کتاب چادر کردیم رفتیم تماشا روایتی از دوره ناصری
کتاب چادر کردیم رفتیم تماشا، اولین کتاب از مجموعه سفرنامههای قدیمی زنان، همزمان با حکومت ناصرالدینشاه نگاشته شده است. در بخش اول عالیه خانم شیرازی در مورد شروع سفرش از کرمان، رفتن به بمبئی و سختیها و ماجراهای سفر حج و عتبات مینویسد.
به گزارش گلونی، در بخش دوم با پایان سفر حج و رسیدن به تهران، او مدتی طولانی در دربار ناصری میماند. روزنگاریهای دقیق نویسنده از دربار ناصری، تصویر خواننده از وضعیت حاکمیت در آن دوره را کامل میکند. عالیه خانم که از آشنایان دور خانواده شاه بوده و مراوده زیادی با آنها نداشته، آنچه از دربار و حرمسرای ناصرالدینشاه دیده را با جسارت و بدون تعارف نوشته که باعث شده روایت او با روزنگاریهای دیگری که خواندهایم، متفاوت باشد.
در سفرنامه چادر کردیم رفتیم تماشا با روایتی روبهرو هستیم که شاید اگر تصادفِ بقا و انتشار نبود، هیچوقت به دست ما نمیرسید؛ صدای زنی از دل گذشته که جهان را نه از جایگاه رسمی، بلکه از دل تجربه زیستهاش روایت میکند. در میان سفرنامههای تاریخی، روایت زنان کم است و همین کمیاببودن، به چنین کتابهایی وزن دیگری میدهد. «چادر کردیم رفتیم تماشا» از آن متنهاییست که نشان میدهد دیدنِ جهان، فقط ثبت مسیر و مقصد نیست؛ بلکه توجه به لحظهها، آدمها و حالوهواییست که در روایتهای رسمی معمولاً گم میشوند.
جهان در این کتاب، از زاویهای دیده میشود که بیشتر به زندگی نزدیک است تا به گزارش؛ نگاه به جمعهای زنانه، به مناسبات روزمره، به هیجانها و دلمشغولیهای کوچک و بزرگ. همین جزئیات است که متن را زنده میکند و فاصله صد ساله را کمتر. خواننده حس نمیکند با «گذشته» طرف است؛ بیشتر شبیه این است که دارد به صدایی گوش میدهد که فقط دیرتر به او رسیده.
بخشی از کتاب چادر کردیم رفتیم تماشا
امروز که روز یکشنبه است از بافت صبح سوار شدیم، با حالت تب و ضعف سرکار خانم. خداوند انشاءالله شفایی کرامت فرماید. یک ساعت به غروب مانده وارد کشکوئیه شدیم ولی احوال سرکار خانم خیلی منقلب است. والله من که حالتی برایم باقی نمانده. الهی خداوند شفای عاجلی کرامت فرماید.
امروز که روز دوشنبه است سه ساعت به غروب سوار شدیم از کشکوئیه و شش ساعت از شب رفته وارد دهسرد یکی از بلوکات دشتاب شدیم. ولی با چه حالت، الهی خداوند نصیب کافر نکند. الهی خداوند را به حرمت انبیاء و اولیا قسم میدهم که به زودی شفای عاجلی کرامت فرماید.
صبح که از خواب بیدار شدیم، احوال سرکار خانم خیلی بد شد. امروز که سهشنبه است به این واسطه در دهسرد لنگ کردیم. اهل این ده به واسطه ظلم و تعدی ابوالفتحخان پارسال فرار کردند، ده را لمیزرع گذاردهاند. باغهای ایشان بیصاحب مانده. پارسال ملخ خورده بود، امسال هم ملخ زیادی در باغستان آنها ریخته. خداوند محافظت فرماید. نه نان پیدا میشود، نه کاه و نه جو. چارهای هم نداریم به جز ماندن. فردا هم با حالت مأیوس خیال مراجعت به کرمان داریم. خداوند انشاءالله هیچ بندهای را از درگاه خودش مأیوس نکند که بد دردی است. الهی به زودی زود شفای عاجلی کرامت فرماید. اول ظهر امروز الحمدلله رب العالمین خانم بنای عرق را گذاردند تا صبح.
ارزش چادر کردیم رفتیم تماشا دقیقا همینجاست: آنها بخشی از تاریخ را کامل میکنند که کمتر ثبت شده. وقتی جهان را از چشم یک زن در گذشته میبینیم، با نوع دیگری از توجه روبهرو میشویم؛ توجهی که هم آشناست و هم متفاوت. نه به این خاطر که کاملا بیگانه است، بلکه چون همیشه بوده و کمتر دیده شده. «چادر کردیم رفتیم تماشا» هم مثل «خانم! فردا کوچ است» و «سه روز به آخر دنیا»، کوتاه است، اما طعماش همیشه کام خواننده را شیرین نگه میدارد. این کتابها فقط یک روایت نیستند؛ نوعی همراهیاند؛ با صدایی از گذشته که هنوز میشود در آن، چیزی از امروز را پیدا کرد.
پایان پیام
نویسنده: سحر سمیعانی
بخش «معرفی کتاب» گلونی را دنبال کنید
