سقوط یک سایه؛ مرثیه‌ای برای درخت نیمه‌شب

سقوط یک سایه؛ مرثیه‌ای برای درخت نیمه‌شب

سقوط یک سایه؛ مرثیه‌ای برای درخت نیمه‌شب

به گزارش گلونی، ساعت حوالی یازده شب است که صدای اره‌برقی از دل تاریکی بالا می‌رود. بعضی وقت‌ها کنجکاوی و سر از پنجره بیرون آوردن نه فقط کار به‌جایی، که یک وظیفه‌ است؛ به‌خصوص این روزها که قطع کردن درخت مثل ویروسی ناشناخته چند سالی است افتاده به جان کوچه‌ها، و نمی‌دانم آن نخستین خطاکار چه‌کسی بود که این بلا را به محله ما هم رساند.
در چنین وضعیتی تجربیات جالبی نصیبم شد. اول خواستم بدانم نیمه‌شب باید به کدام ارگان تماس گرفت تا شاید دستی از غیب برسد. فهمیدم شماره سه‌رقمی شهرداری را باید گرفت. کاش هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم. هفت‌خوان رستم در برابر این مسیر هیچ است؛ خوان‌های این سامانه ظاهراً بی‌انتهاست. وقتی بالاخره فهمیدم باید کدام عدد را بگیرم تا به بخش شکایت برسم، دوباره همان صدای ضبط‌شده شروع شد که توضیح می‌داد هر شماره متعلق به کدام بخش است. و درست وقتی امید بسته بودم که بالاخره به کسی وصل شوم، همان صدا اعلام کرد: «در حال حاضر قادر به پاسخ‌گویی نیستیم. لطفاً از شنبه تا چهارشنبه در ساعات اداری تماس بگیرید.»
تماس را قطع کردم و رو آوردم به پلیس؛ شاید آنها کاری کنند. اما این موضوع در حوزه وظایفشان نبود. پس تصمیم گرفتم خودم دست‌به‌کار شوم.
به محل رفتم. چه بگویم؟ گویی خاک مرده روی محله ریخته بودند. هیچ‌کس از پنجره سرک نمی‌کشید، پرده‌ها همه کشیده، انگار سال‌هاست خانه‌ها خالی‌اند. ما مانده بودیم و چند مرد تنومند که بازوهایشان دور تنه درخت حلقه می‌زد. هرچه می‌گفتم، گوششان بدهکار نبود؛ تنها تهدید بود که حواله‌‌ام می‌کردند. نیروهای پشتیبانی واقعی، یعنی همان شهرداری، در دسترس نبود؛ از همسایه‌ها چه توقع؟
ناامید و سنگین به خانه برگشتم. هر بار که تیغه اره به جان درخت می‌افتاد، انگار تکه‌ای از من بریده می‌شد. نتوانستم برای درختی حامی باشم که سال‌ها سبز بود، بهار شکوفه می‌داد، تابستان سایه چنارش را پهن می‌کرد، پاییز رخت نارنجی می‌پوشید و زمستان برف را آرام در آغوش می‌گرفت. فقط نشستم و سقوط یک سایه را نظاره کردم… و صدای وحشناک سقوط را شنیدم. افتادن جانی که سال‌ها بخشی از خانه بود، خانه را لرزاند و قلب من را هم. حتی اگر فردا، در ساعت اداری، تماس می‌گرفتم دیگر نوش‌دارو بعد مرگ سهراب بود.
در این سرزمین جان درخت انگار هیچ وزنی ندارد؛ کافی است یک اره و کمی زور بازو داشته باشی تا هرچه خواستی بر سر زندگی خاموششان بیاوری. و من ماندم با شبی که ناگهان خالی‌تر شد، با سکوتی که جای سایه پهن کرد، و با خاطره درختی که سال‌ها بی‌هیچ توقعی به ما پناه می‌داد. صبح که رسید، جای خالی‌اش مثل یک زخم تازه در چشمم نشست. شاید تماس‌های اداری و شکایت‌ها در صفحات بایگانی گم شوند، اما جای خالی یک درخت هیچ‌وقت در بایگانی محو نمی‌شود؛ هر روز دیده می‌شود، هر فصل یادآوری می‌شود، و هر بار مثل اولین بار درد می‌کند.
پایان پیام
نویسنده: زهره درگاهی
در گلونی بیشتر بخوانید: طرح خانه استیجاری دولتی
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
به بالا بروید