مه مغزی چالش انسان امروزی

مه مغزی چالش انسان امروزی

مه مغزی چالش انسان امروزی

به گزارش گلونی، تا به حال شده وسط فکر کردن، ناگهان ذهن‌تان ترمز را بکشد؟ انگار مغز مثل یک چک برگشتی، حساب ذهن را مسدود می‌کند و هیچ فکری رد نمی‌شود. این همان حالتی‌ است که به آن می‌گویند «مه مغزی»؛ وقتی ذهن احساس گیجی می‌کند و افکار هرچند واضح، راهی برای نمایان شدن پیدا نمی‌کنند.

محققان این عارضه را یکی از چالش‌های جدی انسان مدرن می‌دانند. آن‌ها معتقدند مه مغزی، محصول سبک زندگی صنعتی ماست؛ همان سبک زندگی که به جای فکر کردن، «اسکرول کردن» را به ما آموخته است. به زبان ساده بخواهم «اسکرول کردن» را توضیح دهم اینگونه می‌شود: معادل فارسی آن پیمایش کردن است و عملی است که ساعت‌ها به‌جای دریافت اطلاعات درست با بالا و پاین کردن صفحه نمایشگر محتواهای کاذب را دریافت می‌کنیم.

اما بنده در اینجا و در این یادداشت هدف بررسی مه مغزی را ندارم، بلکه به‌عنوان یک نویسنده گرفتار، می‌خواهم به متخصصان علوم مغز و اعصاب عرض کنم که یکی دیگر از دلایل این مه مغزی، کمبود سوژه است. بله، کمبود سوژه! و برای این ادعا، دلایلی محکمی نیز دارم.

بنده درگیر یک قحطی بزرگ شده‌ام؛ قحطی سوژه! آن‌ هم در روزگاری که سوژه‌ها مثل قارچ در هر گوشه سبز شده‌اند. اما مغز بنده به‌جای اینکه قلاب بیندازد و شکار کند، تصمیم گرفته خودش را پشت ابرهای مه‌آلود پنهان کند تا بلکه روزی ببارد.

آمدم از تخریب محیط زیست بنویسم، دیدم این موضوع خودش یک کلاف سردرگم است، در دل طبیعتی که هیچ مدیری نمی‌خواهد گره‌اش را باز کند.

رفتم سمت نقد سرمایه‌داری و رژیم غذایی عجیب و غریب ثروتمندان که از خاویار دل‌زده شده‌اند و به زمین‌خواری پناه برده‌اند بنویسم، اما دیدم این لقمه خیلی بزرگ‌تر از دهان قلم من است.

خواستم درباره ناترازی‌های روز بنویسم و فریاد بزنم: «آهای مسئولان! تا کی می‌خواهید نبود امکانات اولیه را گردن ناترازی بیندازید و هر مشکلی را به‌جای حل کردن حذف کنید و از آن بدتر توجیه کنید؛ که برق رفت.

با خودم گفتم صدای نسل جوان باشم و فریاد بزنم که رویا این نسل در آتش نرخ ارز دود شد و به هوا رفت، ولی یک نگاهی به موجودی حسابم انداختم و دیدم این دادخواهی از من برنمی‌آید!

بعد گفتم بی‌خیال مسائل تلخ؛ بروم کتاب معرفی کنم، شاید بشوم شیپورچی فرهنگ! اما اینترنت هنگام جست‌وجوهایم قطع شد  و صفحه‌ نمایشگر‌ تبدیل شد به یک دایناسور بیکار با دستان کوچک که پیام «no internet» را با خنده تحویلم داد.

گفتم شاید اگر از بدبختی فاصله بگیرم، سوژه خودش را نشان بدهد. پس زدم بیرون تا حال خوب مردم را ببینم و بنویسم. اما کیفم تصادفی به یک رهگذر خورد و نزدیک بود مشتی نوش جان کنم که تا عمر دارم یادم نرود! پس دیدم فعلاً نوشتن از حال خوب مردم را بگذارم برای آن روزی که می‌گویند، یک روز خوب میاد.

گفتم این‌طور نمی‌شود. باید با مه مغزی مقابله کنم. رفتم سراغ ذهن‌آگاهی، به امید روشن شدن چراغی در این مه. ولی ذهن‌آگاهی هم در جوابم، صدای خریدار محترم آهن‌آلات و ضایعات را که در خیابان که با بلندگو مدام یک جمله را تکرار می‌کرد پخش کرد .

اینجانب دانشجوی عزیزان مسئول هستم

بله… گاهی واقعاً نمی‌شود. ماجرای من دقیقاً همین است؛ نمی‌توانم از این مه مغزی لعنتی خلاص شوم. حالا مانده‌ام چه کسی را مقصر بدانم که دست‌کم توجیهی داشته باشم برای کارفرمای محترم. ولی دیدم برای یاد گرفتن این کار به استاد ماهری احتیاج دارم. برای همین تصمیم گرفتم چند واحد درس پیش مسئولان بگذرانم، زیرا  آن‌ها دقیقاً می‌دانند که چه چیزی را گردن چه کسی بیندازند تا همه باور کنند!

پس تا اطلاع ثانوی، اینجانب دانشجوی عزیزان مسئول هستم.

پایان پیام

نویسنده: زهره درگاهی

در گلونی بیشتر بخوانید: تریدرهای کوچک
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
به بالا بروید