رنجش، آدم را راهی میکند
به گزارش گلونی، مولانا جلالالدین محمد بلخی، مشهور به مولوی، شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. او در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ به دنیا آمد. پدرش، بهاءالدین محمد، از عالمان و صوفیان شناختهشده زمان خود بود؛ مردی که روزی، به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمد، بلخ را ترک کرد. راه افتاد؛ از شهری به شهری، از سرزمینی به سرزمینی دیگر و سرانجام به قونیه رسید؛ جایی که بعدها پسرش در آن به «مولانا» بدل شد.
شعر هجرت صرف شد
رنج همیشه آنقدر بزرگ نیست که بتوان نامش را بر زبان آورد. گاهی شبیه سنگی کوچک است که هر روز در کفش میماند؛ نه آنقدر بزرگ که زمینت بزند و نه آنقدر کوچک که فراموشش کنی. آدم مدتی راه میرود، تحمل میکند، به خودش میگوید میگذرد؛ تا یک روز میبیند دیگر نمیتواند همان مسیر را ادامه دهد. آنوقت «رفتن» دیگر یک انتخاب ساده نیست؛ تبدیل میشود به فعلی که باید صرفش کرد.
شاید بهاءالدین هم روزی به همین نقطه رسیده بود. نمیدانیم در دلش چه گذشته، چه اندازه رنج کشیده و چه چیزی او را از بلخ جدا کرده است. تاریخ همیشه همه جزئیات رنج آدمها را ثبت نمیکند. فقط میگوید: رفت. و این «رفت» شاید یکی از غمانگیزترین و در عین حال انسانیترین فعلهای تاریخ باشد.
حالا در سال ۱۴۰۵، وقتی به مولانا فکر میکنم، بیشتر از شعرهایش به هجرت پدرش فکر میکنم؛ به اینکه اگر بهاءالدین امروز زندگی میکرد، شاید باز هم فعل «هجرت» را صرف میکرد؛ با واژههایی تازه، با چمدانی سبکتر، با یک تلفن همراه در جیب و هزار پرسش در سر. ما نیز کموبیش با این فعل آشناییم.
چه کسی است که دستکم یک بار به رفتن فکر نکرده باشد؟ چه کسی است که در میانه یک روز سخت، در سکوت اتاقش، نقشهای خیالی نکشیده باشد و با خودش نگفته باشد: «اگر بروم چه؟» بعضیها رفتهاند. بعضیها ماندهاند. بعضیها هم سالهاست نه کاملاً ماندهاند و نه واقعاً رفتهاند؛ جسمشان اینجاست و بخشی از جانشان در خیابانی دور، در شهری دیگر، کنار پنجرهای که از آن زبان مادریشان شنیده میشود.
مهاجرت فقط جابهجایی از یک نقطه روی نقشه به نقطهای دیگر نیست. گاهی آدم وطنش را با خودش حمل میکند؛ در زبان، در بوی غذا، در حافظه کوچهها، در نام مادر، در یک ترانه قدیمی. شاید برای همین است که آدمی که هزاران کیلومتر دورتر از وطن ایستاده، وقتی در خیابانی ناگهان صدای فارسی میشنود، برای چند ثانیه مکث میکند؛ انگار کسی چراغ کوچکی را در تاریکی روشن کرده باشد.
ما که ماندهایم، چه؟
ماندن هم همیشه نشانه آسودگی نیست. گاهی ماندن، شکل دیگری از مهاجرت است؛ مهاجرتی به درون خود. آدم در همان خانه، همان خیابان و همان شهر میماند، اما هر روز بخشی از امیدها، آرزوها و تصویر آیندهاش را به جایی دور میفرستد.
ما هیچکدام از مولانا نیستیم؛ زیرا هر رنجشی به شعر ختم نمیشود، هر هجرتی قونیهای در پیش ندارد و هر مسافری قرار نیست روزی نامش در تاریخ بماند. قونیه هم امروز همان قونیهای نیست که قرنها پیش، مولانا را در خود پرورش داد. زمانه عوض شده است. جهان عوض شده است. ما عوض شدهایم.
امروز ممکن است آدم از بلخ برود و به شهری برسد که برایش فرصت باشد، اما الزاماً شاعر نشود. ممکن است از وطن دور شود و فقط دلش برای یک کوچه، یک صدا یا یک سفره تنگ شود. ممکن است بماند و باز هم هر روز با خودش بجنگد.
انسان گاهی زیر بار رنج، به جاده پناه میبرد و اکنون نیز، بعد از قرنها، فعل «هجرت» هنوز صرف میشود؛ فقط دیگر کسی نمیداند مقصدش قونیه است یا جایی که حتی نامش را هم نمیدانیم.
پایان پیام
نویسنده: زهره درگاهی
