انسانم آرزوست
به گزارش گلونی، من یک راهنمای گردشگریام. چند سالیست با آدمها سفر میکنم؛ با آدمهایی که برای دیدن یک بنای تاریخی، شنیدن داستان یک شهر، قدم زدن در یک محله قدیمی یا تماشای طبیعت راهی سفر میشوند. برای من، گردشگری مفهوم شناختن دارد؛ شناختن یک سرزمین، یک فرهنگ، یک آدم و گاهی حتی شناختن خودمان در مواجهه با جهانی که بیبنیان است.
این روزها وقتی در شبکههای اجتماعی گردشگری را دنبال میکنم، گاهی با چیزهایی روبهرو میشوم که واقعاً نمیدانم باید اسمشان را چه بگذارم. اسمهای جدید میخوانم، مثل: هیلینگ آب، معنادرمانی و پاکسازی انرژیهای منفی؛ یا جملهای چون «در آغوش گرفتن درخت برای دور کردن امواج منفی ذهن» را چندبار میخوانم تا بلکه بفهمم، اما متأسفانه نمیفهمم منظور چیست. از همه بدتر، عنوانهای دیگری که هر روز با یک اسم تازه ظاهر میشوند و در قالب «تور» به مردم فروخته میشوند را میخوانم.
اولین بار که یکی از این تبلیغات را دیدم، با خودم گفتم شاید یک تجربه متفاوت گردشگری باشد. مگر گردشگری فقط دیدن بنا و موزه و طبیعت است؟ مگر آدمها نباید در سفر آرامش بگیرند؟ اما کمی که دقیقتر شدم، سؤالهای دیگری برایم ایجاد شد. این تجربه دقیقاً بر چه مبنایی طراحی شده؟ چه کسی قرار است آن را اجرا کند؟ تخصص برگزارکننده چیست؟ ادعایی که درباره سلامت روان یا انرژی انسان مطرح میشود، از کجا آمده؟ و مهمتر از همه، چرا اسم همه اینها «تور» است؟
من بهعنوان راهنمای گردشگری، با قوانین و مسئولیتهای این کار آشنا هستم. میدانم یک تور فقط چند نفر آدم نیستند که دور هم جمع شوند و به یک نقطه بروند. پشت یک تور حرفهای، برنامهریزی، مسئولیت، ایمنی، دانش مقصد و چارچوب مشخص وجود دارد. اما حالا میبینم یک نفر در شبکه اجتماعی چند عکس زیبا از رودخانه و جنگل میگذارد، چند واژه جذاب درباره آرامش و انرژی و ذهن به آن اضافه میکند و در نهایت یک قیمت چندمیلیونی برایش تعیین میکند و عجیبتر اینکه مردم هم ثبتنام میکنند.
اینجاست که من، راهنما، کمی میایستم و به ماجرا نگاه میکنم؛ نه از این بابت که چرا مردم دنبال آرامشاند. اتفاقاً کاملاً میفهمم. خود من هم وقتی آدمها را در سفر میبینم، میفهمم چقدر خستهاند. آدمهایی را میبینم که چند ساعت از تهران فاصله میگیرند تا فقط نفس بکشند. گوشی را کنار بگذارند. کنار رودخانه بنشینند. در یک خانه تاریخی قدم بزنند یا چند ساعت با دوستانشان حرف بزنند.
خوب میدانم طبیعت میتواند حال آدم را بهتر کند، چون بخشی از تجربه زیستهام بوده است. سفر میتواند فرصت مکث باشد. دیدن یک منظره، شنیدن یک موسیقی یا حتی نشستن زیر یک درخت میتواند تجربهای عمیق و دوستداشتنی باشد؛ اما بین «من کنار درخت نشستم و احساس آرامش کردم» و «درخت امواج منفی ذهن شما را از بین میبرد» یک فاصله بزرگ وجود دارد و مشکل من دقیقاً همین فاصله است.
مشکل من با طبیعت نیست، با آرامش هم نیست. حتی با تجربههای متفاوت گردشگری هم مشکلی ندارم. مشکل من جایی شروع میشود که تجربه شخصی، لباس علم میپوشد؛ خرافه تبدیل به خدمت گردشگری میشود و نیاز واقعی آدمها به آرامش، تبدیل به یک محصول گرانقیمت میشود.
این بخش ماجرا برای من از همه تلختر است. چون اگر مردم برای چنین تورهایی پول میدهند، یعنی چیزی در زندگی امروز ما کم شده که این وعدهها توانستهاند آن را پر کنند. شاید آن چیز، آرامش باشد. شاید امید. شاید معنا. شاید هم سواد و توانایی تشخیص میان علم و ادعا که بسیار کمرنگ است.
انسانم آرزوست؟ حقیقتاً به انسانیت کمی بدبین شدهام
ما امروز بیشتر از هر زمان دیگری به اطلاعات دسترسی داریم، اما این به معنی بیشتر شدن فهم ما نیست. شبکههای اجتماعی میتوانند در چند ساعت یک باور بیپایه را آنقدر تکرار کنند که شکل حقیقت به خودش بگیرد، بعد هم یک بازار درست میشود؛ بازاری برای فروختن امید.
برای من، راهنما، این ماجرا یک هشدار جدی است. چون گردشگری قرار بود آدم را با جهان واقعی آشنا کند؛ نه اینکه او را به بازاری از وعدههای بیپایه ببرد. من هنوز به سفر باور دارم. به راه رفتن، دیدن، شنیدن، پرسیدن و تجربه کردن هنوز ایمان دارم، اما حقیقتاً به انسانیت کمی بدبین شدهام.
من دلم میخواهد وقتی اسم یک برنامه «تور» است، پشت آن چیزی بیشتر از یک اسم عجیب و چند وعده فریبنده باشد.
شاید چیزی که امروز بیشتر از تورهای هیلینگ و پاکسازی انرژی به آن نیاز داریم، کمی آموزش، کمی تفکر و کمی صداقت باشد و من، بهعنوان راهنما، وسط این همه «انرژی مثبت» و «معنا» و «هیلینگ»، فقط یک چیز را کم میبینم: خود انسان را.
تنها میتوانم این یادداشت را با این بیت از حضرت مولانا تمام کنم:
دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
پایان پیام
نویسنده: زهره درگاهی
