چرا ایران به قطبنماهایی مثل اکبر علیزادهراد نیاز دارد؟
توضیح عکس: نفر دوم از راست زندهیاد علیزادهراد است
به گزارش گلونی، نخستین رویداد از سلسلهنشستهای «یک سده کارآفرینی در ایران» با محوریت بزرگداشت زندهیاد مهندس اکبر علیزادهراد، بنیانگذار شرکت صنعتی آما، در کارخانه هوش مصنوعی ایرانی (فضای برج) برگزار شد.
حسین حمدیه، مدیر فضای برج کارخانه هوش مصنوعی ایران، در این رویداد متنی خواند که در اختیار گلونی قرار گرفت:
اکبر علیزادهراد و رویایی که فراتر از زمان خود بود
من البته فکر نمیکنم که اکبر علیزادهراد، وقتی خشت اول این کارخانه را بر زمین میگذاشت، هرگز فکر میکرد چنین چیزی که حالا ما داریم تجربهاش میکنیم، روزی زیر این سقفها در جریان باشد. چطور میتوانست تخیل کند که سالها بعد، اینجا کارخانهای در حوزه تکنولوژی و هوش مصنوعی به دنیا بیاید، در حالی که در دهه سی که او آغاز به کار کرد، هنوز نسل اول کامپیوترها هم بهزور در این جهان بودند. او چطور میتوانست امروز را ببیند؟ اینجا را تخیل کند؟ وضعیت امروز را پیشبینی کند؟ او اینجا را ساخت، در حالی که نمیدانست چه سرنوشتی در انتظار ساختمانهایش است و چه بازی متفاوتی روزی در بین دیوارهایش در جریان خواهد بود.
و البته این داستان برای تمام آدمهایی که «نهاد» میسازند و چیزی را از هیچ خلق میکنند، آشناست. آنها میدانند که فرزندی به دنیا میآورند که روزی بعد از آنها به حیات خود ادامه خواهد داد. بنایی میسازند که شاید بلوغ و بزرگشدن و ثمر دادنش را نبینند. سازوکاری سرهم میکنند که میرود و راه خود را پیدا میکند و در جهانی که دیگر در آن نخواهند بود هم میبالد و میوه میدهد و صدای بلندآوازهاش به گوشههای این جهان میرسد.
از بیابان تا ساختن آینده ایران
اکبر علیزادهراد زمانی که اینجا را ساخت، مگر در این کنج از شهر تهران چه خبر بود؟ بیابانی بود که میخواست تازه جان بگیرد. فرودگاهی که تازه داشت طراحی میشد و جاده مخصوصی که یکی دو جین آدم بلندنظر از جنس علیزاده در خاک آن داشتند رویا میبافتند.
اینجا بیابان بود، اما این تجمیع آدمها، اینکه یک گروه انسان باورمند در کنار هم جمع شوند، بند کفشها را سفت کنند و آستینها را بالا بزنند، هر بیابانی را آباد میکند. آنها به خودشان باور داشتند؛ به ارادههایشان، به سر نترس و سماجت دیوار سوراخکنشان. آنها میفهمیدند که نهادسازی یعنی ساخت بستر؛ ساخت سکویی که میشود روزی چیز متفاوتی بر بالای آن ایستاد. چیزی که آنها تخیلش نمیکردند، اما به زایشش ایمان داشتند.
آنها باور داشتند که دانههایی که در این زمین شخمخورده میپاشند، روزی باغ میشود. روزی هزار هزار ثمر میدهد. روزی میشود داستان موفقیت و روایت توسعه ایران.
باور به امکان؛ چیزی که آینده را میسازد
آدمهای کوتاهنظر اگر در دهه سی به این جاده نگاه میکردند، احتمالاً جز خشکی و بیابان نمیدیدند. اما امثال اکبر علیزادهراد، آنها که میتوانستند چیز بزرگتری را تخیل کنند، در همین بیابان آبادانی میدیدند. آبادانی میدیدند، چون آنها به «امکان» باور داشتند.
به اینکه میشود در این خاک بناهایی حسرتآور ساخت، باور داشتند. آنها به این شهر که نگاه میکردند، روزی را میدیدند که همین تهران از نیویورک و توکیو و لندن آبادتر است. آنها میدیدند که این شهر، به لطف نهادهایی که آنها ساختهاند، میرود که در ردیف شهرهای مهم جهان باشد؛ که ایران، این مادر پیر و زخمدیده ما، در ردیف بهترین جاهای این زمین برای زیستن شود.
مهدی طارمی و بزرگشدن جهان آدمهای بوشهر
یکی دو سال پیش همین موقعها رفته بودم بوشهر. این شهر بینظیرِ خوشاستقبالِ دلنشین، با موسیقی وجدآور و آدمهای نازنین و غذاهای هیجانآور.
یادم هست آنجا در بازار حاج رئیس، یک آخر شبی که نشسته بودیم به چای و گعده و خوشوبش، پسری بوشهری که پیش ما نشسته بود ــ و همینطور بیمقدمه و آشنایی هم آمده بود آنجا نشسته بود، چون اصولاً در بوشهر آدمها انگاری از یک خانواده بزرگ میآیند که از رحم ایران با هم بستگی دارند و خجالت نمیکشند که معاشرت کنند و طوری تحویلت میگیرند انگار تاریخ سالها آشنایی، فاصله بین شما را پر کرده ــ این پسر برگشت و داستان رفاقتش با مهدی طارمی را برایم تعریف کرد.
