روزی روزگاری در پایتخت‌های ایران

روزی روزگاری در پایتخت‌های ایران

روزی روزگاری در پایتخت‌های ایران

به گزارش گلونی، چند روزی است یک سؤال دست از سرم برنمی‌دارد: اگر ماشین زمان داشتم و می‌توانستم فقط به یکی از پایتخت‌های قدیمی ایران برگردم و آنجا زندگی کنم، کدام شهر را انتخاب می‌کردم؟

اول فکر کردم جواب روشن است؛ اصفهان. اما هرچه بیشتر به سؤال فکر کردم، جواب از دستم فرار کرد. مگر می‌شود از میان شهری که شکوه صفوی را دیده، تبریزی که بارها در مرکز اتفاق‌های بزرگ ایستاده، قزوینی که روزگاری پایتخت بوده و شیرازی که کریم‌خان زند آن را مرکز قدرت کرده، فقط یکی را انتخاب کرد؟
همین سؤال ساده، مرا برد به یک سفر خیالی؛ سفری که در آن ماشین زمان داشتم و قرار نبود فقط چند ساعت از گذشته عکس بگیرم. می‌خواستم زندگی کنم. صبح در یک شهر چندصدساله بیدار شوم، نان بخرم، در بازار قدم بزنم و ببینم آدم‌هایی که امروز فقط نامشان را در کتاب‌های تاریخ می‌خوانیم، روزهای معمولی‌شان را چطور می‌گذراندند.
در این خیال، خودم را یک بانوی شوالیه می‌دیدم؛ سوار بر اسبی سیاه که قرار بود از میان قرن‌ها عبورم دهد. البته شوالیه بودنم بیشتر از آنکه به جنگ و شمشیر ربط داشته باشد، شبیه یک راهزنی کنجکاوانه بود؛ راهزنی که به جای طلا و جواهر، دنبال قصه می‌گشت.
اسب سیاه را زین می‌کردم و راه می‌افتادم؛ سفری به روزی روزگاری پایتخت‌های ایران؛ شهرهایی که هرکدام زمانی قلب تپنده یک دوره از تاریخ بودند و آدم‌هایشان، بی‌آنکه بدانند، در حال ساختن بخشی از تاریخی بودند که قرن‌ها بعد ما درباره‌اش می‌خوانیم.
اصفهان؛ اولین ایستگاه
اگر قرار بود فقط بر اساس تصویری که امروز از گذشته داریم انتخاب کنم، اصفهان احتمالاً برنده بود. اصفهان صفوی را تصور می‌کنم؛ میدان نقش جهان، بازار، کاخ‌ها، رفت‌وآمد آدم‌ها و شهری که انگار تاریخ در کوچه‌هایش راه می‌رود.
با اسب سیاه از میدان عبور می‌کنم. این بار دیگر گردشگر نیستم که از پشت شیشه اتوبوس یا با دوربین موبایل به بناها نگاه کند. قرار است اینجا زندگی کنم. باید خانه پیدا کنم، نان بخرم، در بازار راه بروم و بفهمم مردم عادی یک روز معمولی‌شان را چطور می‌گذرانند. اما چند روز که می‌گذرد، دلم دوباره هوای جاده می‌کند. اسب را زین می‌کنم و راه می‌افتم؛ این بار به سمت تبریز.
تبریز؛ شهری که تاریخ در آن راه می‌رود
تبریز برای من همیشه شهری بوده که تاریخ در آن فقط در موزه‌ها نمانده است. بازار تاریخی شهر هنوز سرپاست و می‌توانم تصور کنم چند قرن پیش همین مسیرها پر بوده از بازرگان، مسافر و آدم‌هایی که برای کار و زندگی به این شهر می‌آمدند.
تبریز هم روزگاری پایتخت ایران بوده؛ شهری که در دوره‌های مختلف بارها در مرکز اتفاق‌های بزرگ کشور قرار گرفته است.
در کوچه‌هایش راه می‌روم و به آدم‌ها نگاه می‌کنم. شاید آنها هم مثل ما، گرفتار زندگی روزمره‌اند؛ خرید، کار، خانه، خانواده و هزار دغدغه کوچک. هیچ‌کدام نمی‌دانند چند قرن بعد، همین شهر قرار است برای ما تبدیل به یک فصل از تاریخ ایران شود.
از تبریز که می‌گذرم، ماشین زمان را دوباره روشن می‌کنم.
قزوین؛ وقتی پایتخت جابه‌جا می‌شود
قزوین را اگر فقط از روی امروز آن بشناسیم، شاید سخت باشد تصور کنیم روزگاری پایتخت صفویان بوده است. اما کافی است کمی در شهر قدم بزنم تا گذشته از گوشه‌وکنار خودش را نشانم بدهد؛ بناها، کوچه‌ها و ردپایی که هنوز باقی مانده است.
اینجا یک سؤال دیگر در ذهنم شکل می‌گیرد: وقتی پایتخت عوض می‌شود، سر شهری که دیگر مرکز قدرت نیست چه می‌آید؟ انگار با جابه‌جایی پایتخت، بخشی از توجه، سرمایه، قدرت و هیاهو هم کوچ می‌کند. شهر از مرکز صحنه کنار می‌رود؛ اما بعضی شهرها بلدند گذشته‌شان را نگه دارند.
 شهرها شاید شبیه آدم‌ها باشند؛ یک دوره در اوج‌اند و همه نگاه‌ها به آنهاست، بعد آرام‌آرام از مرکز اتفاق‌ها فاصله می‌گیرند. اما اگر خوش‌شانس باشند، خاطراتشان را از دست نمی‌دهند.

