حافظ شاعر ابهام است
به گزارش گلونی، حدود سال ۷۲۰ هجری قمری است؛ اگر بخواهم سادهتر بگویم، ما در قرن هشتم ایستادهایم. روزگاری که جوانی چشم به جهانی باز میکند که در آن محتسب، اگر میتوانست، ادای خدایی میکرد و حاکمان، همیشه مست، نان را در شراب و آب را در افیون میزدند. زمانهای که ظاهر دینداری پررنگ است، اما حقیقت، کمرمق و خسته.
در چنین روزگاری، جوانی به دنیا میآید به نام شمسالدین محمد. جوانی که ریشههایش در شهری گسترده میشود که بعدها خودش آن را اینگونه توصیف میکند:«خوشا شیراز و وصف بیمثالش…»و این فقط یک بیت شاعرانه نیست؛ گزارشی است از شهری که فرهنگ و اندیشه در آن جریان داشت. اخر مگر میشود در شهری زیست که سعدی را در حافظهی جمعیاش دارد و وصفی برای آن آورد؟ من که میگویم نمیشود!
شمسالدین در همین شیراز، علم قرآن را نزد قوامالدین عبدالله میآموزد. او قرآن را میشناسد، با زبان دین آشناست و از متن مقدس فاصله ندارد. اما هرچه بیشتر میبیند، شکاف میان آنچه باید باشد و آنچه هست، عمیقتر میشود. شهری که بوی زهد میدهد، اما زهدی آمیخته به خودپرستی؛ عبادتی که بیشتر نمایش است تا معنا.
حافظ شاعر ابهام است، شاعر راز
و اینجاست که شمسالدین نمیتواند ساکت بماند. او فریادش را شعر میکند. نه شعری برای سرگرمی و دلخوشی بیخطر یار، بلکه شعری آگاهانه و رندانه؛ شعری که لبه دارد، تیغ دارد، و درست همانجا فرود میآید که نمیخواهند دیده شود. رندی حافظ شمشیری است بر پیکر کسانی که چشم بستهاند و گوش نمیدهند.
از همینجا حافظ متولد میشود؛ شاعری که ساده حرف نمیزند، چون حقیقت ساده نیست. حافظ شاعر ابهام است، شاعر راز. رازهایی که نه در مسجد پیدا میشوند و نه در خانقاه. اسراری که در هیچ موعظهی رسمی گفته نمیشوند، اما در یک بیت شعر، ناگهان خودشان را نشان میدهند.
حافظ کسی نیست که پاسخ آماده بدهد. او سؤال میسازد، شک ایجاد میکند، و مخاطب را وادار میکند که به درون خودش برگردد. برای همین است که شعرش بعد از قرنها هنوز زنده است؛ چون هرکس به اندازهی فهم، تجربه و رنج خودش از آن چیزی برمیدارد؛ و شاید اگر بخواهیم حافظ را در یک جمله معرفی کنیم، باید بگوییم: او نه واعظ است، نه عارف گوشهنشین؛ حافظ آینهای است که جامعه و انسان را بیرحمانه اما صادقانه نشان میدهد.
برای همین است که وقتی امروز، قرنها بعد، در شیراز کنار نام حافظ میایستیم، حس میکنیم او هنوز اینجاست؛ نه فقط در کتابها، بلکه در نگاه ما به زندگی و شاید برای همین است که اگر حافظ اکنون بود حتما بر حنجره شجریان بوسه میزد.
پایان پیام
نویسنده: زهره درگاهی
