برای کودک؛ آنکه زود بزرگ شد
به گزارش گلونی، امروز ۱۶ مهر، روز کودک است.
آدمها وقتی بزرگ میشوند، معمولاً یاد کودکیشان میافتند و میگویند: «یادش بخیر! کودکی ما خیلی خوش میگذشت.»
از تابستانهایی میگویند که تمام روز در کوچه بازی میکردند، از آخر هفتههایی که میرفتند خانه مادربزرگ و برایشان آبگوشت درست میکرد. اگر هم مناسبت خاصی بود، کبابی در کار بود و زندگی رسماً وارد فاز لاکچری میشد!
از معلمهای سختگیر هم با یک جور نوستالژی عجیب حرف میزنند. حتی اگر همان معلمها تنبیه میکردند و چرخه خشونت را ادامه میدادند، باز هم با لبخند از آنها یاد میکنند؛ انگار یک جور خودآزاری کشفنشده در نسلهای قبل وجود داشته که اسمش را گذاشتهاند «خاطرات خوب مدرسه».
اما برای ما دهههفتادیها، کودکی کمی فرق داشت. ما کودکیمان را در چند اتفاق به یاد میآوریم:
یک؛ سالهای بعد از جنگ و سایهای که هنوز روی زندگی بود.
دو؛ دوران اصلاحات.
سه؛ دلار و سکه که انگار از همان سالها تصمیم گرفته بودند بخشی از زندگی ما باشند.
چهار؛ تحریم.
و عجیب اینکه خیلی از اینها با ما بزرگ شدند و هنوز هم دست از سرمان برنداشتهاند.
یک نکته را باید بگویم: کودکی ما فقط سیاست و اقتصاد هم نبود، بلکه دیگر آن کوچهای که از کودکی نسلهای قبل تعریف میکردند، برای همه ما همان کوچه امن و بیدغدغه نبود. از طرف دیگر، کامپیوترها داشتند آرامآرام وارد خانهها میشدند و ما هم کمکم از کوچه فاصله گرفتیم و وارد دنیای اینترنت شدیم.
نسل ما همان نسلی است که یک دوره با صدای وصل شدن اینترنت دایلآپ ذوق میکرد و بعد ساعتها در Yahoo Messenger منتظر میماند کسی آنلاین شود؛ با یک اسم مستعار، یک عکس کوچک و کلی حرف که باید از پشت مانیتور گفته میشد.
بعد هم ۳۶۰ آمد؛ همان شبکه اجتماعیای که برای خیلی از ما یکی از اولین تجربههای «دیده شدن» در اینترنت بود. عکس میگذاشتیم، دوستانمان را پیدا میکردیم، کامنت میگرفتیم و کمکم فهمیدیم زندگی اجتماعی میتواند یک نسخه آنلاین هم داشته باشد.
ما نسلی بودیم که هم کوچه را دیدیم، هم اینترنت را. هم با مادربزرگهایی بزرگ شدیم که برایمان آبگوشت میپختند، هم شاهد نسلی بودیم که تازه داشت یاد میگرفت مادربزرگ بودن به معنی تعطیل کردن زندگی شخصی نیست؛ و انصافاً تصمیم درستی هم بود.
برای همین، امروز که روز کودک است، دلم میخواهد فقط به دهههفتادیها تبریک بگویم.
روز کودک مبارک، دهههفتادیها
دوست دهههفتادی من؛ ما خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردیم بزرگ شدیم. آنقدر که وقتی میگفتند: «بچهمون خیلی بیشتر از سنش میفهمه»، خوشحال میشدیم. غافل از اینکه فهمیدن با توانستن فرق دارد.
ما قرار نبود اینهمه زود بفهمیم. قرار نبود اینهمه زود مسئول باشیم. قرار نبود کودکیمان تبدیل شود به یک دوره کارآموزی برای بزرگسالی.
حالا سالها گذشته و هنوز بعضیها به ما میگویند جوانی، دوران طلایی زندگی است. ما هم لبخند میزنیم. چون نسل ما از کودکی تا جوانی، انگار فقط یک مسیر مستقیم را طی کرده است: از «بچهمون خیلی میفهمه» رسیدیم به «بچهمون باید خودش یک فکری برای زندگیاش بکند».
روز کودک مبارک، دهههفتادیها.
ما شاید دیگر دلمان کودکی نخواهد؛ اما بد نیست گاهی یادمان باشد آن بچهای که خیلی زود مجبور شد بزرگ شود، هنوز یک گوشهای از وجود ما نشسته و احتمالاً دلش یک روز معمولی میخواهد؛ یک روز بدون نگرانی از آیندهای که پر از ابهام است.
و من امروز، ۱۶ مهر، برای کودک؛ آنکه زود بزرگ شد، نوشتم.
پایان پیام
نویسنده: زهره درگاهی
در گلونی بیشتر بخوانید: تارهایی که از خاک جدا شدند