روزی روزگاری در پایتخت‌های ایران

شهرهایی که دیگر نیستند
ماشین زمان را کمی عقب‌تر می‌برم؛ به شوش، پاسارگاد و تخت‌جمشید. اینجا دیگر خبری از شهرهای زنده و پرهیاهو نیست. شهرهایی که روزگاری مرکز قدرت بودند، حالا بیشتر میان سنگ‌ها و خرابه‌ها نفس می‌کشند.
ستون‌ها مانده‌اند، اما آدم‌ها رفته‌اند. سنگ‌ها هنوز ایستاده‌اند، اما صداهایی که زمانی در این خیابان‌ها می‌پیچیده، برای همیشه خاموش شده است. همین‌جا یک سؤال عجیب به ذهنم می‌رسد: اگر آدم‌هایی که در این شهرها زندگی می‌کردند می‌دانستند چند صد سال بعد شهرشان چه سرنوشتی پیدا می‌کند، چه چیزی را برای ما نگه می‌داشتند؟ کدام قصه را برای بچه‌هایشان تعریف می‌کردند تا به دست ما برسد؟ شاید آدم‌ها هیچ‌وقت نمی‌دانند در حال زندگی کردن در یک دوره تاریخی‌اند.
شیراز؛ روزگار کریم‌خان
ماشین زمان را دوباره روشن می‌کنم و به شیراز می‌رسم. شیراز برای مدتی مرکز قدرت ایران می‌شود؛ شهری که تصمیم‌های مهم کشور در آن گرفته می‌شود.
صبح زود اسب سیاه را برمی‌دارم و در شهر می‌چرخم. از کنار بازار می‌گذرم، آدم‌ها را نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که چند نفر از آنها می‌دانند شهری که در آن زندگی می‌کنند، قرار است سال‌ها بعد فقط یکی از فصل‌های کتاب تاریخ ایران باشد؟
احتمالاً هیچ‌کس. شاید هیچ‌کس در زمان خودش نمی‌فهمد که دارد در یک دوره تاریخی زندگی می‌کند و درست همین‌جا، ناگهان یاد تهران می‌افتم.
تهران؛ پایتختی که هنوز تمام نشده
بعد از این همه سفر، بالاخره به تهران می‌رسم. تهران در دوره قاجار پایتخت می‌شود و مسیر تاریخ معاصر ایران از همین شهر ادامه پیدا می‌کند. ماشین زمان را خاموش می‌کنم و برای چند لحظه به تهران امروز نگاه می‌کنم.
راستش را بخواهید، تهران شهر آسانی برای دوست داشتن نیست. شلوغ است. تابستان‌هایش گرم است. زمستان‌هایش گاهی با آلودگی می‌گذرد. خیابان‌هایش پر از ماشین است و بعضی روزها آن‌قدر خسته‌ام می‌کند که دلم می‌خواهد همان اسب سیاه را زین کنم و از شهر بیرون بزنم. اما با همه اینها، تهران را دوست دارم. چون قصه دارد.
چون هنوز زندگی در آن جریان دارد. چون هر گوشه‌اش چیزی برای دیدن و شنیدن پیدا می‌شود؛ یک خانه قدیمی، یک خیابان، یک بازار، یک ساختمان یا حتی یک کافه که شاید سال‌ها بعد خودش تبدیل به بخشی از تاریخ این شهر شود. حالا دیگر می‌فهمم چرا نمی‌توانم یکی از پایتخت‌های قدیمی ایران را به‌عنوان انتخاب نهایی‌ام انتخاب کنم.
هرکدامشان بخشی از یک زندگی را در خودشان نگه داشته‌اند؛ اصفهان شکوه صفوی را دیده، تبریز روزهای پرحادثه‌ای را پشت سر گذاشته، قزوین زمانی مرکز قدرت بوده و شیراز روزگار زندیه را تجربه کرده است. اگر ماشین زمان واقعاً وجود داشت، دوست داشتم به همه‌شان سر بزنم. چند روز در اصفهان صفوی زندگی کنم، در بازار تبریز قدم بزنم، در قزوین گم شوم، شیراز را ببینم و بعد دوباره سوار اسب سیاه شوم و به زمان خودم برگردم. اما اگر قرار بود فقط یکی را برای زندگی انتخاب کنم، حالا دیگر جوابم اصفهان نیست.
برمی‌گشتم تهران. نه به این دلیل که تهران زیباترین پایتخت تاریخ ایران بوده است؛ بلکه چون هنوز قصه‌اش تمام نشده.
تهران هنوز دارد زندگی می‌کند، تغییر می‌کند، خراب می‌شود، ساخته می‌شود و هر روز چیزی به داستانش اضافه می‌کند.
و شاید همین بزرگ‌ترین شانس یک شهر باشد؛ اینکه وقتی پایتخت بودنش را به ارث می‌برد، فقط صاحب گذشته نباشد، بلکه هنوز فرصت داشته باشد آینده خودش را بسازد.
پایان پیام
نویسنده: زهره درگاهی
در گلونی بیشتر بخوانید: چسب‌هایی که هنوز روی شیشه‌ها مانده‌اند
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
به بالا بروید