جرج واشنگتن، چهرهای که هر روز به ما پوزخند میزند
به گزارش گلونی، اگر شما هم مثل من مجبورید به ریال ایران پول دربیاورید، اما هزینه زندگیتان با دلار آمریکا محاسبه میشود، تبریک میگویم؛ شما هم از همقبیلههای من هستید. جرج واشنگتن، همان چهرهای که هر روز از روی اسکناس یک دلاری به ما پوزخند میزند، ظاهراً خیلی بهتر از ما میداند که زندگی چقدر گران شده است.
نمیدانم باید طنز بنویسم؛ شاید به کسی بربخورد، شاید کسی بخندد و بعد کمی فکر کند. یا نقد اجتماعی بنویسم؛ شاید تلنگری باشد. گاهی هم فکر میکنم اصلاً ننویسم؛ چون برای این حجم از گرانی، من بلد نیستم ذکر مصیبت بخوانم.
دلار دیگر روزانه گران نمیشود؛ انگار از مرحله روز و هفته عبور کردهایم و حالا باید تغییراتش را با دقیقه و ثانیه دنبال کنیم.
دارو گرانتر میشود، هزینه زندگی بالا میرود و سقف آرزوها کوتاهتر میشود. چیزهایی که زمانی جزو بدیهیات زندگی بودند، یکییکی تبدیل شدهاند به مواردی که باید برایشان حسابوکتاب کنیم. قبلاً وقتی چیزی را نمیخریدیم، میگفتیم: «لازمش ندارم.» حالا گاهی لازم داریم، اما نمیتوانیم بخریم و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه اقتصاد فقط اندازه جیب آدمها را تغییر نمیدهد، بلکه آرامآرام تعریفمان از «لازم داشتن» را هم تغییر میدهد.
روی میز، چند رسید، چند برگه، یک خودکار، یک هایلایتر و یک ماشینحساب کنار هم افتادهاند؛ تصویری ساده از روزمرگی خیلی از ما که وقتی رسیدها بیشتر میشوند، صفرهای حساب بانکی، یکییکی از کنارمان خداحافظی میکنند. درآمد هنوز به حساب نرسیده، اما مقصدش مشخص است: اجاره، قبض، دارو، خوراک، رفتوآمد و هزار هزینه کوچک و بزرگی که وقتی روی هم جمع میشوند، دیگر کوچک به نظر نمیرسند. بعد دوباره ماشینحساب را برمیداریم. جمع میکنیم، کم میکنیم، دوباره حساب میکنیم. آخرش عددها با ما کنار نمیآیند.
آنطرف، حرفهای بزرگ همچنان گفته میشوند؛ وعدهها همچنان داده میشوند و جملههای امیدوارکننده همچنان دستبهدست میچرخند. اما روی میز ما، مسئله خیلی سادهتر است: این ماه چقدر درآمد داریم؟ چقدر باید خرج کنیم؟ و از کدام خواستهمان باید بگذریم؟
جرج واشنگتن از آن طرف اسکناس چه میبیند؟
شاید مسئله فقط گران شدن دلار، دارو یا هزینه زندگی نباشد. جرج واشنگتن از روی اسکناس یکدلاری همچنان همان لبخند معروفش را دارد، اما برای کسی که درآمدش ریالی است، این تصویر دیگر چندان بامزه نیست.
مسئله این است که آدم کمکم به جای اینکه حساب کند چگونه بهتر زندگی کند، مجبور میشود حساب کند چگونه کمتر زندگی کند. اینجاست که ماشینحساب دیگر فقط یک وسیله روی میز نیست؛ تبدیل شده به یکی از ابزارهای اصلی زندگی؛ وسیلهای برای حساب کردن پول، خرید، هزینهها و شاید مهمتر از همه، اندازه آرزوهایمان که هر روز کوچکتر و کوچکتر میشوند.
پایان پیام
نویسنده: زهره درگاهی
در گلونی بیشتر بخوانید: گوشت قرمز؛ کالایی که فراموش میشود
