق، گرانی کالاها نباشد؛ خطرناکتر آن است که آرامآرام باور کنیم آرزو کردن برای خرید یک بیمه، کاملا طبیعی است.
پایان پیام
نویسنده: زهره درگاهی
