جنون ایرانی بودن
به گزارش گلونی، گاهی نوشتن برایم سخت میشود؛ نه از آن رو که نتوانم، یا حتی در این زمانه آشفته موضوعی برای نوشتن نداشته باشم، بلکه از این ترس که آنچه در ذهنم خانه کرده، اگر بخواهم بر کاغذ بیاورم، واژه کم بیاورم. نمیدانم اکنون وقت آن است که ذهنم را رها کنم و بگذارم واژهها، همچون رقص باد در نیزارها، به گردش درآیند، یا آن را به چند کلمه محدود کنم؛ اما آنچه از هر چیز مهمتر است، نوشتن از چیزیست که در ذهنم لانه کرده است.
این بار میخواهم از ایران بنویسم؛ از جایی که زخمهایش عمیق است، دردهایش پنهان است و گنجی عظیم در دل خود دارد. من بهای جسارت را پرداختهام تا از ایران بنویسم.
من نه تاریخنگارم تا ایران را از چشم تاریخ تحلیل کنم و نه جامعهشناس که حال و روز جامعهاش را به لبه تیز نقد بسپارم. من فرزند ایرانم؛ پس داستان یک فرزند را بخوانید.
طعم گیلاس، بوی باروت
در این سی سالی که در ایران زیستهام و طعم گس این خاک را چشیدهام؛ خاکی که گاه مزه خون میدهد و گاه مزه شیرینیهایی که مادر میپزد؛ یک چیز را خوب فهمیدهام: من هرگز نمیتوانم از این مرز عبور کنم. ایران برای من چیزی فراتر از جغرافیاست؛ سرزمینی که حتی گیلاسهایش، وقتی در بهار سر و کلهشان پیدا میشود، وسوسه ماندن را در دل آدم زنده میکنند.
ایران ماجرا کم به خود ندیده است؛ از خردادهای پرهیاهو تا اسفندی که غبار موشک و بوی باروت مدرسه میناب در آسمانش پیچید. اما پابرجا مانده و پابرجا خواهد ماند؛ زیرا آدمها تا جایی میتوانند در بازی قدرت عرضاندام کنند و پس از آن، پیمانهشان به پایان میرسد. آنچه در نهایت باقی میماند، این گربه زیبا، زبان فارسی و خط فارسی است.
جنگها و رخدادها از آدم، آدم دیگری میسازند و از من نیز انسانی دیگر ساختند. در این مدت که حوادث گوناگون را با چشم خود دیدم، با خویش عهد کردم تا هر زمان که توان دارم، برای ساختن روزهای بهتر ایران تلاش کنم؛ انگار که نباید کلاهخود آهنیام را از سر بردارم. فهمیدم تغییر از دل ویرانی زاده نمیشود؛ این ساختن است که به تغییر معنا میبخشد.
تمام آن روزهایی که صدای جنگنده از بالای سرم میگذشت و ترس این در دلم بود که شاید خانه بعدی، خانه من باشد، چیزی را بهتر فهمیدم: اگر قرار است آزادی از راه برسد، پیش از آن باید آزادگی رخ دهد؛ و آزادگی، پیش از هر چیز، از تغییری در نگاه آغاز میشود؛ از خواندن، دیدن و فهمیدن گذشته.
جنگها و رد خونها از خیابانها عبور میکنند، اما زخمهایشان برای همیشه بر تن ایران و ایرانی باقی میماند. میدانم زخمی که در این مدت بر تن هر یک از ما نشست، زخمی کاری بود و شاید هرگز به تمامی التیام نیابد؛ اما به همان اندازه نیز میدانم که باید ماند، ساخت و ادامه داد تا جهان برای آیندگان، جای بهتری برای زیستن باشد.
این بار از ایران نوشتم تا یادم بماند دوست داشتن، گاهی رنگ جنون دارد؛ و من این جنون را دوست دارم، زیرا جنس این دیوانگی، جنس ایرانی بودن است.
پایان پیام
نویسنده: زهره درگاهی
