ما و تهران و ردپای جنگ

ما و تهران و ردپای جنگ

ما و تهران و ردپای جنگ

من با اولین صداهای انفجار از جا پریدم. سراسیمه خودم را به پنجره رساندم و خیره به خیابان و آسمان دنبال جوابی برای این صداها بودم. انفجارهای بعدی رخ داد و هیاهوی همسایه‌ها و صداها ترس را به جانم انداخت. گوشی را که باز کردم همه چیز روشن شد اما چیزی در قلبم انگار رو به تاریکی می‌رفت. ترس کار خودش را کرده بود. پشت پنجره و گوشی به دست، خیره به سیاهی شب یک جمله مثل پتک در سرم می‌زد: جنگ شروع شد!

از آن لحظه که با صدای انفجار از خواب پریدم تا ۱۲ روز بعدش و همین حالا که بیشتر از یک ماه از پایان جنگ گذشته؛ همه چیز شکل دیگری پیدا کرده است. خواب و بیداری‌ام جوری از ریخت افتاده که انگار همیشه بیدارم و گویی مدام در خوابم. گنگ و خواب‌زده. تمام آن ۱۲ روز پرالتهاب که به مرور لحظه‌ای خبرها و حال و احوال پرسیدن‌های تمام نشدنی گذشت؛ با خودم فکر می‌کردم پیش از این‌ها چه تصوری از بحران داشتم و حالا چه تصوری. بحران‌ها از روال ساده شخصی و فردی زندگی شروع شده بود و مثل پیچک همه ابعاد زندگی‌مان را فرا گرفته بود. همه تصمیم‌گیری‌ها در هاله‌ای از ابهام و ترس بود.

این وسط نام خیابان‌ها و مکان‌ها که در تیتر خبرها می‌آمد تجربه تلخ و تازه‌ای بود از مواجهه با جنگ. انگار شهر به مثابه دوستی قدیمی در حال ویرانی بود و ما کاری جز تماشا نداشتیم. آن شبی که انبار نفت شهران دچار حادثه شد؛ از پشت‌بام و پنجره خانه شعله‌های آتش را می‌دیدم و چیزی در قلبم می‌سوخت. این آسمان شهرم بود که با دود غلیظ این آتش‌سوزی سیاه‌تر می‌شد و کاری جز تماشا نداشتیم. این حیرانی را هرگز تجربه نکرده بودم. یا آن روز که خبر انفجار در میدان قدس تجریش آمد، نفس کم آوردم از شنیدن خبر و تصور وضعیت خیابان‌، آدم‌ها و تجریش دوست‌داشتنی‌ام. اسم آدم‌ها را می‌خواندم و خودم را جای آن‌ها می‌گذاشتم. پشت چراغ قرمز و در راه خانه. یا با کیسه‌ای میوه و سبزی در دست و قدم‌زنان در پیاده‌روی خیابان. و ناگهان همه چیز تمام می‌شود.

ما و تهران و ردپای جنگ

وقتی قرار به نوشتن درباره جنگ شد و پیشنهاد پرونده جنگ و روایت‌های شخصی به میان آمد؛ تصاویر ویرانی‌های شهرها و التهاب آدم‌ها از جلوی چشم‌هایم گذشت. اسم خیابان‌ها و محله‌ها مرور شد و با خودم فکر کردم تجربه قدم زدن و گذر از آن خیابان‌ها دیگر شبیه گذشته نیست. میان ما و خیابان‌های شهر چیزی فاصله انداخته که به این راحتی زدوده نمی‌شود. شاید هم این شکل تازه تجربه شهر همان چیزی است که باید به آن خو کنیم. شهری دیگر. شهری زخم‌خورده از جنگ و مردمانی که در پیاده‌روهای آن شهر راه می‌روند و در سرشان صدای پدافند و آمبولانس و انفجار می‌پیچید. حالا حضورمان در شهر و خیابان معنای دیگری دارد. نه ما آن آدم‌های سابقیم و نه شهر همان شهر قبل. چیزهایی عوض شده که باید برای از نو دیدن‌ و از نو تعریف کردن‌شان دست به دست هم دهیم. این همان تصویری است که این روزها از تهران دارم. یک شهر آسیب‌دیده که مثل ما در تلاش برای عبور از تروما است.

کتاب «شهر از نو» به بهترین شکل ممکن تاب‌آوری شهرها را توصیف می‌کند. برآمدن شهرها از دل بحران‌ها. و افسوس که از این دست بحران‌ها در تاریخ بشر کم نبوده و احتمالا کم نخواهد شد.

تاثیر ویرانی شهری لزوما متناسب با مقیاس تهاجم نیست. میزان تاثیر عمدتا ناشی از معنایی است که فاجعه برای بازماندگان از خود به جای می‌گذارد، حتی برای دیگرانی که دور از کانون تخریب کالبدی زندگی می‌کنند. (کلمه کالبدی اشاره به بدن یا جسم شهر دارد: ساختمان‌ها، خیابان‌ها، زیرساخت‌ها و…؛ این‌ها همگی جسم یک شهر را می‌سازند. فعالیت‌ها، رفتارها، تجربه‌ها و قصه‌های آدم‌ها درون و میان همین مکان‌ها و فضاها شکل می‌گیرند  به جریان می‌افتند.) در این معنا، تروما مدت‌ها پس از ترمیم اثرات کالبدی فاجعه همچنان برجای می‌ماند. این درست که خیلی از شهروندان برای مدت زمانی طولانی بار تاثیرات عاطفی ناشی از فاجعه را به دوش می‌کشند اما آن‌ها تنها نیستند و چه بسیار شهرهایی که خود نیز جراحاتی عمیق می‌بینند. یک شهر جراحت‌دیده نه تنها مجبور است صدمات کالبدی و مصائب اقتصادی را تاب‌ بیاورد که می‌بایست با تصویر آسیب‌دیده‌ی خویش نیز سر کند.

پایان پیام

نویسنده: انوشه میرمجلسی

پرونده جنگ دوازده روزه را بخوانید

اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
به بالا بروید