اینکه هممدرسهای بودهاند و در خاکیهای بوشهر با هم فوتبال میزدهاند. داشت میگفت سهمی در موفقیت مهدی دارد؛ اینکه امضای پای قرارداد او و جوهری که در خودکارش موقع نوشتن تفاهم با اینترمیلان بوده، قدریاش هم از صدقهسری وجود او بوده که مهدی را تمرین داده. هرچه نباشد، این او بوده که برایش پاس ساخته و رشدش داده و اگر روزگار جور دیگری رقم خورده بود، شاید او هم میتوانست حالا در اروپا به توپهایی که هافبکها برایش میفرستند، لگدی بزند و آنها را بفرستد سهجای دروازه.
برای من اما داستان فراتر از یک خاطره بود که غریبهآشنایی در بازار قدیم بوشهر برایم تعریف کرد. من میدیدم که بودن مهدی طارمی و اینکه آن موقع در اینترمیلان فوتبال بازی میکرد و اینکه پسری از همین خاکیهای حاشیه خلیج فارس بلند شده بود، نصف عالم را سفر کرده بود تا حالا در میلان به توپها کله بزند و بعدش بندری برقصد، چطور و چقدر حیرتآور جهان آدمهای بوشهر را بزرگ کرده است.
بعد از مهدی طارمی، هر بچهای که سه سالش میشد و میتوانست سر پا بایستد و توپ را با پا شوت کند، یک پای خودش را در میلان و پورتو میدید. اینکه آدمی تا این اندازه نزدیک، که در همین خیابانها راه رفته و ننه و آقا و کاکایش را همه میشناسند و از همین بقالی بستنی خریده و در صف همین نانوایی نان گرفته، حالا دارد در عالم آدممعروفها و آدمپولدارها سیر میکند، جهان هر بچهای در بوشهر را لاجرم بزرگ میکند.
حالا همه بچههای فوتبالی بوشهر به «امکان» باور دارند. باور دارند که روزی در سطح یک فوتبال جهان بازی خواهند کرد. باور دارند که یک مهدی طارمیای در درونشان است که جای خودش را بالاخره باز میکند و میرود تا در این عالم کارهای بزرگ بکند. آنها میبینند که میشود؛ که روزی هم نوبت آنهاست؛ که بالاخره بلیط آنها هم خواهد برد و روزی بر قلهای بلند خواهند ایستاد.
اکبر علیزادهراد؛ قطبنمای نسلهای آینده
میخواهم بگویم اکبر علیزادهراد هم برای ما یک چنین چیزی است. احتمالاً. خیلی از آدمهایی که اینجا جمع شدهاند، در خودشان یکی مثل او شدن را میبینند. جفتشش آوردن را میبینند. آنها میبینند که چیزی ساختهاند و این سرزمین را قدمی به جلو بردهاند و مسئلهای را حل کردهاند.
آنها میبینند که نان سر سفره گروهی را تأمین خواهند کرد. میبینند که کار خلق خواهند کرد و ارزش خواهند ساخت و نهاد به وجود خواهند آورد. میبینند که ردپایی از آنها باقی میماند، که مسئلهای از صنعت به دست آنها باز خواهد شد. که سولههایی خواهند ساخت که روزی که دیگر در این جهان نیستند، گروه دیگری از بچههای این سرزمین زیر سقف آن در کنار هم جمع خواهند شد تا از آنها یاد کنند و بگویند: «اگر فلانی توانست، این یعنی ما هم خواهیم ساخت. ما هم خلق خواهیم کرد. ما هم کاری اساسی در همین سرزمین و با همین مشکلات خواهیم کرد.»
چرا ایران به آدمهایی مثل اکبر علیزادهراد نیاز دارد؟
امثال اکبر علیزادهراد برای ما قطبنما هستند. نه لزوماً از این جهت که ما هم به مرتبه آنها خواهیم رسید یا بهاندازه آنها ثروت و آورده و خلق اثر خواهیم داشت. نه. مسئله فقط ثروت نیست.
مسئله این است که او قطبنماست، چون باکیفیت زندگی کرد. چون با معنا زندگی کرد. چون صبح و شبش را به هم دوخت تا مسئلهای از ایران حل کند و نیاز این مملکت به الکترود دستگاه جوش را برطرف کند.
او قطبنماست، چون به یاد ما میآورد که مهم نیست چقدر خلق ثروت میکنیم. مهم این است که چه چیزی از ما در این سرزمین به یادگار میماند. مهم است که گرهی را باز کنیم. مهم است داستان خودمان را بنویسیم. مهم است تلاش کنیم. مهم است با فکر ایران و آدمهایش به خواب برویم و از خواب بلند شویم. مهم است که ساخت این مملکت مسئله ما باشد و در این راه شمشیر بزنیم و در این راه جان بکنیم.
مشعل کارآفرینی از یک نسل به نسل دیگر
اکبر علیزادهراد این ساختمانها را ساخت و نمیدانست روزی زیر سقف آنها ما جمع خواهیم شد و از او یاد خواهیم کرد و من باور دارم، عمیقاً و تا بن استخوان و با همه وجود باور دارم، که در همین جمع آدمهایی هستند که نسل بعدی به آنها نگاه خواهد کرد و از آنها یاد خواهد گرفت و آنها را گرامی خواهد داشت.
چراکه ایرانِ بعد و قبل از بودن آنها متفاوت است. کار کردهاند و مشعل را به دست نسل بعدی دادهاند تا آنها هم سهم خود را باز کنند. و نسل بعدی هم. و نسل بعد از آن هم.
تا عاقبت فرزندان ما و فرزندانِ فرزندان ما در ایرانی آبادتر، قویتر، صنعتیتر، توسعهیافتهتر، برابرتر، همبستهتر، خوشحالتر و آرامتر زندگی کنند.
به امید آن روز.
پایان پیام
بیشتر بخوانید: ساختن در خانهای که بوی امید میدهد؛ ادای احترام به اکبر علیزادهراد در کارخانه هوش مصنوعی ایران
